جک: حالا چرا داری فرار میکنی؟
نیکا: حوصله توضیح ندارم! فقط تا دو روز منو از اینجا دور کن!

جک: باشه! هر چی تو بگی!
نیکا دستشو گذاشت زیر چونه اش و بیرون رو تماشا کرد......
نیکا: 

صبح روز بعد......
رامونا از خواب بیدار شد و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق خارج شد......
رامونا: اوه! صبح بخیر کامیلا!
کامیلا: سلام! صبح تو هم بخیر.
رامونا: امیلی کجاست؟
کامیلا: تو اتاقه. خواب بود نخواستم بیدارش کنم! دیشب تا صبح خواب بد
میدید و بلند میشد گریه میکرد!
رامونا: آهان!
کامیلا: فلورا و نیکا هنوز خوابن؟
رامونا: آره بابا! اون دوتا ساعت ۷ صبح بیدار نمیشن هیچوقت! ولی بیا بریم
بیدارشون کنیم!

کامیلا: باشه بریم!
با هم رفتن سمت اتاق فلورا و نیکا.......
رامونا در زد......
فلورا کم کم به هوش اومد و چشماش باز شد...... خواست دست و پاشو تکون
بده ولی موفق نشد!
سرشو آروم بلند کرد و چشمش به نوشته روی آینه افتاد......
فلورا: 

تازه فهمید موضوع از چه قراره.......
رامونا دوباره در زد......
فلورا: ممممممم!!!!!
رامونا: فکر کنم باید بریم داخل!
دستگیره در رو کشید پائین ولی در باز نشد.......
فلورا مدام دست و پاشو میکشید و جمعشون میکرد اما دستش به دهنش نمیرسید
تا بتونه دهنشو باز کنه......
فلورا: مممممممم!!!!!
کامیلا: قفله!؟
رامونا: آره! یعنی......!
کامیلا: شاید امروز زودتر بیدار شدن! بیا بریم طبقه پائین رو بگردیم!
رامونا: بریم!
رامونا و کامیلا رفتن سمت پله ها......
فلورا: ممممممممم!!!!!
خونه ای در دور ترین نقطه شهر......
نیکا از خواب بیدار شد و کتشو پوشید و از اتاق خارج شد......
جک: دیشب خوب خوابیدی؟
نیکا: بد نبود!
جک: الان از اینکه اینجایی راضی هستی؟
نیکا: فقط تا فردا!

نیکا رفت داخل پذیرایی.......
گوشیش زنگ خورد......
جک: کیه؟
نیکا: خاله رریتی!

گوشی رو جواب داد......
نیکا: بله؟

رریتی: نیکا! نیکا! خاله جون زود خودتو برسون بیمارستان!
نیکا: خ....خاله رریتی! چ.....چرا دارین....گریه.....م....می...میکنین؟

رریتی: نیکا! سانست شیمر رو کشتن! یکی دیگه از خاله هات رو کشتن!
نیکا: 

رریتی: دیشب به خاله سانست و خاله توایلایت و خاله رینبو شلیک کردن!
حال توایلایت و رینبو خوبه اما تیر مستقیما به قلب سانست شیمر اصابت
کرده نیکا!
نیکا دست و پاهاش شل شد و افتاد روی زمین........
جک: نیکا!
رریتی: نیکا! بیا اینجا خاله جون! بیا واسه آخرین بار خاله سانست رو ببین که
دیگه روز آخره! نیکاااا!!!! صدامو میشنوی؟
نیکا چشماش پر خون شد و یک قطره خون از چشمش جاری شد......
تماس قطع شد......
جک: چی شده؟
نیکا: خ....خا....خاله......س....سا....نست......! مُرده!


جک: 
نیکا: تو به من قول دادی لعنتی! چه بلایی سر بریتنی آوردی؟ هان؟ اون
کجاست؟


جک: بریتنی؟
نیکا از روی زمین بلند شد.......
نیکا: یکی دیگه از خاله هام رو ازم گرفتی! من دیگه آروم نمیشینم!

رفت از توی اتاق و کیفشو برداشت و انداخت روی دوشش و سریع از خونه
خارج شد......
جک دوید دنبالش......
داخل ماشین چارلی......
چارلی: اوناهاشن!
ژینا گوشیش رو خاموش کرد و به بیرون نگاه کرد......
جک: نیکا! نیکا!
نیکا اصلا بهش اهمیت نداد و داشت میرفت.....
جک کیفشو گرفت و نیکا خودشو کنار کشید و ایستاد.......
نیکا: چی میگی؟ برو گم شو!

جک: نیکا! همین حالا برمیگردی تو خونه وگرنه......!
نیکا: وگرنه؟ وگرنه چی؟ خسته شدم از این همه تهدید! میفهمی؟ پاتو از زندگی
من و خاله هام بذار بیرون!

جک: زندگیت رو از همین الان هم برات زهر مار تر میکنم!
نیکا: برو پی کارت!

جک رو کنار زد و رفت......
جک: حالا میبینیم کی آخرش کم میاره! خانوم نیکا دازل!
۴۰ کیلومتر دورتر از شهر در خونه ای تاریک در شهر دیگر......
یک زن با کفش های پاشنه بلند نزدیک دیواری پر از عکس شد......
قوطی گواش قرمز دستش بود..... درشو باز کرد و پاشید روی عکسی از
نیکا و سانست شیمر........
- حالا! وقتشه انتقاممو از خانوادت بگیرم! البته بعد اینکه یک خونواده برای
خودت دست و پا کردی! بچه دار که شدی!..... بچتو ازت میگیرم! کاری میکنم که
من برای بچت یک کابوس باشم!

اتاق کامیلا.....
- امیلی کوچولو؟
امیلی آروم چشماشو باز کرد......
میدنایت دش: سلام کوچولو! چطوری؟
امیلی: ت....ت....ت....تو......ک....ک.....کی......ه...هس....تی؟
میدنایت دش: هییییییششششش!!!! نتررررس!
دستشو گذاشت جلوی دهن امیلی.......
میدنایت دش: دوست داری ببرمت پیش مامان جونت؟ هوم؟
امیلی: 
میدنایت دش ، امیلی رو از روی تخت بلند کرد.......
میدنایت دش: اوه ولی دلم نمیاد یک دختر به خوشگلی تو رو بکشم! پس باید
چه کارت کنم؟

امیلی سعی میکرد دست میدنایت دش رو از جلوی دهنش برداره.......
میدنایت دش: بیا با هم بریم یک جای خوب!
امیلی: 

داخل اتاق فلورا و نیکا......
گوشی فلورا شروع کرد به زنگ خوردن......
فلورا دنبال گوشیش گشت و از آخر اون رو بالای میز تحریر دید و خیلی ازش
دور بود.......
فلورا: ممممممممم!!!!!
سالن غذاخوری......
کامیلا: رامونا! رفتم توی اتاقم تا به امیلی سر بزنم اما....اما!
رامونا: چی شده؟
کامیلا: بیهوش روی زمین افتاده بود اما وقتی دست و پاشو تکون دادم بی
حرکت بود! نفس هم نمیکشید! اصلا انگار که هیچ روحی داخل بدنش نبود!
رامونا: چ....چییییی؟؟؟
کامیلا: رامونا! کابوس شب روح خواهر کوچولوم رو دزدیده! رامونا! حالا چه
کار کنم؟
رامونا: نیکا! فلورا! امیلی! داره جالب میشه! نگران نباش! روح خواهرتو پس
میگیریم!
از جاش بلند شد.....
کامیلا: داری کجا میری؟
رامونا: اتاق فلورا و نیکا!
با هم از پله ها رفتن بالا و رفتن پشت در اتاق فلورا و نیکا......
رامونا: باید این درو بشکونم!
فلورا داخل اتاق از بس دست و پا زده بود بیهوش شده بود.......
رامونا یکبار محکم خودشو به در زد ولی در باز نشد......
کامیلا: بیا با هم بزنیم!
رامونا: ۱.....۲.....۳!
رامونا و کامیلا محکم خودشونو به در کوبیدن و در بالاخره باز شد......
رامونا: 

کامیلا: فلورا!

سریع رفتن دست و پای فلورا رو باز کردن و کامیلا رفت برای فلورا آب آورد......
رامونا کمی از آب رو پاشید روی صورت فلورا......
فلورا: اوهو! اوهو! ( سرفه )
رامونا: چیزی نیست! فلورا! ما اینجائیم! بیا آب بخور!
لیوان آب رو به فلورا داد و فلورا آب رو خورد......
کامیلا: کی این بلا رو سرت آورده بود؟
فلورا با گریه به آینه اشاره کرد.......
رامونا: 
کامیلا: 
فلورا: 
صبح روز بعد.......
نیکا به بیمارستان نرفت و داشت توی شهر راه میرفت.......
نیکا: 


- نیکا!
نیکا ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد.......
توایلایت: سلام!
نیکا: 

توایلایت: یک لحظه بیا تو ماشین!
نیکا چشماشو به بالا چرخوند و رفت سوار ماشین توایلایت شد و توایلایت هم
نشست......
نیکا فقط به جلو نگاه میکرد......
توایلایت با اخم به نیکا نگاه کرد......
توایلایت: نمیخوای چیزی بگی؟ همین؟
نیکا: شما منو کشوندین اینجا! بعد من باید حرفو شروع کنم؟

توایلایت: حرف زدن ما نیاز به مقدمه داره؟
نیکا: لابد میخواین بگین چرا دیروز نیومدم بیمارستان! خب الان که خوبین دیگه
چی؟

توایلایت: من باید امروز هم استراحت میکردم! اما اصرار کردم که مرخص بشم!
پس هنوز کامل خوب نشدم! بعدم! خاله تو مُرده!
نیکا: بله خبر دارم! کاری از دستم بر نمیاد!

توایلایت: تو از کی تا حالا انقدر بی احساس شدی؟
نیکا: بی احساس نیستم! خالمو کشتن! من چرا باید بیام جنازشو ببینم؟ تو
زندگیم جنازه کم دیدم نه؟

توایلایت: خب میتونستی بیای ملاقات من و خاله رینبو! نمیتونستی؟
نیکا: بسه دیگه!

توایلایت: باشه! تمومش میکنم! ولی یه چیزی رو باید برای من توضیح بدی خانوم
نیکا دازل!
نیکا: هوووووففففف!!!! ( نفس عمیق ) 

توایلایت: الان از اینکه اون بلا رو سر دخترم آوردی راضی ای؟
نیکا: 


توایلایت: 
نیکا: قبلا هم گفتم! دختر تو باید بره به درک!

توایلایت: تو مثل اینکل نمیفهمی نیکا! نه؟ دست و پاشو بستی به تخت و حتی
در اتاقو قفل کردی و کلید رو هم بردی گم و گور کردی! اگه رامونا و اون دوستتون
کامیلا ۵ دقیقه دیرتر میرسیدن اون مُرده بود نیکا! میفهمی؟
نیکا: از کارم کاملا راضیم! حالا بهتره همتون بفهمید سرک کشیدن تو کار من
و تهدید کردن من آخر و عاقبت خوبی نداره! اوکی؟

توایلایت: نیکا! من میتونم همین الان خیلی راحت برم ازت شکایت کنم!
نیکا: برو! برو شکایت کن! دیگه نمیخوام هیچکس ازم مراقبت کنه! هیچکس!
من الان ۱۶ سالمه! اون نامه ای که مامانم به تو داده بود که باید ازم مراقبت کنی
مال ۵ سالگیم بود! دیگه الان ۱۱ سال گذشته!

توایلایت: ولی عقلت اندازه یک بچه ۵-۶ ساله است!
نیکا: خفه شو!

نیکا از ماشین پیاده شد و توایلایت هم از ماشین پیاده شد و دنبال نیکا رفت.....
نیکا رفت داخل یک کوچه خلوت.......
توایلایت: نیکا! من همه چیز رو میدونم! فکر نکن نفهمیدم که تو...... یک دختر
۱۶ ساله به اسم آروشکا مِرولاین رو یه قتل رسوندی!
نیکا سر جاش میخکوب شد......
نیکا: 

توایلایت: 
نیکا آروم دستشو کرد داخل کیفش و چاقوشو در آورد و به سمت توایلایت
حمله ور شد و یقه لباسشو گرفت و هلش داد سمت دیوار و چاقو رو گذاشت زیر
گلوش......
نیکا: میتونم خیلی راحت همینجا رگ گردنتو بزنم تا دهنت تا ابد بسته بمونه!

توایلایت: بزن!
نیکا: تو و دخترت فکر کردین کی هستین که واسه خودتون شعر میخونین؟
مطمئنم اون دختر فسقلیت همه اینارو بهت گفته!

توایلایت: دستت رو شده نیکا! ولی الان فقط من و اون و رامونا و کامیلا و
خاله رینبو میدونیم!
نیکا: دست من رو شده؟ خوب گوشاتو باز کن! اگر بفهمم تو یا هر کس دیگه ای
این موضوع رو جایی پخش کردین به روح مامانم قسم همتونو در جا میکشم!
فهمیدی؟

توایلایت: این شبا با کی بیرون میرفتی؟
نیکا: هیچکس!

توایلایت: نخیر! با جک اسمیت!
نیکا چاقو رو بیشتر فرو کرد......
نیکا: دیگه تموم شد! از اون هم فاصله گرفتم!

توایلایت: نیکا! این چاقو رو بنداز!
نیکا: دوست داری همین الان فرو شدن این چاقو تو رگ گردنت رو امتحان
کنیم؟

توایلایت: آره!
نیکا: میزنما!

توایلایت: بزن!
نیکا: 

توایلایت:
(
)
این داستان ادامه دارد.......
سوال جدید: زنی که روی عکس نیکا و سانست گواش قرمز پاشید کی بود؟ 
جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 2:37 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫