خرید بک لینک
نیکا همچنان بیهوش بود......

توایلایت و فلورا بالای سرش بودن و توایلایت هم کمی آب سرد پاشید روی صورت

نیکا.......

نیکا قطرات آب سرد رو روی صورتش احساس کرد و کم کم چشماشو باز کرد......

نیکا: من کجام؟

توایلایت: نگران نباش! به محض اینکه فلورا به بیمارستان زنگ زد خودمون رو

رسوندیم اینجا! فکر میکنم دلیل بیهوشیت اینه که وحشت زیادی کردی! چیز مهمی

نیست!

فلورا: راستش خاله رینبو هم فهمیده رامونا ربوده شده! داره خودشو میکشه!

نیکا: از کجا فهمیده؟ مگه مرخص شده؟

توایلایت: آره عزیزم. امروز ظهر مرخص شده!

نیکا: کی بهش گفت؟

فلورا: به جون خودم اگه من چیزی به خاله رینبو گفته باشم!

چندتا مامور پلیس اومدن داخل اتاق......

رئیس پلیس: خانوم نیکا دازل؟

نیکا: بله؟

رئیس پلیس: نسبت شما با مقتوله الکسا ویلسون چی بوده؟

نیکا: راستش ایشون دختر خاله ی دوستم تینا بوتزاتی بوده! اون برام یک نامه

نوشته بود که ساعت ۹ قراره برم خونه ی دختر خالم! اما ۳ یا ۴ ساعت گذشت و

برنگشت! منم نگران شدم و چون آدرس خونه رو برام نوشته بود زیر نامه منم

اومدم اینجا تا ببینم چرا برنگشته اما دیدم دختر خالش توی کمد.....!

جمله ی آخر رو با وحشت گفت.....

رئیس پلیس: بله! بله! بقیش رو خودمون میدونیم! اما میدونستید این نامه ای

که برای خانوم تینا بوتزاتی نوشته شده توسط خانوم الکسا ویلسون دستخط

خودش نبوده؟

نامه ی الکسا رو نشون نیکا داد......

نیکا: چی؟

رئیس پلیس: و ما چند لکه خون در یکی از اتاق های طبقه ی بالا مشاهده کردیم

که نشون میده قاتل نفر دومی که تو خونه بوده رو کشته و بعدم جسد رو با

خودش برده!

فلورا: نیکا! راستش تو گوشی رامونا یک شماره ی ناشناس هم پیدا شده! درست

ساعت ۲۳ و ۲۵ دقیقه!

گوشی رامونا رو داد به نیکا......

رئیس پلیس: شماره رو میشناسی؟ این شخص دقیقا همون لحظه ای که این

دختر ربوده شده باهاش تماس داشته!

نیکا شماره رو نگاه کرد......

نیکا:

توایلایت: نیکا! عزیزم اگه شماره رو میشناسی بدون هیچ ترسی بگو!

نیکا: ن....نه! من از کجا باید بشناسم؟

رئیس پلیس: خانوم اسپارکل! لطفا شما و دخترتون چند لحظه بیرون تشریف

داشته باشید خدمتتون میرسیم!

توایلایت: چ...چشم!

توایلایت دست فلورا رو گرفت و از اتاق رفتن بیرون......

یکی از افسرها رفت در اتاقو بست.....

رئیس پلیس: از کجا بدونم راست میگی؟ این شماره رو میشناسی!

نیکا: گفتم که! نمیشناسم!

رئیس پلیس: پس چرا داری با شک و تردید و ترس میگی نیکا دازل؟

نیکا: نه! من کاملا جدی هستم!

رئیس پلیس: اینا چی؟ اینارو هم نمیشناسی؟

عکس آروشکا و لارا رو بهش نشون داد......

نیکا:

رئیس پلیس: فکر کردی راحت میتونی آدم بکشی و پلیس هم مچتو نگیره؟

تازه! جالب ترین موضوع اینه که جسد هاشون رو هم قایم کردی!

نیکا: آروشکا مِرولاین که جسدش تو بیمارستانه! من فقط.....!

رئیس پلیس: همون یک نفر! اون یک نفر فقط ۲۰ ساعت از مرگش میگذره!

رد انگشتای تو روی بدنشه! یک گلوله به پهلو و یک گلوله به مغز! دختر باهوشی

هستی!

نیکا: من میدونم کی اومده این گزارشات رو بهتون داده ولی بذارید یک چیزی

بهتون بگم! اون شخصی که اومده خبرچینی کرده خودش خیلی بیشتر از من

آدم کشته! اونم آدمای بیگناه! نمونش همین الکسا و تینا! اما اون دو نفری که

توسط من کشته شدن اولا بیگناه نبودن و چندین بار میخواستن منو بکشن! دوما

من اصلا قصد کشتن کسی رو نداشتم! اگر حرفای منو باور ندارین میتونید برید

بیمارستان مرکزی و از تموم پزشکای اونجا بپرسید که من چند بار تا به حال به

بهونه های مختلف به اون بیمارستان کشیده شدم!

رئیس پلیس: کافیه!

نیکا: اگه من رو گناه کار بدونید فکر کنم شما هم با اونائید!

رئیس پلیس: تو اینطور فکر کن! ببین! من میتونم خیلی راحت ۴ سال بندازمت

زندون بری آب خنک بخوری!

نیکا: بنداز! بعدشم برید هر روز جسد یکی رو از خونه ها و وسط شهر جمع

کنید!

رئیس پلیس: باید مدرک بدی! من ۳ هفته بهت وقت میدم تا یک مدرک برام بیاری

تا باورم بشه! اگه این ۳ هفته گذشت و تو نیاوردی میندازمت زندان! فهمیدی؟

نیکا: قبوله!

نیکا از روی زمین بلند شد و رفت سمت در اتاق و درو باز کرد و رفت بیرون.....

رینبودش: توایلایت! اگه بلایی سر رامونا بیارن من چکار کنم؟

توایلایت: رینبوووو!!! رامونا دختریه که به دست تو بزرگ شده! اون یک دختر

شجاع و نترسه! هیچ بلایی سر اون نمیاد عزیز من!

توایلایت ، رینبودش رو بغل کرد......

رئیس پلیس: نگران نباشید خانوم محترم! ما حتما این مسئله رو پیگیری خواهیم

کرد! روز خوش!

همه ی پلیس ها رفتن......

نیکا: جسد الکسا چی شد؟

توایلایت: بردنش سردخونه! هنوز جسد اونیکی رو پیدا نکردن!

رینبودش اشکاشو پاک کرد و گوشیشو در آورد......

توایلایت: چی شد؟

رینبودش: من چقدر احمقم! یادم رفته بود من به رامونا سپردم به لباساش

ردیاب وصل کنه!

توایلایت: جدی؟ الان کجاست؟

رینبودش: بذار ببینم!

نیکا:

فلورا:

رینبودش: ایناهاش! من فکر کنم جاشو بلد باشم!

توایلایت: رینبو! ممکنه اونجا تله باشه! باید با چند تا افسر بریم!

رینبودش: نگران نباش!

رینبودش و توایلایت و فلورا و نیکا از خونه خارج شدن و رفتن سمت ماشین......

- خانوما جایی تشریف میبردن؟

برگشتن به پشت سرشون......

رینبودش: ژینا! میدونم شماها دخترم رو دزدیدین ولی زیاد طول نمیکشه! من

تونستم ردشو پیدا کنم!

ژینا: ای وای چه بد شد! دستمون رو شد که! ای بابا!

رفت جلوی رینبودش......

ژینا: کار اصلی ما اون نیست!

بشکن زد و کابوس شب ظاهر شد.......

نیکا:

توایلایت: این کیه؟ عضو جدیده؟

ژینا: نه! در واقع ایشوووون......افسر دازل رو وادار به خودکشی کردن!

نیکا:

توایلایت:

رینبودش:

فلورا:

نیکا: تو؟ ت....تو؟

تو چشمای نیکا خون جمع شد.......

کابوس شب: و یه چیز دیگه! این الماس پیش ماست!

توایلایت: مگه من نگفتم اون الماس رو یه جایی قایم کنید که.....!

فلورا: مامان! نیکا یه جایی قایم کرده بود که هیچکس نتونه پیداش کنه حتی منم

از جاش خبر نداشتم! نمیدونم چطور.....؟

کابوس شب: هیچ چیز از چشم من پنهون نمیمونه!

رینبودش: نگو که میخوای بشکونیش!

ژینا: چرا؟ میخوایم ببینیم آیا میتونید در مقابل قدرت خودتون مقاومت نشون

بدید یا نه!

نیکا دوید سمت ژینا......

نیکا: عوضیه آشغال!

ژینا یک بشکن زد و نیکا غیب شد......

فلورا: نیکاااا!!!

توایلایت و رینبودش: نیکا!

کابوس شب خنده ای کرد و الماس رو انداخت روی زمین و شکست و تموم

قدرت های درون الماس وارد بدن ژینا و اون شدن........

توایلایت: فلورا! برو!

توایلایت ، فلورا رو هل داد داخل یک کوچه و ژینا با قدرتش به توایلایت و رینبو

زد و دوتاشون افتادن روی زمین.......

ژینا: ای بابا! شماها که هیچ مقاومتی از خودتون نشون ندادین! فکر کنم که

دیگه توان جنگیدن ندارین نه؟ بجنبید! رامونا به کمکتون نیاز داره!

ژینا و کابوس شب غیب شدن.......

فلورا: مامان!

رفت بالای سر توایلایت و بغلش کرد......

فلورا: مامان؟ مامان جونم؟ چشماتو باز کن! مامان جون!

یکهو یک خانوم که یک سوئیت شرت سُرمه ای پوشیده بود و کلاهش رو روی

سرش گذاشته بود اومد سمت فلورا.......

فلورا: شما کی هستید؟

- نترس! میخوام کمکت کنم!

نشست روی زمین و دستشو گذاشت روی سر توایلایت و رینبو و یک نوری از

دستش خارج شد و ناپدید شد......

- حالشون خوبه! نگران نباش عزیزم!

گوشواره های آویز طلایی داشت که از کلاه سوئیت شرتش بیرون زده بودن.......

فلورا: شما.....!

- میدونم! اعتماد کردن به هر کسی کار درستی نیست ولی میتونی به من اعتماد

کنی! من خودمم با همونی که داره اذیتتون میکنه مشکل دارم!

کلاهشو از روی سرش برداشت......

به چشماش سایه ی صورتی کمرنگ زده بود و موهاش هم قهوه ای خیلی

خوشرنگ بود با رگه های طلایی که توی موهاش برق میزدن و یک رژ لب سرخابی

هم زده بود.......

- سلام! من جسیکا هستم!

فلورا: م....منم.....ف....فلورا.....ه.....هستم!

جسیکا: نترس! نیازی به ترس نیست عزیزم! راستش منم جک اسمیت رو میشناسم

تو دبیرستان دوست پسرم بود! البته قبل از اینکه دیوونه بشه! راستش اون از

اول اینجوری نبوده! خیلی پسر مهربون و خوبی بود تا اینکه یک روز جلوی

چشم خودم یکی از بچه ها رو به طرز وحشتناکی کشت و منم از ترس اینکه

همون بلا رو سر خودم بیاره ترکش کردم و رفتم پیش یک پسر دیگه! اما اون

کینه ای شد و تصمیم گرفت انتقام بگیره! یک شب دعوتم کرد که برم خونشون

و منم قبول کردم ولی همش تله بود! وقتی رفتم خونش بهم یک قهوه داد که

توش داروی خواب آور ریخته بود! وقتی به هوش اومدم خودمو دست و پا

بسته تو یک انباری دیدم! کلی چرت و پرت بهم گفت و بعدم گفت هنوزم دوستم

داری؟ منم گفتم نه! و آخرین جملش به من این بود: اگه قرار نیست با من باشی

پس بهتره با هیچکس دیگه ای نباشی! بعدم کل انباری رو آتیش زد و رفت ولی

من تونستم فرار کنم و الانم میخوام ازش انتقام بگیرم!

فلورا: آها....ن!

جسیکا: حالا دیدی نیازی نیست از من بترسی؟

فلورا: بل....بله!

۳ روز بعد......

( بالاخره تونستن رامونا ، کامیلا ، بریتنی و خانوم لایت و خانوم نایت واقعی رو

پیدا کنن و بعد ۲ روز بازجویی یک سری پرونده ها حل شد اما.......؟)

نیکا رفت دفتر جک.......

در اتاقو باز کرد.....

جک: یه چیزی هست به اسم در زدن! شنیدی؟

نیکا: دلم نخواست در بزنم!

جک: آفرین! چند تا پرونده رو تونستی حل کنی! اما آیا تونستی مدرکی به پلیس

بدی؟

نیکا: نه! ولی بالاخره بهش میدم!

جک: حالا میری مشاوره میگیری و بعد هم مهریه مادرتو بهم برمیگردونی؟ راست

میگی! هیچکس از این همه پول نمیتونه بگذره! هفتصد میلیون!!

نیکا:

جک: اما.......!

کل پول ها رو برداشت و پرت کرد توی هوا و همشون پخش شدن تو اتاق.......

جک: نمیتونه تصمیم منو عوض کنه!

نیکا: تو از همون اول از من متنفر بودی! میدونی از کجا فهمیدم؟ تو اصلا از مامان

من دختر نمیخواستی چون میدونستی که اگه بچه دختر باشه قبول نمیکنه باهات

همکاری کنه و آروشکا یک استثناء بود! پس سعی کردی با ترسوندن مامان من منو

بکشی ولی مامان من زرنگ بازی کرد و کاری کرد هنگام پرت شدن از پله ها بیشتر

آسیب به خودش برسه و همینطور هم شد و من زنده موندم! میدونی اونجا چی

شد؟ تو شکست خوردی و شکست خیلی بدی بود! تو پنج سالگی دور از چشم

مامانم منو دزدیدی تا قبول کنم که باهات همدست شم ولی باز هم موفق نشدی!

تو هشت سالگی خاله رریتنی رو دزدیدی تا منو از چنگ اون بکشی بیرون و خاله

رریتنی قبول کرد باهات ازدواج کنه اما مُرد و باز هم به نقشت نرسیدی! تو

دوازده سالگی منو تنها تو اتاق گیر آوردی و وقتی دیدی نمیتونی منو وادار کنی

تا باهات همدست شم تصمیم گرفتی منو بکشی اما فیلم بازی کردی و مثلا از

بالای ساختمون پرت شدی پائین و مُردی! چهار سال گذشت و تو باز هم برگشتی

و سعی کردی آتیشم بزنی تو دیدار اول اما چی شد؟ باز هم شکست خوردی!

تحمل این همه شکست برات سخته نه؟

جک: هنوز هیچی مشخص نیست!

نیکا: چرا! همه چی مشخصه! من مدارک کافی رو دارم برای پلیس! روز خوش!

نیکا رفت.......

جک گوشیشو در آورد و زنگ زد به یک جایی.......

- بله؟

جک: نقشه ی آخر! اخراج!

- اوکی!

در خیابون.......

فلورا داشت قدم میزد و میرفت سمت مدرسه که یک پرستار با یک مرد جلوشو

گرفتن......

پرستاره: فلورا سنتری؟

فلورا: شما؟

پرستاره: عزیزم من یکی از همکار های مامانتم! شناختی؟

فلورا: همیشه مامانم با یک نفر مشغول حرف زدنه! بفرمائید!

پرستاره: راستش اومدم بگم مامانت تصادف کرده و باید ببرمت بیمارستان

پیشش!

فلورا: چی؟ مامانم تصادف کرده؟

پرستاره: چیزی نیست! نگران نباش! الان حالش خوبه! بیا ببرمت پیش مامانت!

فلورا: کجا؟

پرستاره: بیمارستان! بیا عزیزم!

دست فلورا رو گرفت و با خودش برد......

۱۰ دقیقه بعد......

فلورا: ببخشید خانوم! بیمارستان که از اون طرفه چرا از اینور میریم؟

اون مردی که با پرستاره بود دستای فلورا رو محکم گرفت......

پرستاره: خفه! راه بیوفت!

فلورا: شماها کی هستین؟

پرستاره: ای ساده لوح! تو مگه نمیدونی مامانت امروز کشیک داره؟

فلورا: ای وای! نه!

پرستاره بشکن زد......

فلورا: نهههه!!!

ژبنا: فکر میکردم باهوش تر از این حرفا باشی!

چارلی: بجنب کوچولو! میخوایم ببریمت یه جای خوب!

فلورا: نه! بذارین من برم!

ژینا: میری یا با یک گلوله مغزتو منفجر کنم؟

چارلی تفنگشو در آورد و گذاشت روی سر فلورا......

فلورا: میام! باشه! میام!

چارلی: میبرمش! تو برو!

ژینا: باشه عزیزم! فقط مواظب باش از دستت در نره! گروگان خوبیه!

چارلی: خیالت تخت باشه!

چارلی ، فلورا رو برد و ژینا هم برگشت بیمارستان.......

۲۰ دقیقه بعد.......

توایلایت توی اتاق تزریقات بود.......

یکهو صدای دست زدن شنید......

توایلایت برگشت به پشت سرش.....

ژینا همچنان داشت دست میزد و بهش نزدیک میشد......

ژینا: آفرین! ایول بابا! خوب چند تا پرونده تو ۲ روز حل شد!

توایلایت:

ژینا: تازه! رفتی منو لو دادی که میخواستم به یک نفر سدیم کلرید تزریق

کنم! عجب!

توایلایت: دو نفر دیگه رو هم کشتی با سدیم کلرید! تو دیگه چجور دکتری

هستی؟

ژینا: تو که جون دوستتو نجات دادی! من نمیدونم! اگه تو نبودی! چجوری

میفهمیدن که قراره به رینبو آمپول سدیم کلرید تزریق بشه!

توایلایت: حالا تو که به کارات ادامه میدی!

ژینا: موضوع همینه! ببین! یا میری به رئیس بیمارستان میگی که به من تهمت

دروغ زدی که من میخواستم اون رو با سدیم کلرید بکشم یا اینکه......!

توایلایت:

ژینا: دخترت رو میکشیم!

توایلایت:

ژینا: جا خوردی؟ وقتی چشم از دخترت برمیداری همینه دیگه! اون الان پیش

ماست و البته فعلا جاش امنه! اما ممکنه برای همیشه امنیت پیشش نباشه!

توایلایت: ف....فلورا.....پ....پی......ش........

ژینا: آره! پیش ماست! تو که دوست نداری من برای اولین بار تزریق آمپول هوا رو

روی یک دختر ۱۲ ساله امتحان کنم نه؟

توایلایت: آ...آمپول هوا؟

ژینا: انتخاب با خودته! من ۲۴ ساعت بهت وقت میدم! یعنی تا ساعت ۱۰ شب

فردا! در ضمن مواظب نیکا هم باش!

ژینا از اتاق بیرون رفت.......

توایلایت روی زمین نشست و گریه کرد.......

توایلایت: حالا باید چه کار کنم؟

این داستان ادامه دارد.......

پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶ 2:46 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: انتقام,قسمت,پانزدهم,فصل,دوم,قسمت,پنجم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: جمعه 27 مرداد 1396 ساعت: 6:39

صفحه بندی