دهنش و پاهاشو باز کرد و رفت بالای سر نیکا و تکونش داد.......
فلورا: نیکا! نیکا!
سرفه کرد.....
فلورا: گاز کربن مونواکسید! وای نه!

نیکا رو بلند کرد......
فلورا: نیکا! خواهش میکنم بیدار شو! خیلی سنگینی! خواهش میکنم!
نتونست نیکا رو با خودش بکشونه و جفتشون افتادن روی زمین......
فلورا رفت نزدیک صورت نیکا......
فلورا: نفس نمیکشه! نکنه گاز گرفته باشتش! نهههه!! باید بریم بیرون!

خودش هم کم کم داشت احساس بی حالی میکرد......
به سختی از روی زمین بلند شد و رفت سمت در.......
فلورا: یکی کمک کنه! کممممک! کمممممک!
اتاق رامونا......
رامونا از روی تخت بلند شد......
رامونا: بوی گاز میاد! از طبقه پائین!
در اتاقشو باز کرد و رفت تو راهرو......
کامیلا هم اومد پیش رامونا......
کامیلا: تو هم بوی گاز رو احساس میکنی؟
رامونا: آره! بیا بریم یه سر و گوشی آب بدیم!
رامونا دست کامیلا رو گرفت و با هم رفتن تو حیاط.......
کامیلا: بو از زیر زمین میاد!
رامونا و کامیلا رفتن سمت زیر زمین و از پله ها پائین رفتن.......
رامونا: ( یواشکی ) موتور خونه!
آروم آروم رفتن سمت موتور خونه و درو باز کردن......
گاز شدیدی از موتور خونه خارج شد.......
کامیلا و رامونا: اوه! اوه!
چند تا سرفه کردن.......
رامونا: کامیلا! بجنب! باید بریم کمک بگیریم! لوله های گاز شکستن! بدو!
کامیلا: آره! بریم!
کامیلا رفت......
رامونا هم میخواست بره دنبالش......
داخل اتاق توی موتور خونه......
فلورا پشت در بی حال افتاده بود......
فلورا: ی....یکی.....ا...او....اونجاست!

نفس های آخرش بود که چند تا مشت کوبید به در و بیهوش شد.......
بیرون اتاق......
رامونا سرجاش ایستاد.......
به در داخل موتور خونه نگاه کرد.......
رامونا: یکی داخل اون اتاقه! اوهو! اوهو! ( سرفه ) 

صدای آژیر آتش نشان و اورژانس اومد........
سورن: رامونا! تو خوبی دخترم؟ چیزیت که نشده!

رامونا: من خوبم بابا! ولی یک نفر داخل اون اتاقه گیر افتادن! مطمئنم!

سورن: زود باشید! بیاین!

بعد ۷ دقیقه.......
شیر گاز رو بستن و نشت گاز پایان یافت.......
قفل در اتاق رو شکوندن.......
کامیلا: نیکااااا!!!!! فلورااااااا!!!!!!
۴ تا مرد با روپوش سفید با دوتا تخت اومدن داخل.......
نیکا و فلورا رو روی تخت گذاشتن........
یکی از مردا: باید برسونیمشون بیمارستان! برید کنار!
همه رفتن کنار و اون ۴ نفر رفتن بالا.......
رامونا: بابا! نکنه مرده باشن! نکنه دیر رسیده باشیم!

سورن ، رامونا رو بغل کرد......
سورن: چیزی نیست! نترس!
بیمارستان.......
توایلایت داشت با یکی از پرستار ها صحبت میکرد.......
توایلایت: آره.
یکهو چشمش به نیکا و فلورا افتاد که روی تخت بیهوش افتاده بودن و داشتن
از بغلش رد میشدن.......
توایلایت: فلورا!

دکتر جِیمز توایلایت رو گرفت.......
دکتر جیِمز: نگران نباش! خانوم اسپارکل! نگران نباشید! گاز گرفتگیه! خانوم
اسپارکل!

توایلایت: چی؟ گاز گرفتگی؟ کی؟ کار کیه؟ باید برم پیش بچم!

دکتر جیِمز: خانوم پرستار! بیاید ایشون رو ببرید یک آرام بخش بهش بزنید!
بیاین!

دو تا پرستار توایلایت رو گرفتن و بردن داخل اتاق تزریقات.......
توایلایت: فلورا! فلورا! فلورا! نههههههه!!!! بذارین برم! کی این بلا رو سر
دخترم آورده! ول کنین!
یکی از پرستارا درو بست.......
۳ روز بعد.......
فلورا: مامان!

فلورا پرید بغل توایلایت......
توایلایت: فلورا! دخترم!
توایلایت سر فلورا رو بوسید.......
توایلایت: دیگه هیچوقت نمیذارم همچین بلایی سرت بیارن! بهت قول
میدم!
فلورا دستاش میلرزید و محکم توایلایت رو بغل کرده بود.......
توایلایت دستای فلورا رو گرفت.......
توایلایت: نترس! تموم شد! دیگه تموم شد!

نیکا: 


توایلایت: کی؟ کی اینکارو باهاتون کرده بود؟

فلورا به پرستار پشت سر توایلایت نگاه کرد.....
ژینا بود.....
پرستار ( ژینا ): 
ژینا دستشو آورد بالا و روی گلوش کشید.......
فلورا: 

نیکا: 

توایلایت برگشت به پرستاره نگاه کرد......
پرستار ( ژینا ) سرشو انداخت پائین و با دکمه لباسش بازی کرد.......
فلورا: ر....راستش..... من و نیکا با هم رفتیم موتور خونه چون شوفاژ اتاقمون
اتاقو گرم نمیکرد بعد رفتیم تو اون اتاقه ولی دیگه نتونستیم بیایم بیرون! گیر
افتادیم!
نیکا: 


توایلایت: 
توایلایت کمی به جواب فلورا شک کرد ولی چیزی نگفت......
توایلایت: خانوم لایت از مدرسه زنگ زد! گفت باید امروز برین مدرسه!
کلاس فوق العاده دارین! ساعت ۴ بعد از ظهر. میتونین برین؟
فلورا: آره چرا نتونیم؟

نیکا: بله.
توایلایت اشک روی صورت فلورا رو پاک کرد.......
توایلایت: دیگه فراموشش کن!
فلورا لبخندی زد و بعد دوباره همو بغل کردن......
نیکا چشماشو به بالا چرخوند و رفت توی راهرو بیمارستان.......
گوشیش زنگ خورد......
نیکا: الان نمیتونم حرف بزنم.

جک: فقط ۱ دقیقه!
نیکا: ببینم! اینم یه نقشه جدید بود نه؟

جک: چی؟
نیکا: حالا خودت رو به اون راه میزنی؟ تو بهم گفتی لارا رو آزاد کنم! کی بعدش
بیاد من و فلورا رو بندازه تو موتور خونه و بعدم اینبار با گاز کربن مونواکسید
کارمون رو بسازه؟ چرا یه بار مثل آدم قول نمیدی؟

جک: باور کن اگه من از این اتفاق خبر داشته باشم!
نیکا: عجب!

جک: الان خوبی؟
نیکا: با اینکه ۳ روز گذشته ولی بله خوبم!

جک: خوبه. خیالم راحت شد!
نیکا: امشب ساعت ۱۱ بیا دنبالم!

جک: باشه! ولی چرا؟

نیکا: فقط بیا!

نیکا قطع کرد.......
نیکا: هوووووففففف ( نفس عمیق ) 

رفت پیش فلورا.......
ساعت ۹ شب.......
نیکا ، گوشی و تفنگشو گذاشت توی کیفش و لباساش رو عوض کرد و دوباره
همون کت و شلوار لیش رو با تاپ راه قرمز و سفید و کفشای قرمزش پوشید.....
فلورا: نیکا! کجا میخوای بری؟
نیکا: کوچیکتر از اونی که بخوام جوابتو بدم!

کامیلا: راست میگه نیکا! این موقع شب الان باید تا نیم ساعت دیگه همه
خواب باشن!
نیکا: من نگران خودم میشم شما هم نگران خودتون باشین!

فلورا: باز شروع نکن! نیکا! نباید بری بیرون!
نیکا: میرم! میخوام ببینم کی میخواد جلومو بگیره!

فلورا: من!
نیکا: تو؟...... مراقب خودت باش بچه فسقلی!

فلورا: من فسقلی نیستم! درست صحبت کن!
نیکا: اِ؟ راست میگی؟ ببخشید! بهت بر خورد؟ ای بابا!

فلورا: 
رامونا: نیکا! یک بار هم که شده به حرف گوش کن!
نیکا: نه رامونا!...... فلورا! تا امروز با هر کسی که بهت میگفت فسقلی دعوا
میکردم اما الان خودم بهت گفتم فسقلی! برو سرت به کارای خودت باشه!

فلورا: من نمیذارم امشب بری بیرون! چون مطمئنم باز میخواد یه کار خلافی ازت
سر بزنه! با کی قرار داری؟
نیکا: قرار؟ دیوونه!

فلورا: امشب نمیذارم پاتو بذاری بیرون این اتاق!
نیکا: جدی؟..... منو تهدید میکنی؟...... منم نمیذارم امشب یک خواب راحت
بکنی!

نیکا رفت بیرون اتاق.......
فلورا: 
کامیلا: نه! شوخی میکنه! جدی نمیگه! نمیتونه بلایی سر دوست صمیمیش
بیاره!

رامونا: راست میگه! نترس!

ساعت ۱۰:۴۵ شب.......
نیکا یواشکی از روی تختش بلند شد و کیفش رو برداشت و کتشو پوشید......
قدم های آروم برمیداشت و از کنار تخت فلورا میگذشت که یکهو پاش خورد به
کتاب گوشه در........
کتاب افتاد روی زمین......
فلورا از خواب بیدار شد و چراغ اتاقو روشن کرد......
فلورا: نیکا! تو!؟
نیکا سریع از روی زمین یک کتاب برداشت.......
فلورا از روی تخت بلند شد........
فلورا: وایسا ببینم!
نیکا کتاب رو پرت کرد سمت فلورا و کتاب درست خورد توی سرش و فلورا
بیهوش شد و افتاد روی زمین.......
نیکا آروم رفت نزدیک فلورا.......
کیفشو گذاشت روی صندلی......
نیکا: منو تهدید میکنی آره؟ الان یه درسی بهت میدم که دیگه به سرت نزنه
جلوی کارای منو بگیری!

فلورا رو بغل کرد و گذاشتش روی تختش........
از زیر تخت خودش طناب و چسب برداشت و دست و پای فلورا رو با طناب
بست به تخت........
نیکا: اینم یک گره کور!

یکم از چسب رو با قیچی برید.......
نیکا: اگه واسه من زبون نمیریختی منم این بلا رو سرت نمیاوردم!

دهن فلورا رو با چسب بست.......
صورتشو گرفت......
نیکا: حالا سعی کن خوب بخوابی! چون به هوش بیای به ضرر خودته!

از روی تخت بلند شد و یک رژ لب قرمز پررنگ از توی کشو برداشت......
بازش کرد و سر رژ رو داد بالا.......
روی آینه شروع کرد به نوشتن چیزی........
" برو به درک! باید شانس باهات باشه که نجات پیدا کنی! دنبال کلید اتاق هم
نگرد چون پیش منه! همش تقصیر خودته! حالا هر چقدر که میخوای دست و
پا بزن! " نیکا ""
رژ لب رو انداخت روی میز و کیفشو برداشت و کلید اتاق رو هم برداشت و چراغ
اتاق رو خاموش کرد و از اتاق خارج شد.......
در اتاقو بست و قفل کرد و سریع با قدم های آهسته از مدرسه خارج شد......
ماشین جک رو دید.......
ایستاد و به کلید اتاق نگاه کرد........
نیکا: برو به درک!

کلید رو پرت کرد تو جوی آب و رفت سوار ماشین جک شد.......
نیکا: فقط جایی برو که تا چند ساعت اینجا نباشم!

جک: باشه! هر چی شما بگی خانومی!
حرکت کرد و رفت.......
خونه رریتی......
توایلایت و سانست شیمر و رینبودش از خونه رریتی بیرون اومدن......
توایلایت: واقعا بهت زحمت دادیم!
رریتی: چه زحمتی؟ باز هم حتما بیاین!
سانست شیمر: شب بخیر!
رریتی: شب بخیر! به دختراتون سلام برسونین و از طرف من حتما یک بوس
محکم از لپشون بکنین!
رینبودش: باشه! حتما! خدافظ.
توایلایت رفت سمت ماشینش و رفت سمت صندلی راننده......
سانست شیمر هم رفت سمت در عقب و رینبو هم رفت جلو کنار راننده.......
رریتی به در تکیه داد و براشون دست تکون داد.......
توایلایت در ماشینو باز کرد......
یکهو یک ماشین سیاه با سرعت به سمتشون اومد و ۵ نفر که صورتاشون
رو پوشونده بودن به طرف توایلایت و رینبو و سانست شلیک کردن......
رریتی جیغ کشید......
ماشین سیاه سریع حرکت کرد و رفت.......
توایلایت و رینبو و سانست افتادن روی زمین......
رریتی رفت بالای سر توایلایت.......
رریتی: توایلایت! توایلایت!

توایلایت: ر....ر....رری....تی......ر....ری....ن....ب...و......و.....س...سا.....ن....
س.....ت!
رریتی رفت بالای سر رینبو.......
رینبو: آه!
همه ی همسایه ها دویدن سمت ماشین......
رریتی: ( فریاد ) یکی به اورژانس زنگ بزنه!
رفت بالای سر سانست شیمر.......
تیر به سمت چپ سینه سانست اصابت کرده بود.......
رریتی: سانست! سانست!

سانست شیمر: چ.....چ.....چ...ی.....ز.....ی......ن.....ن.....ی......س......س
....ت!
سانست و توایلایت و رینبو چشماشون بسته شد و بی حرکت شدن و.......
این داستان ادامه دارد.......
چهارشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 2:18 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی