خرید بک لینک
نیکا ، توایلایت رو ول کرد و چاقو رو گذاشت توی کیفش.......

توایلایت: چی شد؟ ترسیدی؟

نیکا: نه! به من باشه میتونم راحت خونتو بریزم ولی اینکه دلم نمیاد فلورا رو

بی مادر کنم و یکی اینکه خودم رو تو دردسر بندازم!

توایلایت: فکر نمیکردم در این حد باشی که با خودت چاقو اینور اونور

ببری!

نیکا: من اگه میخوام کشته نشم باید با خودم چاقو اینور اونور ببرم در غیر

این صورت کلکم کندست!

توایلایت: کجا؟

نیکا: دارم برمیگردم مدرسه! نترس! با دخترت کاری ندارم!

نیکا رفت......

توایلایت: باید بیشتر حواسمو بهش جمع کنم!

دبیرستان.......

نیکا وارد دبیرستان شد.......

رامونا: نیکا! کجا بودی این چند روز؟

نیکا: خودت میبینی کجا بودم! خیابون!

کامیلا:

فلورا:

نیکا با اخم به فلورا نگاه کرد.......

فلورا سرشو انداخت پائین......

نیکا هم رامونا و کامیلا رو از سر راهش کنار زد و رفت.......

رامونا: این الان دقیقا چش بود؟

فلورا: طلبکاره دیگه! این من بودم که اونو تو اتاق زندونی کردم!

کامیلا: فلورا معجون! یادت نره!

فلورا: راست میگی!

کامیلا:

بیمارستان......

فلاترشای: بهتری؟

رینبودش: آره یکمی بهترم! ولی هنوز دستم درد میکنه!

رریتی: یادت باشه! هنوز باید استراحت کنی!

رینبودش: توایلایت چطور مرخص شد؟

رریتی: تو دوتا تیر خوردی رینبو! وضعیتت با توایلایت فرق میکنه!

رینبودش: آره میدونم!

رریتی: نگران رامونا نباش! اون به سنی رسیده که بتونه مواظب خودش باشه

عزیزم!

یکهو یک پرستار در اتاقو باز کرد.......

پرستار: ببخشید خانوما میشه لطفا چند لحظه ما رو تنها بذارید؟

فلاترشای: امممم.....چیزی شده؟

پرستار: نه! جای نگرانی نیست! فقط باید ببینم که خونریزی داره یا نه!

رریتی: اوه! بسیار خب!

رریتی و فلاترشای رفتن بیرون......

پرستار: کارم که تموم شد بهتون خبر میدم بیاید داخل.

پرستاره در اتاقو بست.......

پرستار: امروز رنگت باز شده! بهتری؟

رینبودش: بله! از دیروز بهترم.

پرستار: مشخصه!

دست رینبو رو نگاه کرد.......

پرستار: فکر میکنم باید یک آمپول بهت بزنم تا دردت رو بهتر کنه!

رینبودش: باشه!

پرستار رفت سمت میز کنار تخت......

یک شیشه که مایع سفیدی توش بود رو برداشت و نگاهش کرد......

رینبودش روشو به سمت دیوار کرد و چشماشو بست......

پرستار:

- سدیم کلرید ( بازدارنده ضربان قلب )

سر شیشه رو شکوند و سوزن سُرنگ رو داخل مایع سفید کرد و مایع سفید رو

به داخل سُرنگ کشید......

هوای درون سُرنگ رو گرفت و سر سوزن رو روی سوزن سُرنگ قرار داد......

پرستار پرده ی اتاق رو کشید........

پرستار ( ژینا ): آماده ای؟

رینبودش: فکر کنم!

پرستار ( ژینا ): مشکل قلبی که نداری!؟

رینبودش: نه!

پرستار ( ژینا ) یکم الکل به پنبه زد و به مچ دست رینبو مالید.......

رینبودش: مگه این آمپول ربطی به مشکل قلبی داره؟

پرستار ( ژینا ): مشکل قلبی که......قلبتو متوقف میکنه!

رینبودش: چییییی؟؟؟

ژینا دستشو گذاشت جلوی دهن رینبو......

ژینا: شناختی؟ هوم؟ فکر کردی نمیتونم پرستار خوبی باشم؟

رینبودش:

ژینا: قبل تو به دو نفر دیگه هم همین آمپول رو زدم! اون خانوم دکتره که

از دستم در رفت! ولی میتونم خیلی راحت یکی دیگه از دوستاشو ازش بگیرم!

مگه نه؟

رینبودش:

ژینا: غزل خداحافظیت رو بخون!

سر سُرنگ رو برداشت و انداخت روی زمین.......

بیرون اتاق......

توایلایت: سلام! چرا شما دوتا بیرونین؟

رریتی: یک پرستار اومد و گفت باید ببینم خونریزی فعال داره یا نه!

توایلایت: آهان!

در اتاق باز شد......

پرستار: میتونید بیاید داخل! فقط تا یک ساعت بیهوشه!

فلاترشای: چرا؟

پرستار: به خاطر آمپول بیهوشی!

پرستار رفت......

توایلایت اول از همه رفت داخل اتاق......

رفت جای میز کنار تخت......

توایلایت: درست حدس زدم!

رریتی: چی داری میگی؟

توایلایت شیشه سدیم کلرید رو گرفت جلوش......

توایلایت: قرار بوده بهش سدیم کلرید تزریق بشه!

فلاترشای: این یعنی چی؟

توایلایت: سدیم کلرید ضربان قلب رو از متوقف میکنه و باعث مرگ انسان

میشه!

رریتی: چی؟ یعنی بهش......؟

توایلایت: نه! بهش تزریق نشده! در واقع بهش آمپول بیهوشی تزریق شده!

فلاترشای: من گیج شدم!

توایلایت: خب الان بهتر توضیح میدم! من سدیم کلرید رو با بیهوش کننده جا

به جا کردم!

۳ ساعت قبل...... هنگامی که توایلایت مرخص شد.......

توایلایت لباساش رو عوض کرد و میخواست از اتاق خارج بشه.....

رینبو خوابیده بود و رریتی هم کنارش خواب بود......

یکهو چشمش به سُرنگ و شیشه کنارش افتاد......

شیشه رو برداشت......

توایلایت: سدیم کلرید؟ ای....اینکه! باعث توقف ضربان قلب میشه!

شیشه رو تکون داد......

توایلایت: نه! یکی میخواد رینبو رو بکشه!

کشوی میز ها رو گشت و یک مایع سفید دیگه تو شیشه پیدا کرد که روش نوشته

بود " بیهوش کننده "

توایلایت: مجبورم رینبو! اگه اینو بهت نزنن ممکنه که بهت سدیم کلرید تزریق

کنن و اونجوری بدتره!

برچسب " سدیم کلرید " رو کند و جای " بیهوش کننده " چسبوند و برچسب

" بیهوش کننده " رو کند و جای " سدیم کلرید " چسبوند و سدیم کلرید واقعی رو

انداخت داخل کشو و سدیم کلرید قلابی رو انداخت روی میز و از اتاق خارج

شد........

زمان حال......

رریتی: وای توایلایت! اگه تو نبودی.......الان رینبو رو کشته بودن!

فلاترشای: ولی کی توی این بیمارستان میخواسته اونو بکشه؟

توایلایت: پرستاری که بهش این رو تزریق کرده!

رفت سمت در و از اتاق خارج شد......

رریتی: توایلایت!

توایلایت: زود برمیگردم! شما پیش رینبو باشید!

توایلایت رفت......

دبیرستان......

نیکا داخل اتاق روی تخت نشسته بود و با گوشیش ور میرفت.....

فلورا هم داشت جزوه ی آمار رو مرور میکرد......

فلورا:

نیکا:

فلورا نفس عمیقی کشید و صداش رو صاف کرد......

فلورا: نیکا؟ نمیخوای حرف بزنیم؟

نیکا: تو که حرفاتو زدی! دیگه چی میخوای بگی دهن لق؟

فلورا: نیکا! مجبور بودم! نمیشه که تا ابد پنهونشون کنیم اون حرفا و اتفاقات

رو!

نیکا: آره! آره! تو راست میگی!

سرشو انداخت پائین و با گوشیش ور رفت......

نیکا: واقعا حوصلتو ندارم فلورا! ساکت باش!

درررررییییینننننگگگگگگ!!!!!

نیکا از روی تخت بلند شد و رفت سمت سالن غذاخوری......

فلورا:

سالن غذاخوری......

نیکا داشت ناهارشو میخورد.......

تینا: سلام! میتونم پیشت بشینم؟

نیکا: آره! بشین.

تینا نشست کنار نیکا......

تینا: هی دلم میخواست تنها باهات حرف بزنم و الان دیدم تنهایی و بهترین

فرصته!

نیکا: چیزی شده؟

تینا: میخوام بهت کمک کنم! چون من میدونم تا الان زندگیت چطوری گذشته!

نیکا: از کجا؟ نکنه فلورا بهت گفته؟

تینا: نه! راستش من.......یجورایی زندگی تو رو زیر نظر داشتم! اولا که من با تو

تو مهدکودک هم کلاس بودم اگه یادت باشه! دوما زندگی من فرقی با تو نداره!

فقط با این تفاصیل که بابای من اول آدم خوبی بوده اما بعدش توسط دوستاش

تبدیل به قاچاقچی مواد مخدّر میشه و یک روز به مامانم شیشه میده ولی مامانم

اونو رد میکنه و بعد یک روز بابام تو غذای مامانم سم میریزه و مامانم هم بدون

اینکه خبر داشته باشه غذا رو میخوره و فوت میکنه! چند روز بعدش هم پلیس

جسد بابام رو پیدا میکنه! به طرز خیلی مشکوک!

نیکا: زندگی تو فقط با اینکه پدر نداری فرق میکنه!

تینا: نه! با اینکه هیچکس راضی نبود مراقبت کنه ازم! جز دختر خاله ام!

نیکا: یعنی دختر خالت تو رو تو الان بزرگ کرده؟

تینا: بله درسته! دختر خالم الکسا ازم مراقبت کرده! با اینکه اون سال اون

امتحان نهایی داشت ولی مثل یک مادر مراقبم بود!

نیکا: متاسفم!

تینا: مهم نیست! الان بحث توئه! ببین! به من بگو! مهریه مامانت چقدر بود؟

نیکا: مهریه مامانم؟

تینا: آره!

نیکا: ۷۰۰ میلیون دلار. چطور؟

تینا: دست توئه دیگه؟

نیکا: آره دست منه.

تینا: همون ۷۰۰ میلیون دلار رو ببر بده به بابات!

نیکا: چی؟ مگه دیوانه ام؟

تینا: هیچکس نمیتونه از اون همه پول بگذره! ببر بده به بابات و بهش بگو

دست از سر تو و هر کی که دوروبرته برداره!

نیکا: تینا! تو اصلا میدونی داری......؟

تینا: به من اعتماد کن نیکا!

نیکا:

تینا:

نیکا سرشو انداخت پائین و با غذاش ور رفت و......

این داستان ادامه دارد.....

شنبه بیست و یکم مرداد ۱۳۹۶ 15:3 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: انتقام,قسمت,دوازدهم,فصل,دوم,قسمت,دوم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

صفحه بندی