
نیکا ، توایلایت رو ول کرد و چاقو رو گذاشت توی کیفش....... توایلایت: چی شد؟ ترسیدی؟ نیکا: نه! به من باشه میتونم راحت خونتو بریزم ولی اینکه دلم نمیاد فلورا رو بی مادر کنم و یکی اینکه خودم رو تو دردسر بندازم! توایلایت: فکر نمیکردم در این حد باشی که با خودت چاقو اینور اونور ببری! نیکا: من اگه میخوام کشته نشم باید با خودم چاقو اینور اونور ببرم در غیر این صورت کلکم کندست! توایلایت: کجا؟ نیکا: دارم برمیگردم مدرسه! نترس! با دخترت کاری ندارم! نیکا رفت...... توایلایت: باید بیشتر حواسمو بهش جمع کنم! دبیرستان....... نیکا وارد دبیرستان شد....... رامونا: نیکا! کجا بودی این چند روز؟ نیکا: خودت میبینی کجا ...
ادامه مطلب