خرید بک لینک
فلورا مدام توی اتاق چرخ میزد و دور خودش میچرخید.....

رامونا: ببین! اگه یه جا وایسی هم درسته ها! باور کن سر گیجه گرفتم

انقدر که چرخیدی!

فلورا: ۲ ساعته! ۲ ساعته رفته بیرون هنوز نیومده! برف هم در هر دقیقه

سرعتش بیشتر میشه!

رامونا: میدونم! منم حال خوشی ندارم باور کن!

فلورا: باید بریم اداره ی پلیس! هر طور که شده!

تپه هایی که روشون رو کامل برف گرفته بود......

زیر برف ها صدای ضعیف و آرومی ناله میکرد......

کمی از برف ها به رنگ قرمز در اومده بود و صدای ناله همچنان ادامه

داشت......

در یک خونه ی تاریک و بیرون از شهر.......

جک: اَه! لعنتی! هنوز روزنامه ها خبر مرگشو ننوشتن!

ژینا: اگه زنده باشه چی؟

جک: واسه اونشم کلی برنامه دارم! نگران نباش!

چارلی: بابا این دخترت بدجور خوش شانسه!

جک: بالاخره این خوش شانسی هاش هم تموم میشه! حالا ببین و تماشا

کن!

یک چاقو برداشت و پرتش کرد سمت یکی از عکسایی که از نیکا روی

دیوار بود.......

در پاسگاه پلیس......

رئیس پلیس: آروم باشید! خونسردی خودتون رو حفظ کنید خانوما!

دقیقا ساعت چند از دبیرستان خارج شده؟

فلورا: دقیقا ساعت ۹ بود!

مامور پلیس ۱: اممممم..... قربان! یک لحظه!

رئیس پلیس رفت......

فلورا: مامان تو رو نمیدونم! ولی مامان من اگه بفهمه این موضوع رو

سر واسم نمیذاره!

رامونا: مطمئنم زود پیداش میکنن!

رئیس پلیس: مورد مشکوکی در ۳ یا ۴ خیابان پائین تر از دبیرستان

دیده شده! لکه هایی قرمز که به نظر میاد خون باشن روی برف!

فلورا: چیییی؟؟ نکنه نیکا رو کشته باشن!

رئیس پلیس: باید اون اطراف یک گشتی بزنیم تا مطمئن بشیم!

۳ ساعت بعد......

مامور پلیس ۱۳: اینجا رو ببینید!

کلی مامور پلیس رفتن سمت برف های قرمز و همه رو کنار زدن......

نیکا: ( با ناله و صدای ضعیف ) آه! کمک!

تموم بدنش از سرما یخ زده بود و داشت میلرزید و از جلوی سرش هم

خون زیادی میومد......

رئیس پلیس: فکر کنم ماجرا از این قراره که ایشون سرش برخورد شدیدی

با یک تنه درخت کرده و بعد هم یک نفر اونو روی زمین دیده و این زیر

دفنش کرده!

مامور پلیس ۳: تازه! هیچ اثر انگشت و رد پایی از متهم اینجا نیست!

رئیس پلیس: فعلا باید برسونیمش به بیمارستان!

به اورژانس زنگ زدن و دو نفر اومدن نیکا رو روی یک تخت گذاشتن و

بردن داخل ماشین آمبولانس.......

فلورا: نیکااااا!!!! چرا به حرفم گوش ندادی؟ اگه بلایی سرت بیاد من

چه کار کنم؟ نیکاااااا!!!!!

رامونا و چند تا مامور پلیس فلورا رو گرفتن.......

رامونا: فلوراا!!! آروم باش!

مامور پلیس ۵: آروم باش عزیزم! چیزی نیست!

فلورا: نیکاااااا!!!!!

۱۲ ساعت بعد......

ساعت ۱۱ صبح شده بود...... فلورا و رامونا توی بیمارستان روی صندلی

نشسته بودن...... فلورا سرش روی پای رامونا بود و هر دوشون از شدت

خستگی خوابشون برده بود.......

- فلورا؟ فلورا؟

فلورا چشماشو باز کرد و مالید و آروم بلند شد......

فلورا:

کامیلا: سلام! ببخشید بیدارت کردم!

فلورا: ت.....تو.....تو.....کجا بودی؟

کامیلا: داستانش طولانیه! جک اسمیت یک سری اسناد و مدارک میخواست

که من بهش دادم البته از نوع جعلیش!

امیلی:

فلورا: تو از کجا فهمیدی ما اینجائیم؟

کامیلا: توی روزنامه خوندم که دیشب بدن یخ زده نیکا رو زیر برف

پیدا کردن! البته تو عکس دیدم که نیکاست! واسه همین فهمیدم که شماها

اینجائین!

فلورا: تو روزنامهههه؟؟؟

امیلی: آره!

رامونا: اَهههههههه!!!! مردشورتو با این صدات ببرن!

فلورا:

رامونا: کامیلااااااا؟؟؟؟

کامیلا و امیلی: سلام!

فلورا: ببینم شماها قتل مادرتون و سوزوندن جسد مادرتون رو به

پلیس گزارش دادین؟

کامیلا: راستش نه! ولی حتما اینکارو میکنیم! نیکا چطوره؟

رامونا: ۱۲ ساعته بردنش اتاق عمل! دارن امتحانش میکنن که فراموشی

نگرفته باشه که فعلا علائمی ازش ندیدن!

فلورا: حالا ببین! من مطمئنم که جک اسمیت این بلا رو سر نیکا آورده!

کامیلا: یعنی میخوای بگی نیکا سرش خورده به تنه درخت و بیهوش شده

و اون فکر کرده که مُرده و زیر برف دفنش کرده؟

فلورا: دقیقا!

امیلی: بریتنی کجاست؟

رامونا با ناراحتی به فلورا نگاه کرد......

فلورا: دزدیدنش!

کامیلا و امیلی:

در ساختمونی متروکه و تاریک که اونجا بریتنی رو به یک صندلی بسته

بودن و تموم صورت و دستاش هم پر خون شده بود......

بریتنی:

- چرا دهنتو باز نمیکنی که خودتو راحت کنی؟

بریتنی: باور کنین نمیدونم! نمیدونم!

- تو میدونی! میدونی و حرف نمیزنی! رابطه تو با نیکا چیه؟ نیکا چه

قدرتی داره که داره پنهونش میکنه؟ حرف بزن!

بریتنی: من نمیدونم نیکا چه قدرتی داره! تا الانش که اصلا فکر میکنم

هیچی نداره!

- داری دروغ میگی! تو اون انفجار دلیل زنده بودنتون نیکا بود! اون چه

غلطی کرد؟ حرف بزن وگرنه به زور از حلقت میکشم بیرون!

بریتنی:

- روزنامه امروز رو دیدی؟ نیکا زندست!

- ای لعنت به تو دختره ی لعنتی سگ جون!

بریتنی:

- حرف میزنی یا اینکه صورت و دستاتو از اینی که هست بدتر کنم؟

بریتنی: نههههه!!! میگم! میگم! خواهش میکنم! میگگگگگمممممم!!!!

- خب! من منتظرم!

بریتنی: نیکا دختر خالمه! قدرتی که به تازگیا تو بدنش فعال شده

قدرت کنترل آبه! باور کن راست میگم!

- یعنی مامان تو رریتنی اسپارکل بوده؟

بریتنی: آره!

- من که گفته بودم! حالا باورت شد؟

اون شخصی که مرد بود رفت نزدیک اونی که کنار پرده ایستاده بود.....

- بیا! اینم سهمیه ات! حالا میخوام نیکا رو واسه همیشه از جلو چشمم

دور کنی! این دختر خالش رو هم بسپار به من!

- میخوای چکارش کنی؟

- بهتره یه مدت بدون اینکه کسی بویی ببره تو زیر زمین بمونه تا

موقعی که اون دختره رامونا هم بهش ملحق بشه! بعدش سرنوشت

اون دوتا دست کابوس شبه!

- اوکی!

بریتنی: ( یواشکی ) نیکا! من معذرت میخوام!

در بیمارستان.......

رئیس پلیس: خیلی آروم! بدون استرس! کی اونکار رو باهات کرد؟

نیکا: کدوم کار؟

رئیس پلیس: یادته؟ تو رو زیر برفا پیدات کردیم! کمک میخواستی!

به سرت ضربه وارد شده بود!

نیکا: من اصلا یادم نمیاد که چی شده!

رئیس پلیس: خب عیب نداره! اسم یکی که این اواخر باهاش صحبت

کردی رو بگو!

فلورا و رامونا و کامیلا و امیلی دست به سینه گوشه دیوار ایستاده بودن

و به حرفاشون گوش میدادن.....

نیکا: فقط یادمه که رفتم خونه یکی از دوستام به اسم....... لارا! راستش

اون تو خیلی از موارد بهم کمک رسونده بود! ما با هم خیلی صمیمی هستیم!

من ازش یک معجون خواستم که اونم بهم داد و بعد هم از خونه اش خارج شدم

و بعد هم اصلا یادم نمیاد ولی وقتی چشمام باز شد احساس میکردم بدنم

یخه و کلی مامور پلیس بالای سرم بودن و دوباره بیهوش شدم و الانم میبینم

که اینجام!

رئیس پلیس: الان فعلا هنوز گیجه! باید چند روز صبر کنیم که حافظه اش

سر جاش بیاد!

از جاش بلند شد و رفت بیرون........

۱ ساعت بعد..... اتاق نیکا.......

فلورا: آخه تو چرا انقدر خیره سری؟ من چند بار بهت گفتم نرو بیرون

یک اتفاقی برات میوفته؟

نیکا: دلم خواست! اصلا میخوام بمیرم راحت شم! لااقل از دست تو

راحت شم!

فلورا: عالی شد! حالا همه اینا رو میندازی گردن من آره؟

نیکا: فلورا! تا یک ماه دیگه هم همچنان به ور ور کردنت ادامه بدی باز هم

من به حرف تو گوش نمیدم!

کامیلا: دخترا! این دعواهای شما الان فقط وضع رو بدتر میکنه!

فلورا: نیکا تمومش کن دیگه! فکر کردم به سرت ضربه خورده و درست

شدی نگو که بدتر هم شدی!

نیکا: برین بیرون! برین بیررررروووووون!!!

فلورا با عصبانیت رفت بیرون.......

رامونا: فلورا!

رامونا هم دوید دنبالش......

کامیلا: نیکا......!

نیکا: لطفا برو بیرون کامیلا! لطفا!

امیلی دستشو روی شونه کامیلا گذاشت....

امیلی: بیا بریم! شاید بهتره یکم تنها باشه.

کامیلا و امیلی هم رفتن بیرون......

نیکا: آاایییی!!! سرم!

دستشو روی سرش گذاشت......

نیکا: لارا معجون دیگه ای بهم داده! احساس میکنم واقعا رفتارم تند تر

از موارد عادیه!

سریع رفت لباساش رو عوض کرد و همون لباسی رو پوشید که بیشتر

تو مدرسه میپوشه و از اتاق خارج شد......

عینکشو درست کرد و اطراف رو دید زد..... هیچکس نبود........

در اتاقشو بست و از پله ها رفت پائین و از مدرسه خارج شد......

نیکا: به من معجون دیگه ای میدی؟ حالا میدونم با تو!

رفت خونه لارا......

لارا: نیکا! خوش اومدی! وای خدای من! سرت!

نیکا: خوبم چیزی نیست.

لارا رو کنار زد و رفت داخل......

لارا: چیزی شده؟

نیکا: اون معجونی که بهم دادی چی بود؟

لارا: مگه بهت نگفتم؟

نیکا: چرا! ولی دروغ گفتی!

لارا: چی؟

نیکا: چی به خوردم دادی؟

لارا: اوه! شاید اشتباهن بهت معجونی دادم که دیوونه بشی با

خوردنش!

نیکا:

لارا: خوبه که!

نیکا: زود باش! باید اثرشو از بین ببری!

لارا: شرمنده! نمیشه! امکان نداره اصلا!

نیکا: باور کن! به روح مامانم قسم! اگه همین الان درستش نکنی میکشمت!

لارا: که اینطور!

دستشو آورد جلو......

لارا: بیا جلو! بیا جلو!

نیکا آروم رفت جلو......

لارا یک لیوان بهش داد......

لارا: بیا!

نیکا: مشکوک میزنی!

لارا: من؟ دارم بهت کمک میکنم که از شر اثر اون معجون خلاص بشی

خب!

نیکا:

نیکا داخل لیوان رو نگاه کرد یه چیزی شبیه آب توش بود......

نیکا: حواسم بهت هستا!

مایع درون لیوان رو خورد و لیوان رو گذاشت رو میز بغل دستش.......

لارا:

نیکا سرشو گرفت و چشماش رو به خماری رفت......

نیکا: این چی بود؟

لارا: داروی خواب آور عزیزم!

نیکا بیهوش شد و داشت میوفتاد که لارا گرفتش......

لارا بردش داخل یک اتاقی که پنجره ای نداشت و دست و پاشو به یک

صندلی بست.......

لارا: منو تهدید میکنی؟ حالا سزای این تهدیدت رو هم میبینی!

دهنش رو هم بست.......

یک تیغ در آورد و رفت نزدیک کابل برق و سیم برق رو برید......

لارا: وقتی به هوش بیای بعد از چند دقیقه این سیم یک جرقه ای میزنه

که باعث ایجاد آتیش میشه! و باید بگم که تو توی این شعله ها میسوزی و

میری اون دنیا!

لارا از اتاق رفت بیرون و درو قفل کرد و کیفش رو برداشت و از خونه

فرار کرد.......

این داستان ادامه دارد.......

سه شنبه دهم مرداد ۱۳۹۶ 2:31 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 10 مرداد 1396 ساعت: 21:38

صفحه بندی