

یکهو لارا پخش زمین شد......
نیکا یواشکی تفنگشو از توی جیبش برداشته بود و به پهلوی لارا شلیک کرده بود.....
نیکا: نه! دیگه نمیذارم بلایی سرم بیاری! میکشمت! میکشمت!

تفنگشو گرفت سمت مغز لارا......
نیکا: برو به دررررررررررک!

بننننننگگگگگ!!!!!
کلی خون روی لباس و دست و کفشای نیکا پاشید.......
نیکا: باید قایمش کنم!

جسد لارا رو کشید روی زمین و بردش داخل کمد کلاس انداخت و در کمد رو بست
و قفل کرد.......
نیکا: باید برم لباسام رو عوض کنم!

سریع از کلاس خارج شد و رفت توی اتاق......
ساعت ۹ صبح.......
سر کلاس.......
فلورا: نیکا کجا بودی تو؟ چرا صبح انقدر دیر اومدی تو اتاق؟
نیکا: اممممم......راستش آب خوردنم طول کشید! بعدشم! تو مگه خواب نبودی؟
چطوری فهمیدی دیر اومدم تو اتاق؟

فلورا: بین خواب و بیداری بودم! راستی یک سری لکه های قرمز رو لباست و
دستت دیدم! چیزی شده؟
نیکا: چی؟ لکه های قرمز؟ نه بابا! لکه ی آب بوده تو فکر کردی قرمزن!

فلورا: آه....آهان!
خانوم سُوان: صبح بخیر بچه ها!
نیکا پشتشو به فلورا کرد.......
نیکا: 


ساعت ۷ عصر.......اتاق تینا........
تینا: این چیه؟
کاغذ روی میزشو برداشت و خوند......
- سلام تینا جونم! خوبی؟ نمیدونم چرا نمیتونستم امروز با گوشیم بهت پیغام
بدم! آخه پیامام برات نمیومد! خواستم بگم که امشب ساعت ۹ بیا خونه ی من یکم
با هم وقت بگذرونیم! منتظرتما! " دختر خالت: الکسا "
تینا: چه عجب یکبار سرش خلوت شد!
تینا رفت لباساش رو عوض کرد و یک شلوار لی با بلوز آستین بلند قرمز پوشید و
یک شال گردن نگین دار قرمز هم انداخت و موهاش رو هم دُم اسبی درست کرد.....
تینا: ساعت ۸ و نیمه! بهتره راه بیوفتم!
چکمه های قهوه ایش رو پوشید و کیفش رو برداشت و از اتاق خارج شد.......
توی یک کاغذ برای نیکا نامه نوشت که داره میره خونه ی الکسا و آدرس خونه ی
الکسا رو هم براش نوشت و از زیر در هل داد داخل اتاق نیکا و رفت.......
ساعت ۹ شب.......
قطرات بارون داشت کم کم از آسمون پایین میومد و به صورت تینا میخورد......
تینا: بارون شدیدی رو امشب در پیش داریم!
سرعتشو بیشتر کرد.......
۱۰ دقیقه بعد......خونه ی الکسا.......
تینا از پله های در ورودی بالا رفت و در زد.......
تینا: الکسا؟

یکهو در خود به خود باز شد.......
تینا: کسی خونه نیست؟

جوابی نیومد......
تینا: الکسا! خواهش میکنم سر به سرم نذار! تو کجایی؟
کلید برق رو فشار داد ولی چراغ ها روشن نشدن.......
تینا نور گوشیش رو انداخت جلوی پاش و رفت داخل خونه........
باد شدیدی وزید و در خونه محکم بسته شد.......
تینا: الکسا؟

فقط صدای کوبیده شدن چکمه های خودش روی زمین شنیده میشد........
جیرینگ!
نور گوشی رو انداخت زیر پاش و دید پاهاش رفته روی شیشه های شکسته شده ی
لیوان شیشه ای........
تینا: 
رفت سمت پله ها و ازشون بالا رفت.......
تینا: الکسا؟ اینجایی؟
در اتاق الکسا رو باز کرد و رفت داخل........
تینا: الکسا؟
جک پشت در اتاق قایم شده بود.......
یواشکی تفنگشو از توی جیب کتش در آورد.......
تینا پشت تخت و پایین تخت رو نگاه کرد.......
تینا: الکسا؟
بننننننگگگگگگ!!!!!
گلوله به سینه تینا برخورد کرد و افتاد روی زمین و چشماش بسته شد......
جک از پشت در بیرون اومد......
جک: پس تو بودی که به نیکا مشاوره رسوندی آره؟ کلک تو رو هم مثل دختر خاله
جونت میکَنم!
تینا رو انداخت روی دوشش و از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت و از خونه
خارج شد........
دبیرستان.......
نیکا در اتاق رو باز کرد و پاش به کاغذ روی فرش خورد.......
خم شد و کاغذ رو برداشت و خوند.......
- سلام نیکا! هر چی گشتم پیدات نکردم! با خودم گفتم شاید سر کلاس ریاضی
هستی! برای همین مجبور شدم برات نامه بنویسم! خواستم بگم که الکسا، دختر
خالم منو دعوت کرده برم خونش و منم دارم میرم. آدرس خونشو زیر نامه نوشتم
برات! فعلا! " تینا "
نیکا: ساعت چند نوشته نامه رو؟

زیر آدرس ، ساعت رو هم یادداشت کرده بود......
- " ساعت هشت و چهل و دو دقیقه و بیست ثانیه شب "
نیکا ساعتشو نگاه کرد......
نیکا: ساعت نه و بیست دقیقه است! خیلی وقت نیست که رفته بیرون!

۲ ساعت بعد......
فلورا روی تخت نشسته بود و داشت مسئله ریاضی حل میکرد که یکهو رعد و برق
شدیدی زد و اون رو ترسوند.......
فلورا رفت پشت پنجره و پرده رو کنار زد و بیرون رو نگاه کرد.......
فلورا: چیزی نیست! فقط بارونه!
برگشت و یکهو پشت سرش سایه ی یک دختر رو دید........
- سلام فلورا!
رعد و برق زد و نور رعد و برق صورت دختره رو نشون داد......کابوس شب!
فلورا جیغ بلندی کشید و دوید پیش نیکا......
فلورا: نیکا! نیکا! نیکا!

نیکا: چیه؟ چی شده؟ چرا انقدر ترسیدی؟

فلورا با ترس رفت کنار نیکا.......
نیکا، فلورا رو گرفت و تکونش داد.......
نیکا: چی شده؟ از چی انقدر ترسیدی؟

فلورا: نیکا......اون......یعنی......من......!

نیکا به در نگاه کرد و کابوس شب وارد اتاق شد........
نیکا ، فلورا رو پشتش قایم کرد.......
کابوس شب: گفته بودم راحتت نمیذارم!
فلورا: نیکا! نیکا! ای....این آدم کُشه! نیکاااااااا!!!!

کابوس شب: دیگه نوبت نفر بعدیه!
نیکا ( با صدایی وحشت زده و عصبانی ): نفر بعدی؟ نفر بعدی کیه؟

کابوس شب: خواهید فهمید!
صدای خنده ای شیطانی در اتاق پیچید و کابوس شب از بدن نیکا و فلورا رد
شد و ناپدید شد.......
فلورا: وووییی!!!

نیکا: فلورا؟ تو خوبی؟

فلورا: م....من.....خوبم! ولی نفر بعدی کیه؟

نیکا: نمیدونم! ولی هر کی که هست! خیلی به ما نزدیکه! خیلی!

در یک باغ بزرگ......بیرون از شهر.......
جک، تینا رو بغل کرد و بردش داخل باغ.......
کتش و دستاش پر خون شده بود.......
تینا رو انداخت روی زمین.......
جک: تو نفر اولی نیستی که قراره زنده زنده بکشمت!
رفت سمت قفس بزرگ دوتا سگ وحشی سیاه.......در قفس رو باز کرد و سگ ها
رفتن سمت تینا......
جک یک سیگار روشن کرد.......
سگ ها داشتن تینا رو زنده زنده میخوردن.......
دود سیگارشو خارج کرد و از باغ رفت بیرون و سوار ماشین شد و رفت........
اتاق نیکا و فلورا......
نیکا: فلورا! من میرم خونه ی دختر خاله ی تینا تا مطمئن بشم که حال هردوشون
خوبه! تو همینجا بمون! وگرنه ممکنه بلایی سرت بیارن!

فلورا: ولی شاید یک بلایی سر تو هم بیارن!
نیکا: نه! اینجا برای تو امنه! من بهت زنگ میزنم تا مطمئن باشی حالم خوبه!
فلورا: باشه!
نیکا رفت سمت در و درو باز کرد و رفت بیرون......
نیکا: از اینجا خارج نشیا!

فلورا: باشه! برو!
نیکا در اتاقو بست و رفت.......
نیم ساعت بعد.......
نیکا رسید به خونه ی دختر خاله ی تینا و دید در خونه بازه......
بارون شدیدی همچنان میبارید و رعد و برق ادامه داشت.......
نیکا دوید داخل خونه......همه جا تاریک بود......سعی کرد چراغا رو روشن کنه
ولی روشن نشدن......یکم راه رفت و پاش خورد به شیشه ی لیوان شکسته.......
نور گوشیش رو انداخت روی زمین و چشمش به چند لکه ی خون افتاد که میرفتن
سمت یک اتاقی در طبقه پایین......
نیکا: وای!

دنبال لکه های خون رفت و رفت داخل اتاق......
نیکا: لکه های خون درست پشت در کمد تموم میشن!

رفت سمت کمد و در کمد رو باز کرد و نور گوشیش رو انداخت داخل کمد.......
کف کمد پر خون شده بود و یک دختر که دست و پاها و دهنش با چسب بسته
شده بود داخل کمد بود که خون شدیدی از دستاش و سینش میریخت.......
یکهو رعد و برق زد و صورت دختر تو نور رعد و برق دیده شد.......
صورتش هم پر خون بود.......
نیکا با دیدن این صحنه جیغ بلندی کشید و رفت سمت دیوار و افتاد روی
زمین........
نیکا: کشتنشون! کشتنشون! وای نه! جیییییییییغغغغغغغغغ!!!!!!


۲۰ دقیقه بعد.......
گوشی نیکا زنگ خورد و نیکا همچنان گوشه ی دیوار افتاده بود......
با بی حالی گوشی رو جواب داد.......
فلورا: نیکا! الو نیکا! نیکا ، رامونا تو اتاقش نیست! همه ی وسایلش هست حتی
گوشیش ولی خودش نیست! چند تا قاب عکس هم شکسته! نیکا! رامونا رو هم
دزدیدن! کجایی تو؟ چرا حرف نمیزنی؟

نیکا ( با بی حالی ): فلورا! زنگ بزن به بیمارستان......ب....بیان به همون آدرسی
که.....زی....زیر اون نامه نوشته شده......زود!

فلورا: چی شده نیکا؟ اتفاقی افتاده؟ چرا اینجوری صحبت میکنی؟
نیکا بیهوش شد و گوشی از دستش افتاد.......
فلورا: الو؟ نیکا؟ الو؟ صدامو میشنوی؟ الو؟
این داستان ادامه دارد......
یک سوال: اگه شخصیت های این داستان بازیگر واقعی بودن به نظرتون کدوم یکی
خیلی عالی نقششو بازی میکنه؟ بگید و لطفا هم دعوا نکنید! این یک نظرسنجیه!
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 19:50 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫