نیکا: چک.

تینا: خب برو بده به بانک نقدیش کن!

نیکا: آخه دادن این همه پول اصلا فکر خوبی نیست تینا! یکم فکر کن!

تینا: نیکا! به من اعتماد کن!

نیکا: 

۲ ساعت بعد.....بانک......
نیکا یک سوئیت شرت سرخابی با شلوار لی و کفش ورزشی سرخابی پوشیده
بود و کیف آبیش رو هم برداشته بود و رو شونه اش انداخته بود.....
- شماره ی ۲۳۳ به باجه ی ۷.......شماره ۲۳۳ به باجه ی ۷.......
نیکا از روی صندلی بلند شد و رفت باجه ی ۷......
نیکا: سلام.

خانومی که در باجه ی ۷ بود: سلام عزیزم. بفرمائید؟
نیکا ، چک رو گذاشت روی میز......
نیکا: میشه یه لطفی بکنید و مبلغ این چک رو به صورت نقدی بهم بدید؟

خانومه: بله حتما.
چک رو برداشت و نگاه کرد.....
خانومه: ۷۰۰ میلیون. درسته عزیزم؟
نیکا: بله.

خانومه: چند لحظه همینجا بشین عزیزم.
خانومه رفت.......
نیکا: هووووففففف ( نفس عمیق ) 

گوشیش زنگ خورد......
جواب داد.....
نیکا: فلورا! الان نمیتونم صحبت کنم! بهت زنگ میزنم!

فلورا: کجایی تو؟ در به در داریم دنبالت میگردیم!
نیکا: کجا باید باشم؟ بیرونم دیگه! فعلا!

نیکا تماس رو قطع کرد.....
خانومه اومد......
خانومه: بیا عزیزم! این ۳۵۰ میلیون و این هم ۳۵۰ میلیون دلار! درسته دیگه؟
نیکا: بله. خیلی ممنون.

دوتا پاکت رو برداشت و گذاشت داخل کیفش و از بانک خارج شد......
کلاه سوئیت شرتشو گذاشت روی سرش و راه افتاد......
نیم ساعت بعد......
داخل یک ساختمون شد و از پله ها بالا رفت و به طبقه ی چهارم که رسید در
واحد شماره ی ۸ رو باز کرد و رفت داخل......
کلاهو از روی سرش برداشت.......
نیکا: سلام!

لارا: به!به! نیکا دازل! از این طرفا!
نیکا: فقط بگو جک کجاست؟

لارا: تو اتاق ته راهروئه و جلسه داره!
نیکا با قدم های محکم رفت سمت اتاق ته راهرو......
لارا: هوی! کجا؟ میگم جلسه داره! باید چند لحظه صبر کنی!

نیکا در اتاقو باز کرد......
ژینا: 
جک: 
نیکا: 

لارا: ببخشید! من بهش گفتم که جلسه دارین ولی گوش نداد!
جک: مشکلی نیست! میتونی بری!
لارا با اخم به نیکا نگاه کرد و رفت......
جک: درو ببند!
نیکا درو بست و ایستاد.......
ژینا: لابد کار مهمی داشتی که اومدی! نه؟
نیکا: بیا!

دوتا پاکت پول رو انداخت روی میز جک......
نیکا: مهم نیست چقدره! ولی......میخوام دیگه دست از سر من و تموم اطرافیانم
برداری!

ژینا، پاکت هارو برداشت.......
جک از روی صندلی بلند شد و رفت سمت نیکا.......
جک: جدی؟
نیکا: تو تا حالا دیدی من تو حرفایی که میزنم با کسی شوخی داشته باشم؟

جک: کی این حرفارو بهت یاد داده؟ لابد اون خانوم دکتره!
نیکا: این ماجرا هیچ ربطی به اون نداره!

نیکا داشت میرفت که جک دستشو گرفت......
نیکا: 

جک: از کی تا حالا انقدر مایه دار شدی؟

نیکا: مایه دار بودم! به تو نگفته بودم!

دستشو از دست جک کشید و درو باز کرد و رفت بیرون و درو بست.......
ژینا: ۷۰۰ میلیون دلار! مهریه مادرشه!
جک: یکی به این مشاوره داده! و من اگه بفهمم کار کی بوده اون شخص رو
زنده نمیذارم!

ژینا: جک؟.......من میدونم کی بهش مشاوره داده!
جک: امشب ساعت چند بابا پرواز داره از لندن؟
ژینا: ساعت ۱۲ نیمه شب پروازشه و ساعت ۱ بامداد هواپیما میشینه.
نیکا پشت در ایستاده بود و به حرفاشون گوش میداد......
نیکا: لعنتی! نگفت کی بهم مشاوره رسونده! باید مراقب تینا باشم!

نیکا رفت.......
ساعت ۱۱:۳۰ شب........
رامونا یواشکی از اتاقش خارج شد و رفت اتاق نیکا و فلورا......
فلورا: چیزی شده؟
رامونا: بچه ها! کامیلا از بعد از ظهره که برنگشته! دلم شور میزنه!
نیکا: مگه قرار بوده کجا بره؟

گوشی رامونا زنگ خورد......
رامونا: کامیلاست!
جواب داد......
رامونا: الو؟ سلام کامیلا! تو کجایی دختر؟
کامیلا: ببخشید رامونا جان! کارم طول کشید!
فلورا: تو کجایی الان؟

کامیلا: نزدیک فرودگاه! تازه از اداره پلیس در اومدم! رفته بودم قتل مامانمو
گزارش بدم.
رامونا: زود بیا دیگه!
فلورا: میخوای به مامانم بگم بیاد دنبالت؟
کامیلا: نه! نیازی نیست! خودم برمیگردم!

رامونا: مگه اون اداره پلیس نزدیک فرودگاه بود؟
کامیلا: آره ولی......شماها کی هستین؟ ولم کنین! رامونا! راموناااااا!!! کممممک!
یکی کمکم کنه! رامو........

تماس قطع شد......
رامونا: الو؟ الو؟ کامیلا؟ الو؟
دوباره بهش زنگ زد......
- دستگاه مشترک موردنظر خاموش میباشد.......
نیکا: چی شد؟ کجا بود؟

رامونا: نزدیک فرودگاه! نمیدونم! یکهو صدای جیغ و دادش اومد و بعدشم تماس
قطع شد!
نیکا گوشی رامونا رو گرفت.......
ذهن نیکا......
جک: امشب بابا ساعت چند پرواز داره از لندن؟
ژینا: ساعت ۱۲ نیمه شب پروازشه و ساعت ۱ بامداد هواپیما میشینه!
خارج ذهن نیکا......
نیکا: 


فلورا: یعنی.....یعنی کامیلا رو دزدیدن؟
رامونا: پشت تلفن کمک میخواست! به نظر میرسه!

نیکا سریع رفت تفنگشو برداشت و گذاشت توی جیبش و رفت سمت در......
فلورا: کجا میری؟
نیکا: فرودگاه!

نیکا در اتاقو باز کرد و رفت بیرون و فلورا و رامونا هم دنبالش دویدن.......
ساعت ۱:۳۰ بامداد.......
بیرون فرودگاه.......
جک: گرفتینش؟
چارلی: آره! همه ی چیزایی که گفته بودی مو به مو انجام شد!
جک: خوبه! ببریدش سمت همون خونه ای که بهتون گفته بودم! مراقب باشید
کسی نبینتتون!
چارلی: اوکی!
چارلی و لیام و فِرِد رفتن سوار ماشین شدن و رفتن.......
باروُن: جک؟
جک: اِ! سلام بابا! ببخشید نیومدم برای کمک! یک کاری داشتم که باید حتما
انجامش میدادم!

باروُن: مشکلی نیست.

جک چمدون های باروُن رو با ژینا گذاشتن تو صندوق عقب و رفتن تو ماشین
نشستن.......
جک: بابا! قبل اینکه بریم خونه من باید یک سر برم جایی! عیب نداره؟
باروُن: نه! برو!
جک حرکت کرد......
نیکا و فلورا و رامونا بعد از رفتن جک و بقیه رسیدن و رفتن داخل فرودگاه......
عکس کامیلا رو به تموم کارکنان فرودگاه نشون دادن ولی کسی اونو ندیده بود....
رفتن تو پارکینگ و به پارکبان نشونش دادن ولی اون هم ندیده بودش.......
فلورا: وای! یعنی چه بلایی سر کامیلا اومده؟

چارلی و لیام و فِرِد ، چشمای کامیلا رو بستن و بردنش داخل انباری یک خونه که
در خارج از شهر بود.......
- همینجا بشین!
کامیلا: شما کی هستین؟ بذارین من برم! خواهش میکنم!
- فعلا که پیش ما هستی!
فِرِد و لیام دست و پاهاشو به صندلی بستن.......
- کسی که ندید شماها رو؟
- نه! نگران نباش!
- خوبه!
چشمای کامیلا رو باز کردن.......
جک: سلام! دوباره به هم رسیدیم! مگه نه؟
کامیلا: 

جک: حالا به من اسناد و مدارک جعلی میدی آره؟ فکر میکنم اصلا نمیدونستی
من چه بلایی سر دخترایی که به من دروغ میگن میارم!
کامیلا: نه! خواهش میکنم! من غلط کردم!
جک: ولی اینبار نمیدونم چرا دلم نمیاد یک دختر بیگناه ۱۰ ساله رو یتیم
کنم!
کامیلا: خواهش میکنم منو نکش! هر چی بخوای بهت میدم!
جک: من یه چیز ازت میخواستم که تو واقعی اون چیز رو بهم ندادی! ولی به
جاش خودم رفتم و پیداش کردم!
اسناد و مدارک باباش رو بهش نشون داد.......
کامیلا: 

جک: جا خوردی نه؟
رفت نزدیک کامیلا و سرشو بالا گرفت.......
جک: شاید نکشمت ولی کاری باهات میکنم که دیگه هیچکس حتی اسم کامیلا
وایلد رو هم نتونه به یاد بیاره!

سر کامیلا رو انداخت پائین.......
جک یک بشکن زد و رفت بیرون........
کامیلا: نهههههه!!!!! نهههههههه!!!!!
جک رفت داخل ماشین.........
ژینا: چکارش کردی اون پررو رو؟
جک: بگو چه کارش نکردم!
کامیلا: نههههه!!! خواهش میکنم!!!! کممممممک!!!!!
لیام یک دستمال جلوی دهن و بینی کامیلا گذاشت و کامیلا بیهوش شد.......
ساعت ۵ صبح.......
نیکا و رامونا و فلورا داخل فرودگاه روی صندلی خوابشون برده بود......
- عزیزم؟ عزیزم؟

نیکا از خواب پرید.......
یک خانوم نظافتچی بالای سر نیکا بود......
خانوم نظافتچی: فکر میکنم که اینجا خوابتون برده بود!
نیکا چشماشو مالید......
نیکا: اوه! بله! درسته! معذرت میخوام!

نیکا از جاش بلند شد و رامونا از روی صندلی افتاد پایین.......
رامونا: ها؟ من بیدارم! بیدارم!
فلورا: چی شده؟
خانوم نظافتچی: اتفاقی افتاده؟
نیکا: راستش یکی دوستامون تقریباً ساعتای ۱۱ و نیم بود که بیرون فرودگاه بوده
و ناگهان ما صدای کمک خواستنشو از پشت تلفن میفهمیم و جالب اینجاست که
اینجا از هر کسی میپرسیدیم که دیدنش یا نه همه گفتن نه!

فلورا: و فکر کنم در هنگام گشتن اینجا خوابمون برده!
خانوم نظافتچی: من میتونم عکس دوستتون رو ببینم؟

رامونا، عکس کامیلا رو نشونش داد.......
رامونا: اینه!
خانوم نظافتچی: ببینم این دختره اسمش کامیلا وایلد نیست؟
نیکا: شما از کجا میدونید خانوم؟

خانوم نظافتچی: راستش مادر و خواهر این دختر خانوم هر ۳ ماه میان اینجا
و من با ایشون خیلی صمیمی هستم!
نیکا: آخرین بار کِی دیدینش؟

خانوم نظافتچی: ۳ هفته پیش با مادر و خواهرش.
فلورا: در واقع این! کسیه که ربوده شده!
خانوم نظافتچی: متاسفانه من ندیدمش!
مدیر فرودگاه: خانوم اِدمانچِس؟
خانوم نظافتچی: الان میام!......ببخشید که نتونستم کمکتون کنم! خداحافظ!
خانومه رفت......
نیکا و فلورا و رامونا از فرودگاه خارج شدن.......
نیکا: باید برگردیم مدرسه! ساعت ۵ صبحه!

۴۵ دقیقه بعد.......
فلورا و رامونا رفتن تو اتاق خودشون......
نیکا هم رفت تو حیاط آب بخوره و بعد هم داشت میرفت سمت اتاقش........
یکهو یک نفر تو تاریکی دستشو کشید داخل کلاس ۲۰۰......
نیکا خواست جیغ بکشه که اون شخص دستشو گذاشت جلوی دهنش.......
اون شخص کلید برق رو زد و یکی از چراغ های کلاس رو روشن کرد......
لارا: سلام نیکا!
نیکا: 


لارا: فکر نمیکردی صبح به این زودی سراغت بیام نه؟
نیکا میخواست دست لارا رو از جلوی دهنش برداره که لارا با دست دیگش
دوتا دست نیکا رو گرفت.......
لارا: دیگه کارت رو تموم میکنم! برای همیشه!
دستای نیکا رو ول کرد و از جیبش یک تفنگ در آورد و گذاشت روی قلبش.......
نیکا: 


لارا: 

نیکا دستشو برد پشتش.......
لارا: خداحافظ نیکا!
بننننننگگگگگگ!!!!!!
روی صورت و شیشه ی عینک نیکا خون پاشید و.........
این داستان ادامه دارد.......
سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 0:1 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫