اون فرد وارد دفتر سنچ شد. یه نظافتچی بود که داشت یه آهنگ زیر لب زمزه میکرد. یه داخل دفتر نگاهی انداخت و دید کسی توش نیست به همین دلیل در بست و رفت. توایلایت، رینبودش، رریتی و فلاترشای از زیر میز بیرون اومدن.
رریتی: فکر کنم بهتره زود از اینجا بریم! 
رینبودش رفت تا در باز کنه اما در قفل بود.
رینبودش: پیرمرد احمق درو قفل کرده! 
توایلایت: برو کنار. 
توایلایت دستشو به سمت سوراخ کلید گرفت، یه نور از توی سوراخ بیرون زد و در باز شد. هر چهار نفر از دفتر بیرون اومدن.
خونه توایلایت...
رریتی: بچه ها باید یه چیزی بهتون نشون بدم. 
رریتی نامه از توی جیبش بیرون آورد و به توایلایت داد. توایلایت نامه با صدای بلند خوند:
خانم سنچ عزیز، باید به اطلاعتون برسونیم که یکی از دانش آموزان شما که توی سازمان ما زندانی بود فرار کرده! لطفا سریعا به دفتر من بیاید.
با تشکر، اس
توایلایت: عجیبه! 
رینبودش: اس کیه؟ 
توایلایت: واقعا نمیدونم. 
همگی در فکر فرو رفتن.
فلاترشای: بچه ها... 
رینبودش: باز چی شده؟ 
فلاترشای: دلم برای سانست، پینکی و اپل جک تنگ شده! 
توایلایت: ما هممون دلمون براشون تنگ شده اما کاری از دستمون بر نمیاد! 
فلاترشای: 
یهو یه پیام برای هر چهار نفرشون اومد. رینبودش اول از همه گوشیشو نگاه کرد.
رینبودش: اس! 
متن پیامی که برای همشون اومده بود این بود:
اگه میخواید مثل دوستاتون کشته نشید، تو کارایی که به شما مربوط نیست دخالت نکنید!
اس
رریتی: اون از کجا فهمیده که ما رفتیم به کریستال پرپ؟ 
توایلایت: اون فقط درمورد کریستال پرپ حرف نمیزنه بلکه درمورد همه چیز حرف میزنه! 
کیلومتر ها دورتر...
یه نفر که صورتش معلوم نبود دور عکس توایلایت خط کشید؛ عکس سانست شیمر، رینبودش، پینکی پای، رریتی، اپل جک و فلاترشای هم کنار عکس توایلایت بودن اما روی عس سانست، پینکی و اپل جک یه ضربدر کشیده شده بود!
نصفه شب - خونه توایلایت...
توایلایت مشغول خوندن دفتر خاطرات سانست شیمر بود (صفحه آخر)
توایلایت: باهم جور در نمیاد! 
رعد و برقی زد و بارون شدیدی شروع به باریدن کرد. صدای شکستن چیزی از طبقه پایین به گوش رسید.
توایلایت: اسپایک، تویی؟

توایلایت از روی تخت بلند شد و از اتاق خارج شد.
این داستان ادامه دارد...
یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 23:12 ♫ توایلایت اسپارکل ( تینا ) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی