خرید بک لینک
خونه لارا......

نیکا به هوش اومد و وقتی به خودش اومد دید به صندلی بسته شده و هر چی

تقلا کرد نتونست حرکتی انجام بده. انقدر برای اومدنش عجله کرده بود که یادش

رفته بود کیفشو بیاره......

بعد از کلی وول خوردن یکهو چشمش به سیم برق افتاد......

نیکا:

سیم برق بریده شده جرقه ی وحشتناکی زد........

نیکا سرشو انداخت پایین.......

اطراف اتاق پر شیشه های بنزین و نفت بود و به خاطر همین بعد از جرقه زدن

سیم برق ، اتاق شروع کرد به آتیش گرفتن.......

نیکا دوباره سعی کرد طناباشو باز کنه ولی فایده ای نداشت......

بیرون خونه......

لارا به ساعتش نگاه کرد......

لارا: تا ۱۰ دقیقه دیگه...... این خونه با خاک یکسان میشه!..... تو هم با همین

خونه میسوزی و خاکستر میشی!

لارا دوید و از خونه دور شد.......

یکی از همسایه ها که خانوم بود داشت از خونه بیرون میومد که بوی سوختگی

احساسکرد......

خانومه: بوی سوختگی میاد! ولی از کجا!؟

کمی اون اطراف قدم زد و یکهو چشمش به شعله آتیش کوچکی افتاد که

از دودکش دیده میشد......

خانومه: آتیش!! این خونه آتیش گرفته!

یک آقایی با زنش از خونه بغلی اومد بیرون.....

آقاهه: آتیش! باید به آتش نشان زنگ بزنیم! بجنبید!

هر سه نفر به آتش نشان زنگ زدن.......

داخل خونه......

نیکا همچنان تقلا میکرد ولی نتونست طنابارو باز کنه......

یکهو ستونی که جلوش قرار داشت افتاد روی زمین و باعث شد که کف زمین

چون از جنس چوب بود آتیشش بیشتر گسترش پیدا کنه......

نیکا:

در دبیرستان......

فلورا روی بالکن اتاقش نشسته بود که صدای آژیر آتش نشان و آمبولانس

اومد......

فلورا بلند شد و رفت ببینه چه خبر شده.......

فلورا: اونجا چه خبره!؟

از اتاقش رفت بیرون و رفت سمت اتاق نیکا.......

فلورا: نیکا!

کسی توی اتاق نبود......

فلورا: گوشیش و کیفش که اینجاست! خودش کجاست؟

از اتاق نیکا خارج شد و رفت داخل حیاط دبیرستان.....

فلورا: نیکا؟ نیکاااااا؟؟؟؟ نیکاااااا؟؟؟؟

خونه لارا......

تموم آتش نشان ها از ماشین پیاده شدن.......

یکی از آتش نشان ها: کسی تو خونه هست؟

خانوم همسایه: نمیدونم آقا!

شلنگ آب رو باز کردن و در خونه رو شکوندن و فهمیدن که دود آتیش از زیر

در اتاق ته راهرو میاد بیرون......

نیکا که کم کم بی حال شده بود با شنیدن صدای شکستن در یکم سرحال

شد......

دوباره کلی دست و پا زد تا بتونه بهشون بفهمونه که داخل اتاقه......

مامور آتش نشان شماره ۳۰: دود از اون اتاق میاد! زود باشید!

مامور آتش نشان ۶: باید تا کل خونه نسوخته خاموشش کنیم!

۴ تا آتش نشان با کمک هم شلنگ رو سمت در گرفتن و اون دو نفر دیگه

بالاخره تونستن در اتاقو باز کنن.......

نیکا آروم سرشو آورد بالا......

مامور آتش نشان شماره ۳۰:

نیکا: ممممممممم!!!!!

مامور آتش نشان شماره ۶: میشناسیش؟

مامور آتش نشان شماره ۳۰: دختر دوست همسرمه! نیکا!

مامور شماره ۳۰ با سختی از بین شعله های آتیش رد شد و رفت سمت نیکا.....

طنابای دست و پای نیکا رو برید و دهنشو باز کرد.......

مامور آتش نشان شماره ۳۰: نیکا!؟ نیکا جان؟ خوبی؟

نیکا: تو.....تو......کی هستی؟

مامور آتش نشان شماره ۳۰: سورِن! شناختی؟ بابای رامونا!

نیکا از هوش رفت........

سورِن نیکا رو بغل کرد و از خونه بیرون رفتن و همه آتش نشان ها با شلنگ

آب ، آتیش رو خاموش کردن.......

نیکا رو بردن داخل ماشین اورژانس و بهش اکسیژن وصل کردن.......

نیم ساعت بعد.......

گوشی رامونا زنگ زد.......

رامونا: بله؟

سورِن: رامونا جان! دخترم یه خبری بهت میدم ولی اصلا نترس! اگه دنبال

نیکا میگردین نگرانش نباشید! اون حالش خوبه!

رامونا: شما کجائین بابا؟

سورِن: بیمارستان! راستش یک مشکل تنفسی براش پیش اومده!

رامونا: چراااا؟؟؟؟ اون خوبه؟؟

سورِن: نترس! در اثر یک آتیش سوزی خفیف مشکل تنفسی پیدا کرده!

راستش توی یک خونه دست و پا بسته بین شعله های آتیش پیداش کردیم!

خیلی شانس آورده! فکر کنم یکی از قصد اینکارو کرده.

رامونا: آ.....آتیش؟

سورِن: نگران نباش دخترم! حالش خوبه! خواستم بهت خبر بدم که اگه

دنبالشین از نگرانی درتون بیارم!

قطع کرد......

فلورا: چی شده؟

رامونا: نیکا رو......توی یک خونه پیدا کردن...... که دست و پاشو بسته بودن

و خونه رو هم آتیش زده بودن!...... الان بیمارستانه!

کامیلا:

فلورا: اینبار کی بوده که سعی کرده آتیشش بزنه؟

رامونا: هنوز معلوم نیست!

ژینا پشت در ایستاده بود و به حرفاشون گوش میداد......

ژینا:

ژینا رفت.......

۱ ساعت بعد در بیمارستان......

فلورا و رامونا و کامیلا و امیلی سریع خودشون رو رسوندن تو بیمارستان......

توایلایت: فلورا!

فلورا ( سر جاش میخکوب شد ):

خیلی آروم برگشت و پشت سرشو نگاه کرد.....

توایلایت:

فلورا: اوه! سلام مامان!

رامونا سرشو انداخت پائین.......

رینبودش:

سانست شیمر: میشه بگید اینجا چه خبره دخترا؟

رامونا: مگه بابا براتون تعریف نکرد؟

رینبودش: چرا! ولی میخوام بدونم تو این مدت بین شماها چی میگذره و

چه اتفاقاتی میوفته؟ یکهو بخوان نیکا رو آتیش بزنن؟ امکان نداره! اصلا

کی؟

فلورا: آ.....ها.....ن!

توایلایت: فلورا! من منتظرم!

فلورا: اممممم...... خخخخخب!!!

- من میگم بهتون!

همه برگشتن به پشت سر.......

توایلایت:

رینبودش:

سانست شیمر:

فلورا:

رامونا:

جک:

توایلایت: ت.....ت.....تو که مرده.......ب......

جک: درسته! کاملا درسته! اما میبینی که الان اینجام و جلو روت ایستادم و

روح هم نیستم!

جک آروم آروم جلو رفت......

سانست شیمر: واقعا نمیفهمم که چطوری میتونی به همین راحتی اینجا

قدم بزنی بدون اینکه........!

جک: دستگیرم کنن؟ بندازنم زندان؟

سانست شیمر:

جک: این امکان نداره چون الان ۴ ساله که هیچکس منو ندیده و همه من

رو فراموش کردن!

رینبودش: ببینم! تو که قصد آتیش زدن نیکا رو نداشتی؟

جک: نیکا!!...... خب راستش چرا! یکبار همین قصد رو داشتم! اما از دستم

فرار کرد! ولی ایندفعه تقصیر من نبود! من کاره ای نبودم!

فلورا: این امکان نداره!

جک: ولی داره!

توایلایت با عصبانیت و قدم های محکم رفت سمت جک.......

توایلایت: خوب گوشاتو باز کن! اگه بفهمم که اینا رو دور از چشم ما اذیت

میکنی و حتی یک خراش روشون به وجود بیاد قسم میخورم که یک کاری

انجام میدم که تا به حال تو عمرم انجام ندادم!

همه با تعجب به توایلایت نگاه کردن......

جک: حواست به دخمل کوچولوت باشه!

توایلایت رو کنار زد و رفت.......

فلورا:

توایلایت چشم غره ای به فلورا رفت و فلورا هم سرشو انداخت پائین......

نیم ساعت بعد......

نیکا بالاخره به هوش اومد و تونست از اتاق بیرون بره.......

بعد از کلی صحبت کردن و نصیحت ، نیکا و فلورا و رامونا و کامیلا و امیلی

به مدرسه برگشتن......

کامیلا و امیلی رفتن تو اتاق کامیلا.......

نیکا دست فلورا و رامونا رو کشید سمت خودش......

نیکا: من میخوام یک کاری انجام بدم! کمکم میکنین؟

فلورا: بستگی داره چی باشه!

نیکا: اینجوری نمیشه! یا باید بگین آره یا باید بگین نه! اگه نمیخواین

که بهتون نمیگم!

فلورا به رامونا نگاه کرد و رامونا هم به فلورا نگاه کرد.......

رامونا و فلورا: خیله خب باشه!

نیکا نقشه اش رو برای رامونا و فلورا توضیح داد و اونا هم مجبور شدن کاری

رو که گفته رو انجام بدن.......

ساعت ۲۲..... دبیرستان.......

در انباری........

لارا: این چه کاریه؟ شما کی هستین؟

رامونا و فلورا دست و پای لارا رو به صندلی بستن.......

رامونا: شرمنده!

رفتن گوشه دیوار ایستادن.......

نیکا از زیر سایه اومد تو نور........

نیکا: که تو.......میخواستی منو آتیش بزنی آره؟

لارا: ولی نشد! بس که سگ جونی!

نیکا: نه! شانس باهام بود! چند وقت پیش بابام هم همینکار رو باهام کرد

اما موفق نشد کشتن منو عملی کنه! اینبار هم تو سعی کردی اما موفق نشدی!

دیگه نمیدونم نفر سوم کیه ولی بهتره بدونی که باز هم یک راه فرار دیگه پیدا

میکنم!

فلورا:

نیکا: رامونا! فلورا! اگه بفهمم که کار اضافه ای ازتون سر زده..... همین بلا

رو سرتون میارم! اوکی؟

فلورا: باشه ولی نیکا مطمئنی که این کار درستیه؟

نیکا: به من شک داری؟

فلورا: ن......ن.......ن.......نه!

نیکا: خوبه!

رفت نزدیک لارا......

نیکا: هر کی با من در افتاد بدجور برافتاد!

لارا: جوجه رو آخر پائیز میشمورن!

نیکا: تو که دست و پات بستس مثلا چه غلطی میخوای بکنی؟

لارا: گفتم که بدونی!

نیکا: آدمی نیستم که بخوام آتیشت بزنم ولی اینکار رو میتونم بکنم!

دهن لارا رو بست و با فلورا و رامونا از انباری خارج شدن و درو بست و

قفل کرد.......

فلورا: نیکا!

نیکا: هیش!

نیکا رفت سمت اتاقش.......

رامونا: حس بدی دارم!

فلورا: منم!

ساعت ۲۴........ اتاق فلورا......

فلورا بین خواب و بیداری بود که سایه ای روش افتاد و یکهو یک نفر از بالای

سرش روی صورتش آب یخ پاشید.......

فلورا از خواب پرید و از روی تخت افتاد پائین.......

- نترس! نترس! چیزی نیست! آبه!

فلورا: تو کی هستی؟

- کسی که واسه انتقام اومده سراغت فسقلی!

فلورا: چی؟

- حالا بهت نشون میدم!

فلورا:

این داستان ادامه دارد......

ازم دلخور نباشید لطفا :(

شنبه چهاردهم مرداد ۱۳۹۶ 0:0 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 14 مرداد 1396 ساعت: 15:43

صفحه بندی