توی ذهن نیکا.....
نیکا ( وقتی ۵ سالش بود ): مامان! قول بده هیچوقت تنهام نمیذاری!
اداجیو: من بهت قول میدم که تا جون دارم باهات باشم و ولت نکنم!

نیکا ، اداجیو رو بغل کرد.......
بیرون ذهن نیکا......
نیکا: ولی ولم کردی مامان! بهم قول دادی ولی نتونستی بهش عمل کنی!


رفت داخل یک کوچه و گوشه ی دیوار نشست.......
نیکا: آخه مدرک از کجا پیدا کنم؟ ۱۶ روز بیشتر وقت ندارم!


در یک عمارت بزرگ........
توی یکی از اتاق ها که پنجره ی خیلی کوچیکی داشت فلورا گوشه ی دیوار
نشسته بود و پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود و خیلی آروم گریه میکرد......
باروُن کنار پنجره ایستاده بود و بیرون رو نگاه میکرد و سیگار میکشید......
جک روی یک صندلی نشسته بود و به فلورا نگاه میکرد......
ژینا هم داشت بالای سر فلورا راه میرفت......
ژینا وایستاد بالای سر فلورا.......
فلورا آروم سرشو آورد بالا و نگاهش کرد.......
یکهو ژینا محکم زد تو گوش فلورا و گریه ی فلورا بیشتر شد......
ژینا: بهت هشدار داده بودم! دور و بر من نپلک! یادته؟ اون روزی که نیکا تو بیمارستان
بود....و برای اولین بار همو دیدیم!

فلورا: که چی بشه؟ میذاشتم نیکا رو بکشین؟

ژینا: از رو هم نمیری!

فلورا: 
دوباره سرشو انداخت پائین و آروم آروم گریه کرد.......
دبیرستان......
نیکا توی اتاقش بود.......تو اتاقش یه سری سر و صدا از بیرون شنید......
توایلایت: رینبو چه کار کنم؟
رینبودش: آروم باش توایلایت! آروم باش!
توایلایت: بچم تا الان حتما خیلی ترسیده! من تا امروز نذاشتم حتی یک خراش
روی بدنش بزنن! بعد امروز فهمیدم که دزدیدنش!
نیکا در اتاقشو باز کرد......
نیکا: چی؟ فلورا رو دزدیدن؟

رینبودش: نیکا! این فقط......
نیکا: دوست منو دزدیدن و من الان باید بفهمم؟

رینبودش: نیکا....تو......!
- خانوم نیکا دازل لطفا به دفتر خانوم لایت......
نیکا: زود برمیگردم!

نیکا در اتاقشو بست و رفت طبقه ی پائین و رفت پشت دفتر خانوم لایت......
تق!تق!تق!
- بیا تو.
نیکا درو باز کرد و رفت داخل و درو بست.......
خانوم لایت: بیا بشین!
نیکا آروم رفت سمت میز خانوم لایت و روی صندلی رو به روی میز نشست.....
خانوم لایت پرونده ی نیکا رو گذاشت روی میز.......
خانوم لایت: شروع میکنیم!
نیکا: 


پرونده رو باز کرد و ورق زد.......
خانوم لایت: انضباط ۱۹/۵ ، هندسه ۱۹ ، آمار ۱۹/۷۵ ، کل پایه ۱۹/۷۵!

نیکا: ای....این.....د....درست نیست!......م....من.....بین اینا هندسه رو نمره ی
کامل گرفته بودم!

خانوم لایت: پرونده که دروغ نمیگه نیکا! درسته؟
نیکا: ت.....تو.....خانوم لایت واقعی نیستی! اون خانوم لایتی که من دیدم اصلا
اینقدر بدرفتار نبود! چه بلایی سرش آوردی؟ او....اون کجاست؟

خانوم لایت: آروم باش! آروم! ببین! میتونی الان بری و به همه بگی که من خانوم
لایت قلابی هستم ولی همه مسخرت میکنن! میدونی بهت چی میگن؟ دیوونه!
البته الانم کم بهت این لقب رو ندادن!

نیکا: الان دیگه از من چی میخوای؟

خانوم لایت: تو.....باید.....از این دبیرستان بری!

نیکا: 

خانوم لایت: یعنی.......

نیکا: 

خانوم لایت: اخراج!

نیکا: 


خانوم لایت: به نفعته که بری! البته! میتونی هم نری! ولی بدون این سرپیچی
کار دستت میده!

پرونده رو داد به نیکا و به در اشاره کرد......
خانوم لایت: به سلامت!
نیکا پرونده رو گرفت و از روی صندلی بلند شد و رفت بیرون.......
یک قطره خون از چشمش جاری شد......
بریتنی: نیکا؟ نیکا چی شده؟

نیکا پاهاش شل شد و افتاد روی زمین......
کامیلا: چی شده؟ نیکا؟
نیکا: اخراجم کردن! باید امروز از اینجا برم!

رامونا: 

بریتنی پرونده ی نیکا رو از دستش کشید و نگاش کرد........
کامیلا: مطمئنی که این پرونده مال توئه؟ تو که هندسه رو کامل شدی!
نیکا: از قراره معلوم......مربوط به منه!

نیکا عینکشو در آورد و قطره های خون روی صورتش رو پاک کرد.......
نیکا: ولی.....من این کار رو بی جواب نمیذارم!
پرونده رو با عصبانیت از دست بریتنی کشید و از روی زمین بلند شد و رفت.......
دفتر خانوم لایت......
کابوس شب: کی میدونست که اون پرونده مال تو نیست؟ حالا برو بیرون و بهت
خوش بگذره!
در کمد فلزی داخل دفتر رو باز کرد و خانوم لایت واقعی رو آورد بیرون و دست
و پاهاشو باز کرد......
کابوس شب: ممنون! که بهم فرصت دادید خانوم لایت عزیز! ولی یادتون باشه!
این رو به هیچکس نباید بگید!
خانوم لایت: 

کابوس شب یک بشکن زد و ناپدید شد.......
راهروی دبیرستان.....
نیکا با قدم های محکم و عصبانی رفت توی اتاقش......
رینبودش: نیکا؟ چی شده خاله؟
نیکا اصلا اهمیت نداد.......
رامونا: مامان! نیکا رو اخراج کردن!
توایلایت: چی؟

نیکا: به خاطر یک هندسه و انضباط دروغین!
کامیلا: راستش اون هندسه رو کامل گرفته اما بهش ۱۹ دادن! انضباطش هم
هیچ مشکلی نداشت!
نیکا کیفشو گذاشت روی تختش و گوشی و چند تا کتاب گذاشت تو کیفش......
کشوی میزشو باز کرد و تفنگ و چاقوشو گذاشت داخل کیفش و زیپ کیفشو
با عصبانیت بست......
کت لیش رو از داخل کمد برداشت و خیلی سریع اون رو پوشید.......
موهاش رو باز کرد و دوباره اون رو دم اسبی بست و عینکشو به چشماش زد......
رینبودش: نیکا! انقدر سریع عصبانی نشو! شاید اشتباهی شده باشه!
نیکا: خودتون ببینید! بالاخره که دیگه برام مهم نیست!

پرونده رو پرت کرد روی تخت و از اتاق خارج شد......
همه دویدن دنبالش......
روی پله ها......
رریتنی: نیکا؟ نیکا؟ نیکا؟ وایسا!
نیکا: 

در ورودی.......
رینبودش: نیکا! خاله جون! ممکنه پشیمون بشی! ما میتونیم یک کاری بکنیم!
یه لحظه صبر کن!
نیکا: خسته شدم از بس که صبر کردم! میخوام برم از این جهنم!

توایلایت: نیکا! یه لحظه.....!
نیکا: بسه!

نیکا از پله ها پائین رفت و از حیاط دبیرستان رد شد و از دبیرستان خارج شد.....
بریتنی: میترسم اتفاق بدی براش بیوفته!
رینبودش: نگران نباشید! بذارید یک نصفه روز تو حال خودش باشه بلکه یکم
آروم بگیره! فردا صبح باهاش تماس میگیریم! الان باید فلورا رو نجات بدیم!
توایلایت: 

همان شب.....ساعت ۲۰:۴۸ دقیقه.....عمارت بزرگ......
اتاق تاریک شده بود و فلورا آروم از روی زمین بلند شد و رفت سمت در......
دستگیره رو کشید پائین و در باز شد......
فلورا: در بازه!

از اتاق رفت بیرون......
فلورا به قدم های آروم و آهسته رفت سمت راهرویی که به در خروجی میخورد....
یکی از بادیگارد ها کنار دیوار ایستاده بود......
فلورا خیلی آروم یک میله ی فلزی برداشت و زد توی سرش و افتاد روی زمین......
دوباره خیلی آروم رفت توی راهرو......
- آره.

صدای ژینا و چند نفر دیگه از توی یک اتاق بزرگ میومد که درش بسته بود.....
فلورا یک نفس عمیق کشید و آروم راه رفت اما اصلا حواسش نبود که یک تیکه
چوب گوشه ی دیوار بوده و پاش خورد به چوب و افتاد روی زمین......
فلورا: وای!
ژینا در اتاقو باز کرد.......
فلورا: 
ژینا: داره در میره! بگیریدش!

فلورا جیغ بلندی کشید و رفت سمت در خروجی و درو باز کرد و فرار کرد.......
چارلی و لیام و فِرِد دنبالش دویدن و چند نفر دیگه دنبالش دویدن......
فلورا یک اسپری از کنار پنجره برداشت و دوید سمت درختایی که تو حیاط
عمارت بودن......
لیام: اونجاست!
فلورا رفت بین درختا قایم شد......
دو نفر داشتن به درختایی که پشتشون قایم شده بود نزدیک میشدن......
فلورا یک زیر لنگی بهشون انداخت و در رفت......
- اونجا! از اون طرف رفت! اوناهاشش!
۱۰ دقیقه بعد.....
فلورا روی یک تپه ی خاکی قایم شده بود......
چارلی و لیام یواشکی از پشت سر بهش نزدیک شدن......
فلورا فهمید و برگشت و اسپری رو به سمت چشماشون زد......
چارلی دستاشو جلوی چشماش گرفت و لیام هم با یک دستش اسپری رو از
فلورا گرفت......
فلورا: جیییییییغغغغغغغ!!!!

خواست در بره که چارلی و لیام گرفتنش.....
چارلی: کجااا؟؟ فکر کردی خیلی زرنگی؟
فلورا: نه! ولم کنین! ماماااان!!!
لیام: الان یکاری میکنیم که آروم بگیری!
بردنش سمت خونه......
جک از ماشینش پیاده شد.....
جک: چیه؟ چی شده؟
چارلی: این فینجیل داشت در میرفت که گرفتیمش بالاخره! ۴ نفر رو کله پا
کرد این فسقلی!

فلورا: 
جک یکی از دستای فلورا رو محکم گرفت و کشید سمت خودش......
جک: فعلا شما جایی تشریف نمیبری خانوم کوچولو! فکر فرار رو از سرت بنداز
بیرون!

فلورا: آی دستم! آی دستم درد گرفت! ولم کن!
جک: ایندفعه یکاری بکنین که نتونه فرار کنه!
چارلی: اوکی!
فلورا: مامااااان!!
چارلی و لیام ، فلورا رو بردن تو خونه......
ژینا: سلام! چی شد؟
جک: ساعتای پنج و نیم شیش از دبیرستان اخراج شده و خارج شده بود!
ژینا: خب؟
جک: تمومش کردم!
ژینا: 
جک رفت داخل خونه......
داخل اتاقی که فلورا توش زندونی شده بود چارلی و لیام داشتن دست و پاهاشو
به صندلی میبستن......
چارلی: حالا ببینم چطوری میخوای فرار کنی!
فلورا: 
جک رفت تو اتاق......
فلورا: بالاخره مامانم و خاله رینبو میان نجاتم میدن! من تا ابد اینجا نیستم!
جک: بله درسته! اونا حتما میان! مگه میشه دختر به این خوشگلی و زرنگی رو
تنها بذارن؟
فلورا: آخه من به تو چه بدی ای کردم؟ بذار برم!
جک: نچ! نچ! چشمای قشنگتو با گریه خراب نکن!
رفت جلو و اشکای روی صورت فلورا رو پاک کرد.......
جک: دلم نمیخواد چشمات خراب بشن! ببین چقدر قرمز شدن!
فلورا: 
جک: فکر کنم دیگه بهتره یکم آروم باشی و سعی نداشته باشی که فرار کنی
خب؟ دلم نمیخواد بلایی سرت بیارم! پس دختر خوبی باش!

چارلی دهن فلورا رو بست.......
جک: شب بخیر!

جک چراغارو خاموش کرد و با چارلی و لیام از اتاق خارج شدن و درو بست و
قفل کرد......
فلورا: مممممممم!!!!
جک: خب! اینم از این!
باروُن: جای خوبی قایمش کردی اون دختره رو؟
جک: آره بابا! هفت نفر رو هم اونجا گذاشتم تا مواظبش باشن! حالا ببینم باز هم
برای من زبون میریزه یا نه! مدت زیادی زنده نمیمونه ولی همین که خاله هاش و
دوستاش ببینن که غیبش زده و فکر کنن که از این شهر خارج شده یا شمارشو
عوض کرده کافیه!
- آقای جک اسمیت!
جک و باروُن و ژینا برگشتن و به راهرو نگاه کردن......
جک: 
ژینا: 
باروُن: 
چارلی و لیام: 
این داستان ادامه دارد.....
کی بود؟ کی میتونه حدس بزنه؟ منم نمیگم درسته یا غلط ولی میتونید حدس
بزنید!
پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 18:47 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫