
از ماشین پیاده شد......
توایلایت: فلورا! رامونا! شما دوتا همینجا بمونید!
فلورا و رامونا: باشه.
توایلایت و رینبودش از ماشین پیاده شدن......
رریتنی: هر چی در میزنم درو باز نمیکنه! مثل اینکه خونه نیست!

در خونه رو شکستن و رفتن داخل خونه......
رریتنی: باید کل خونه رو بگردیم!

هر کسی رفت یک جای خونه و خونه رو گشتن......
نیم ساعت بعد.....
افسر پلیس ۱: از قراره معلوم با گروگان فرار کرده!

توایلایت: با جک اسمیت!
رینبودش: چرا همچین چیزی میگی؟
رریتنی: 

توایلایت: من بارها ماشین جک اسمیت رو دیدم!
رریتنی: خب؟.....

توایلایت: پس باید رد این چرخارو بشناسم دیگه!
به روی زمین اشاره کرد......
رینبودش: 
توایلایت: و اونطور که رد این چرخا مشخص میکنن.....به این سمت رفته!
رریتنی: واسه خودت یه پا کاراگاهی ها! بیاین از اینور بریم!
سوار ماشین شدن و رریتنی نشست پشت فرمون و گاز دادن به جلو.......
۱۵ کیلومتر دورتر رسیدن......
رامونا: اون دود سیاه رو ببینین!
رریتنی: به نظر میرسه دود آتیش باشه!

بیشتر گاز داد......
بالاخره رسیدن به ماشینی که آتیش گرفته بود......
توایلایت: وای! ای....این ماشین که....ا....الآن منفجر میشه!
رریتنی: 

صندوق عقب ماشین......
بریتنی تازه به هوش اومد.......
دید نمیتونه دست و پاهاشو تکون بده و فهمید که تو صندوق عقب یک ماشینه......
رریتنی آروم در ماشین رو باز کرد و پیاده شد......
توایلایت: نرو رریتنی! هر لحظه ممکنه منفجر بشه! باید ماشینارو از اینجا دور
کنیم!
رریتنی: میرم ببینم سرنشین تو ماشین هس یا نه!

آروم آروم رفت نزدیک ماشین و داخلش رو از دور نگاه کرد......
رریتنی: سرنشین نداره!

بریتنی مُدام تقلا میکرد و دستاش رو به در صندوق عقب میکوبید و سعی داشت
دهنشو باز کنه......
رریتنی: الو؟ ایستگاه آتش نشانی؟

بریتنی کم کم داشت نفس کم میاورد به دلیل گرمای بیش از حد ماشین.......
بریتنی: 

رریتنی: بله هر چه سریع تر به آدرسی که بهتون دادم بیاید!

توایلایت: حالا اگه گوش داد! باور کن الآن منفجر میشه!
بریتنی: ممممممم!!!!

رریتنی: خیلی ممنون.

قطع کرد......
بریتنی با کلی وول خوردن بالاخره موفق شد دهنشو باز کنه......
بریتنی: کممممممممممممک!!!!! کسی اونجا نیست؟ کممممممممک!
رریتنی که داشت میرفت سمت ماشین خودش با شنیدن این صدا خشکش زد....
برگشت و به ماشین نگاه کرد......
رریتنی: 

به اطراف نگاه کرد ولی کسی رو ندید.......
- کممممممممک!!!!! کمک کنید!
رریتنی: صدا از صندوق عقب ماشین میاد!

توایلایت دوید سمت رریتنی.......
توایلایت: رریتنی!
رریتنی: توایلایت! ی....ی....یکی تو صندوق عقب ماشینه زندونی شده! با....باور
کن......صداشو با گوشای خودم شنیدم!
رینبودش رفت پیششون......
توایلایت: 
- کممممممممک!!!!! کمکم کنید!!!!!
رینبودش: 

کاپوت ماشین کامل آتیش گرفته بود و داشت آروم آروم رو کل ماشین رو آتش
فرامیگرفت.......
صدای آژیر آتش نشان اومد.......
آتش نشان شماره ی ۷: بجنبید!
توایلایت: یک نفر هم تو صندوق عقب زندونی شده! سریعتر!
آتیش رو خاموش کردن......
فلورا و رامونا هم سرشون رو از پنجره بیرون آورده بودن و نگاه میکردن......
در صندوق عقب رو باز کردن.......
بریتنی بیهوش شده بود........
رریتنی: 
توایلایت: 
رینبودش: 
رامونا: 

فلورا: بریتنی؟
مامور آتش نشانی: وای!

رریتنی دوید سمت ماشین......
رریتنی: بریتنی؟ دخترم؟ بریتنی؟ صدامو میشنوی؟

دست و پای بریتنی رو باز کردن.......
بریتنی به هوش نیومد......
رسوندنش بیمارستان.........
بیمارستان مرکزی.....ساعت ۲۰:۱۰ دقیقه.....
رریتنی: رد جک اسمیت رو زدن! تو یک خونه ی متروکه که ۳۰ کیلومتر از شهر
فاصله داره!
توایلایت: وای خیلی خوبه!
رینبودش: پس بیاین بریم دیگه! معطل چی هستین؟
توایلایت: فلورا! رامونا! اینجا پر مامور پلیسه! شما دوتا پیش بریتنی بمونین!
خب؟
فلورا: باشه مامان!

توایلایت و رریتنی و رینبو با تمام سرعت خودشونو رسوندن به اون خونه هه.......
رریتنی: چقدر تاریکه!
رعد و برقی زد و بارون شدیدی هم شروع به بارش کرد......
توایلایت: نیکااااا؟؟؟؟
دویدن داخل خونه......
در خونه باز بود.......
رریتنی نور گوشیش رو انداخت جلوی پاشون.......
یکهو یک لکه ی قرمز روی زمین دید.......
رریتنی: این چیه؟!
نشست روی زمین و بهش دست زد......
توایلایت: چیه؟
رریتنی: چقدر لیزه!
بلند شد و رفتن داخل یک اتاقی که رو به روشون بود........
رعد و برقی با صدای وحشتناکی زد.......
رینبودش: چقدر ساکته!
توایلایت: آره!
رریتنی: نیکا؟ جک؟
یکهو یک دختر رو دیدن که روی زمین افتاده بود.......
رریتنی: این کیه؟
تا خواست نور گوشیش رو بندازه روش یک رعد و برق پر نور زد و صورت دختره
نشون داده شد.......
رریتنی و توایلایت و رینبودش جیغ بلندی کشیدن.......
جسد نیکا بود که تموم صورت و دستاش پر خون شده بود و خون قطره قطره از
روی دستاش روی زمین میچکید........
رریتنی: ( با جیغ ) نیکااااااااا!!!!!!!!

رعد و برق وحشتناکی زد و یکهو رریتنی از خواب پرید و جیغ بلندی کشید......
توایلایت: رریتنی!
رریتنی: م.....م.....من.....کجام؟
توایلایت: بیمارستان! یادت رفته؟ بریتنی رو تو صندوق عقب اون ماشینه که
داشت میسوخت پیدا کردیم!
رریتنی: نیکا! نیکا! نیکا چی؟
توایلایت: هنوز نتونستیم نیکا رو پیدا کنیم! داشتیم حرف میزدیم که تو یکهو
خوابت برد!
رریتنی: ساعت چنده؟
به ساعتش نگاه کرد.......
ساعت ۲۱......
توایلایت: وای ما فقط سه ساعت وقت داریم! رریتنی! حالا باید چه کار کنیم؟
حتی نتونستیم یک ردّ ساده از اون مردیکه بزنیم!
رریتنی: الآن زدیم!
رینبودش: منظورت چیه؟
رریتنی: یک خونه ی متروکه که ۳۰ کیلومتر از شهر فاصله داره!
توایلایت: فکر کنم خواب دیدی ولی خواب ها که همشون واقعیت ندارن!
رریتنی: به من اعتماد کنین! این تنها امید ماست!
رینبودش: ما نمیتونیم رامونا و فلورا رو ببریم!
توایلایت: میذاریمشون اینجا پیش بریتنی و بعدشم به پلیس میسپریم ببرنشون
اداره ی پلیس تا به محض اینکه مخفیگاهشونو پیدا کردیم بهشون خبر بدیم!
توایلایت و رینبودش بلند شدن و رفتن پیش رئیس پلیس.......
رریتنی: امیدوارم این خواب به واقعیت تبدیل نشه!
کلاهشو برداشت و بلند شد و رفت دنبال توایلایت و رینبو........
۴۰ کیلومتر دورتر.....در خونه ای تاریک.......
یک نفر یک چراغ رو روشن کرد و رفت نزدیک عکسای روی دیوار.......
یک قوطی گواش قرمز رنگ برداشت و بازش کرد......
- چیزی نمونده! فقط سه ساعت!
از دستاش معلوم بود که دختره........
دستشو برد بالای عکس نیکا.......
قوطی گواش رو کج کرد روی عکس و رنگ قرمز آروم آروم روی دیوار ریخت و آروم
آروم سُر خورد سمت عکس.........
- این رنگ سُرخ یعنی خون و خون هم یعنی مرگ تو!
رنگ قرمز آروم آروم نزدیک عکس میشد و......
این داستان ادامه دارد.....
سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 21:19 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫