خرید بک لینک
اتاقی تاریک در ته راهرو ۲۱۴......

در اتاق باز شد و یک دختر رفت داخل......

- اون فسقلی رو چه کارش کردی؟

- بردمش موتور خونه!

- عالیه! اینطوری یه مقدار آروم میگیره!

- تا ابد اونجا نمیمونه! بالاخره میفرستمش اون دنیا!

- عجله نکن! اول باید نیکا رو نرم کنی! بعدش!

- میدونم!

اتاق نیکا......

نیکا روی تخت دراز کشیده بود و داشت با گوشیش ور میرفت.......

نیکا: تا ابد اونجا نمیتونم بذارمش! ممکنه یکی پیداش کنه ولی.....!

گوشیش زنگ خورد......

از جاش بلند شد.....

نیکا: چی میگی؟

جک: شنیدم زنده ای! چه قدر جالب! ولی فکر کنم سر عقل اومده باشی

نه؟

نیکا:

جک: اگه اینطوریه که زود باش بیا پائین! تا ۵ دقیقه دیگه اومدی که اومدی

ولی اگه نیومدی دیگه خود دانی!

قطع کرد......

نیکا: جون بریتنی الان تو دست اونه! ممکنه اگه نرم اینبار به بریتنی آسیب

بزنه یا بکشتش! مجبورم که برم!

از جاش بلند شد و کیفشو برداشت و تفنگشو از روی میزش برداشت و

گذاشت داخل کیفش و از اتاق خارج شد......

عینکشو درست کرد و سریع از پله ها پائین رفت و از مدرسه خارج شد....

جک گوشه دیوار تکیه داده بود و داشت سیگار میکشید.....

نیکا: چی میگی؟

جک دود سیگارشو خارج کرد: اومدی! چه عجب!

نیکا چشماشو به بالا چرخوند......

جک: بیا!

نیکا: کجا؟

جک: نترس! جای بدی نمیبرمت!

نیکا دنبالش رفت......

جک بردش داخل یک کافی شاپ......

نشستن پشت یک میز......

گارسون: چی میل دارید؟

نیکا: من یک قهوه ی تلخ لطفا.

جک: منم همینطور.

گارسون رفت......

نیکا: میدونی پلیس اینجا ببینتت چه کارت میکنه؟

جک: نگران نباش! پلیس نمیتونه منو شناسایی کنه البته اگه تو دهنتو بسته

نگه داری!

نیکا دست به سینه نشست و خودشو عقب کشید.......

نیکا: واسه چی گفتی باهات بیام؟ باز میخوای زندگیمو به آتیش بکشی؟

جک: به آتیش بکشم؟ نه! آوردمت که با هم حرف بزنیم! یک بار هم نشده که

مثل یک پدر و دختر با هم تنهایی جایی بریم!

نیکا: اگه تو آدم درست و حسابی ای بودی تا الان ۲۰ بار با هم بیرون رفته

بودیم!

جک: حالا الان دیر نیست!

نیکا: همون حرفای همیشگی! دختر خاله ی من پیش توئه! معلوم نیست تا الان

چه بلایی سرش آوردی! اصلا زندست! مُرده! چه کارش کردی؟

جک: نگران نباش! زندست! حالش کاملا خوبه!

نیکا از جاش بلند شد......

نیکا: اونو از دست تو روانی نجاتش میدم!

کیفشو برداشت و داشت میرفت.....

جک از جاش بلند شد......

جک: نیکا!

نیکا سر جاش ایستاد......

نیکا:

جک: من به خاطر تموم کارهایی که کردم عذر میخوام!

نیکا برگشت.....

نیکا: فکر کردی به همین راحتیه؟

جک: برات جبران میکنم!...... خواهش میکنم بشین!

نیکا کمی فکر کرد و بعد رفت دوباره نشست......

نیکا: چطوری میخوای جبران کنی؟

جک: تو فقط همین حالت منو دیدی! من همیشه اینطوری نیستم!

نیکا: فکر نمیکردم صورت دیگه ای داشته باشی!

گارسون قهوه ها رو آورد و رفت......

نیکا: اول از همه! بریتنی رو آزاد میکنی!

جک: قبوله!

بعد از ۵ دقیقه سکوت نیکا قهوه اش رو خورد......

نیکا: در ضمن!....... باید قضیه ی قتل آروشکا رو فراموش کنی!

جک: دیگه؟

نیکا: اون دختره...... لارا هم پیش منه! دنبالش نگرد!

جک: بلایی که سرش نیاوردی!

نیکا: نه! تو انباریه!

جک: تو هم......!

نیکا: قبوله!

جک: ( توی دلش ) نقشه ام داره میگیره! حالا باید سعی کنم بیشتر باهام

صمیمی بشه!

۱ ساعت بعد......

جک و نیکا با هم رفتن یک پارکی همون نزدیکی ها و روی یک سکوی سنگی

نشستن......

جک: برو خداتو شکر کن که خاله هات رو داشتی! وگرنه تا الان توی پرورشگاه

بزرگ میشدی!

نیکا: خودم به تنهایی از پس بزرگ کردن خودم بر میومدم!

جک: هه! از این اخلاقت خوشم میاد!

نیکا: چی؟

جک: همین خود رائییت!

نیکا: ای زبون باز!

جک:

نیکا روشو به یک سمت دیگه کرد......

جک یک سیگار برداشت و گذاشت توی دهنش و دستشو توی جیب کتش

کرد......

نیکا یواشکی از توی کیفش فندکشو در آورد و باهاش سیگار جک رو روشن

کرد......

جک سیگارو در آورد.....

جک:

نیکا: دم دستم بود!

جک: وای!

نیکا فندکو گذاشت توی کیفش......

جک سیگارو کرد توی دهنش و در آورد و دودشو خارج کرد......

نیکا: تا به حال....... انقدر به تو نزدیک نشده بودم!

جک: الان چه حالی داری که داریم با آرامش با هم حرف میزنیم؟

نیکا: با اینکه هنوز دلم ازت خونه! ولی.... دارم بهت عادت میکنم!

نیکا از جاش بلند شد......

نیکا: شب بخیر!

جک: شب تو هم بخیر....... دخترم!

نیکا رفت.......

نیکا داشت قدم زنان تو پارک راه میرفت و داشت برمیگشت به مدرسه......

نیکا: من چم شده؟ چرا انقدر باهاش مهربون شدم یکهو؟ یه چیزی اینجا درست

نیست!

عینکشو درست کرد و سرعتشو بیشتر کرد.......

نیم ساعت بعد......

نیکا رفت توی اتاقش و کیفشو گذاشت روی صندلی و یک کلید از توی کشوی

دراورش برداشت و از اتاق خارج شد و رفت سمت انباری......

در انباری رو باز کرد.......

نیکا: او....او.....اون همینجا بود! ولی......!

کمی تو انباری رو نگاه کرد ولی لارا نبود!

لارا به در انباری تکیه داده بود......

لارا: دنبال من میگشتی؟

نیکا:

برگشت و پشت سرشو نگاه کرد.......

نیکا: تو.....تو.....تو.....چ.....چط.....چطوری......؟

لارا آروم آروم رفت نزدیک نیکا و تار مویی که روی صورت نیکا افتاده بود رو

زد پشت گوشش.......

لارا: تو فکر کردی میتونی یک دختر به اسم لارا که اون دختر من باشم رو به

همین راحتی دست و پاشو ببندی و بندازیش ته انباری؟

نیکا:

لارا: چی شد؟ شوکه شدی؟

نیکا: چطور نجات پیدا کردی؟

لارا دست به سینه ایستاد.......

لارا: ژینا......اسسسسسسمیت!

نیکا:

لارا: حرف خودت بر علیه خودت! یادت نیست؟ من با اونا همدستم!

نیکا:

لارا: اووووه! فکر کنم تا به حال بهت نگفته بودم!

نیکا: فلورا!.....رامونا!

لارا: رامونا که خوبه..... اصلا روحش هم خبر نداره! تو اتاقشه! ..... اما

فلورا...... ته موتور خونه!

نیکا:

لارا: تو هم میری پیشش!

یک سری دونه در آورد و انداخت روی زمین و ازش یک سری گل رشد کرد.....

نیکا: اینا چیَن؟

لارا: میفهمی!

بشکن زد و از گل ها دود بنفشی خارج شد و نیکا سرش گیج رفت و بیهوش

شد......

لارا ، نیکا رو گرفت......

لارا: خوب بخوابی!

یک کیسه سیاه روی سر نیکا کشید و یک ملافه سفید هم انداخت روش و

بغلش کرد و به طرف موتور خونه رفت........

وارد موتور خونه شد.......

ژینا: آوردیش؟

لارا: آره!

نیکا رو روی زمین گذاشت.......

ژینا ملافه رو کنار زد و کیسه رو از روی سر نیکا برداشت.......

ژینا: خوبه!

نیکا رو انداخت روی دوشش و بردش سمت یک در آهنی......

در رو باز کرد......

فلورا چشماش از روشنایی باز شد.......

فلورا: مممممممم!!!!!

ژینا: دیگه از الان به بعد تنها نیستی!

نیکا رو گذاشت روی زمین......

ژینا: بهتره که اینجا راحت باشید! چون دیگه تا آخر عمرتون راه فراری نیست!

تو که وضعت اینجوریه! نیکا هم تا ۲۴ ساعت تو عالم هپروته! البته فکر نمیکنم

جفتتون بیشتر از نیم ساعت دووم بیارید!

فلورا: ممممممممم!!!!!!

لارا: بای! بای!

لارا و ژینا رفتن بیرون و درو بستن و قفل درو انداختن......

لارا: دیگه فقط یک کار باقی مونده!

لارا رفت سمت لوله ی گاز......

محکم به لوله گاز زد و لوله گاز شکست و گاز ازش خارج شد......

ژینا هم رفت سمت لوله ی گاز سمت راست و اون لوله رو هم شکوند......

ژینا: بجنب بریم!

ژینا و لارا سریع از پله های زیر زمین بالا رفتن و رفتن داخل حیاط مدرسه......

کم کم گاز کربن مونواکسید بخش بیشتری از موتور خونه رو در بر گرفت و آروم

آروم وارد اتاقی شد که فلورا و نیکا توش زندونی شده بودن و......

این داستان ادامه دارد......

دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۶ 0:15 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 18 مرداد 1396 ساعت: 4:38

صفحه بندی