خرید بک لینک
اداره ی پلیس......

توایلایت: فهمیدین؟

رینبودش: ولی اول باید پیداشون کنیم تا این نقشه رو عملی کنیم دیگه!

توایلایت: پیدا میکنیم!

فلورا: خاله رریتنی کجاست؟

رامونا: فکر کنم رفته بیرون زیر بارون رو پله ها نشسته.

توایلایت: میرم باهاش صحبت کنم!

توایلایت رفت بیرون......

رریتنی روی پله ها نشسته بود....بارون شدیدی میومد....

توایلایت: رریتنی؟ سرما نخوری! هوا سرده!

رریتنی داشت آروم آروم اشک میریخت.....

رریتنی: نگران من نباش!

توایلایت: رریتنی! تو داری گریه میکنی؟

از یک پله رفت پایین و کنار رریتنی نشست......

رریتنی: توایلایت! من چجور مادر و خاله ای هستم؟ دخترم رو که فقط چند ساعت

دیدم بعد ۸ سال! خواهر زادمم که ۸ سالِ کامله که ندیدم! اصلا اسم منو میشه

گذاشت مادر یا خاله؟

توایلایت: رریتنی! مگه این اتفاقات به خواست تو انجام شده؟ تقصیر تو که نیست!

چرا داری خودتو سرزنش میکنی؟ تو ۸ سال از نیکا دور شدی که جونشو نجات بدی

در صورتی که خبر نداشتی که اونا تو رو ازش دور کردن تا بیشتر اذیتش کنن!

رریتنی:

توایلایت: چشمای خوشگلتو با گریه خراب نکن!

رریتنی: توایلایت! الان ساعت یک بامداده! ما فقط بیست و سه ساعت وقت داریم

برای نجات نیکا! اگه دیر کنیم چی؟

توایلایت: بیست و سه ساعت کم نیست! درسته یک روز کامل نیست ولی باز هم

مدت کمی نیست! بعدشم.....با اون نیکایی که من بعد این ۱۶ سال دیدم....یک دختر

شجاع و زبون دراز و زرنگه که خب گاهی اوقات منم کم میاوُردم ازش!

رریتنی:

توایلایت: گاهی اوقات یه چیزایی به من میگفت که خودمم نمیدونستم چی جوابشو

بدم! باور کن!

رریتنی:

توایلایت: بریتنی هم که اونطور که من دیدم دختر زرنگ و شجاعیه! اصلا واقعا

بهش میخوره که به دست تو بزرگ شده!

رریتنی: ممنون توایلایت.

رریتنی ، توایلایت رو بغل کرد.......

بارون همچنان میبارید......

توایلایت: رریتنی؟ میتونی برام یک کاری انجام بدی؟

رریتنی: الآن؟

توایلایت: آره! چون تو یک پلیسی بهت میگم!

رریتنی: چی؟

توایلایت یک چیزی تو گوش رریتنی گفت و رریتنی بهش نگاه کرد و به نشونه ی

" تائید" سرشو تکون داد......

صبح روز بعد.....زندان مرکزی.....ساعت ۶:۳۵ دقیقه ی صبح......

رریتنی ، توایلایت رو برد داخل یک اتاق تاریک.......

رریتنی: خودمم اینجا میمونم تا خطایی ازش سر نزنه!

توایلایت: باشه.

توایلایت نشست روی صندلی......

توایلایت: هووووووفففففف ( نفس عمیق )

در اتاق باز شد و دوتا نگهبان ، ژینا رو آوردن.......

ژینا:

توایلایت:

رریتنی:

ژینا نشوندن روی صندلی و رفتن کنار در ایستادن.....

توایلایت: دوباره به هم رسیدیم!

ژینا: چه مرگته؟ باز چی میخوای بگی؟

توایلایت: خودت دیدی که خلافکاری آخر و عاقبتش به اینجا کشیده میشه؟

ژینا: نه بابا؟ زرنگیا!

توایلایت: الآنم من فقط یک کار کوچیک باهات دارم و خیلی زود تشریف میبری

تو سلّولت!

ژینا: بِنال!

توایلایت: نیکا کجاست؟

ژینا: از من میپرسی؟

توایلایت: ببین! جک گفته که شماها دزدیدینش.....کجا قایمش کردین اون بچه رو؟

ژینا: بچه؟ اسم اون دختره رو نمیشه بچه گذاشت! اون بچه روانیه!

رریتنی: درست حرف بزن!

ژینا: تو که هشت ساله ندیدیش دهنتو ببند!

رریتنی: نیکا به خاطر شماها روانی شده فهمیدی؟

ژینا:

توایلایت:

دست ژینا رو گرفت و کشید سمت خودش.......

توایلایت: حرف بزن!

ژینا: هوی خانوم دکتر! اینجور رفتارا به شما نمیخوره عشقم!

توایلایت: تا اون روم بالا نیومده بگو جک کجا نیکا رو زندونی کرده؟

ژینا: اون روت بالا بیاد ببینم چجوریه!

توایلایت: ای لعنت به تو!

ژینا رو ول کرد و از روی صندلی بلند شد و رفت گوشه دیوار.......

رریتنی: توایلایت؟

توایلایت:

ژینا: من قبلاً هم گفتم! نمیتونین از من حرف بکشین حتی اگه بدترین شکنجه ها

رو روی من انجام بدین!

توایلایت: شماها چجوری دلتون میاد اون دختر بیگناه رو انقدر اذیت کنین؟ اون

چه گناهی کرده؟ چکارتون کرده؟

ژینا: ترجیح میدم سکوت کنم!

توایلایت چشماش رو بست و نفس عمیقی کشید......

رریتنی: اینو ببریدش!

دوتا نگهبان رفتن سمت ژینا و گرفتنش و بلندش کردن......

ژینا: زمان داره میگذره! تقریبا ۱۷ ساعت دیگه باقی مونده!

توایلایت:

ژینا رو بردن.......

رریتنی: اینکه جواب نداد!

توایلایت:

ساعت ۸:۱۵ دقیقه صبح......

بریتنی به هوش اومد و دید که داخل یک اتاقی روی تخته.......

از جاش بلند شد و اطراف رو نگاه کرد......

بریتنی: ای.....اینجا کجاست؟

از تخت رفت پائین و رفت سمت در......

دستگیره رو کشید پائین ولی در باز نشد......

بریتنی: در قفله!

توی اتاق پنجره ای نداشت و اتاق خیلی تاریک بود.....توی جیباش رو گشت ولی

گوشیش نبود......

یکهو در باز شد.....

یک مردی درو باز کرد......

- اوه! بالاخره بیدار شدی!

بریتنی: تو کی هستی؟ اینجا کجاست؟

مَرده موهای خرمایی داشت با چشمای خاکستری و یک پیراهن آستین بلند آبی نفتت

با شلوار آبی تیره پوشیده بود با کفشای وِرنی مشکی و یک ساعت نقره ای دستش

کرده بود......

- مهم نیست من کیَم و اینجا کجاست! تو حالت خوبه؟

بریتنی: سوال پرسیدم!

- فهمیدی چی گفتم یا بهت بفهمونم؟

بریتنی: به هر حال من دارم میرم خونه! فعلا!

بریتنی دست مَرده رو کنار زد و رفت بیرون اتاق و رفت سمت در خونه.....

خواست درو باز کنه ولی نشد.....

بریتنی: وای نه!

- فکر کردی انقدر احمقم که درو قفل نکنم؟

بریتنی یک گلدون از روی میز کنار در برداشت......

بریتنی: کلیدو بده وگرنه همینو میزنم تو سرت!

- بزن!

بریتنی: کلیدو بده!

- بزن دیگه!

بریتنی گلدون رو پرت کرد روی زمین و گلدون با صدای وحشتناکی شکست و خورد

شد......

- دیگه زیادی داری پررو میشی فسقلی!

رفت جلو و با عصبانیت دست بریتنی رو محکم گرفت......

بریتنی: آییییی!!!!

- حالا یک کاری میکنم که آروم بگیری!

بریتنی: ولم کن!

دستشو کشید و بردش داخل یک اتاقی......

ساعت ۹:۲۰ دقیقه صبح......پشت در زندان مرکزی......

توایلایت: زمان داره هر چه سریعتر میگذره! حالا چه کار کنیم؟

رریتنی میخواست حرف بزنه یک یکهو گوشیش زنگ خورد......

توایلایت: کیه؟

رریتنی: شماره ناشناسه!

جواب داد.....

رریتنی: بله؟

توایلایت:

رریتنی: شما؟

توایلایت: ( یواشکی ) کیه؟

رریتنی:

توایلایت: ای بابا!

رریتنی: میشه خودتون رو معرفی کنید؟

توایلایت رفت یکم اون اطراف راه رفت......

رریتنی: کجا؟

توایلایت گوشیش رو در آورد و چک کرد......

رریتنی: بریتنی کجاست؟ الو؟ الو؟ الو؟

توایلایت: کی بود؟

رریتنی: کسی که بریتنی رو دزدیده بود! صدای جک نبود ولی!

توایلایت: چی گفت؟

رریتنی: نمیدونم ولی صدای بریتنی رو شنیدم که جیغ و داد میکرد!

توایلایت: زود باش! باید سریع بریم بریتنی رو پیدا کنیم! مطمئن باش این جیغ و

داد کردن اصلا عادی نیست!

رریتنی و توایلایت دویدن تو ماشین.......

رریتنی: زنگ بزن به رینبو که از اداره ی پلیس یه ردّی از این عوضی بگیره!

توایلایت: اوکی!

یک ساعت بعد.....اداره ی پلیس......

رئیس پلیس: اینم از این! جاستین اِلارسون! ۶ سال زندون بوده! سابقه اش هم.....

اهل مواد مخدر ، آدم ربا ، قاتل!

رریتنی: چطور تونستید ردشو بزنید؟

رئیس پلیس: چون که ما خودمون تا حالا دو یا سه بار گیرش انداختیم و اون با

اینجا تماس داشت! تقریبا ساعتای هشت و چهل و پنج دقیقه ی امروز صبح!

توایلایت: ردّی از محل سکونتش تونستید بزنید؟

رئیس پلیس: بله! اینم آدرسش!

یک ورقه ی سفید به رریتنی داد و رریتنی نگاهش کرد.......

رریتنی: خیلی ممنون! فقط سه تا افسر دیگه بفرستید که پشت سر من بیان!

توایلایت! رینبو! بریم!

رریتنی و توایلایت و رینبودش با رامونا و فلورا رفتن......

رئیس پلیس ، سه تا افسر دیگه هم پشت سرشون فرستاد......

به طرف آدرس خونه راه افتادن......

همون خونه هه......

جک از ماشینش پیاده شد.....

جک: بریم؟

جاستین: آره!

جاستین ، بریتنی رو بیهوش کرد و گذاشتش تو صندوق عقب ماشینش و دست و

پاها و دهنشو بست......

جک: از الآن خودتو مُرده فرض کن!

دست بریتنی رو گرفت و با چاقوش روی دستش چیزی نوشت......

نوشته آشنا بود! " END "

در صندوق عقب رو محکم بست و جک رفت تو ماشین خودش و جاستین هم

نشست تو ماشین خودش و راه افتادن......

بعد از اینکه ۲۰ کیلومتر از خونه دور شدن ، جاستین ماشین پارک کرد کنار یک

درخت و پیاده شد.......

جک از صندوق عقب ماشینش بنزین رو برداشت و خالی کرد روی ماشین جاستین و

روی زمین.....

جک: خب!

جاستین یک کبریت برداشت و روشنش کرد......

به جک نگاه کرد و جک به نشونه ی " تائید " سرشو تکون داد......

کبریت رو انداخت روی بنزین ها و شعله ور شدن......

جک: هر لحظه ممکنه منفجر بشه! بجنب بریم!

جاستین و جک رفتن داخل ماشین جک و جک سریع حرکت کرد و فرار کردن......

شعله های آتش کم کم نزدیک ماشین جاستین میشدن و بریتنی هنوز بیهوش بود

و......

این داستان ادامه دارد.....

سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ 12:45 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: انتقام,قسمت,بیستم,قسمت,چهلم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 5:53

صفحه بندی