رامونا: مامان؟
رینبودش و توایلایت به رامونا و فلورا و بریتنی نگاه کردن.......
بریتنی: 
رریتنی: بریتنی!

بریتنی: ما....ما.....ما....ما......
رریتنی: بریتنی شناختی؟ من مامانتم! رریتنی!

بریتنی یکهو سرش گیج رفت و افتاد روی زمین.......
رریتنی: بریتنی؟ بریتنی دخترم؟

رامونا: بریتنی!
رئیس پلیس: یکم آب قند بیارید! زود!

بریتنی رو بغل کردن و گذاشتن روی صندلی......
براش آب قند آوردن و رریتنی آب قند رو گرفت.......
رریتنی: بریتنی؟ دخترم؟ بیا! اینو بخور تا حالت جا بیاد!
توایلایت: رریتنی! من نمیدونم که دارم خواب میبینم یا بیدارم! ولی بهم بگو چرا
۸ سال ما رو ول کردی و رفتی! تو الان خود رریتنی هستی یا یه فیلمه؟
رریتنی: من مجبور بودم!
رینبودش: مجبور بودی؟ ما و نیکا رو ول کردی و رفتی! میدونی نیکا چقدر تو این
همه مدت زجر کشیده به خاطر باباش و خانوادش؟
توایلایت: تازه اونم ۸ سال!
بریتنی به هوش اومد......
بریتنی: ما...مامان! خودتی؟
رریتنی: آره دخترم! آره عزیزم! خودمم!

بریتنی: این همه مدت از این ترس داشتم که چشمام رو ببندم و ببینم که جلوی
چشمام هستی و دوباره وقتی ببندمشون دیگه جلوم نباشی! ولی الان......!
رریتنی: منم همینطور عزیز دلم!
بریتنی رو محکم بغل کرد.......
نیم ساعت بعد......
توایلایت: رریتنی! من منتظر جواب هستم!
رریتنی: خیله خب باشه!

رو کرد به رئیس پلیس......
رریتنی: با اجازتون....مرخص میشم و حتما شما رو از اخبار در جریان میذارم!
رئیس پلیس: به سلامت.
رریتنی رفت سمت در و درو باز کرد.......
به توایلایت و رینبو به بیرون اشاره کرد......
توایلایت و رینبو و رامونا و فلورا و بریتنی رفتن بیرون......
بیرون اداره ی پلیس......
رینبودش: خب؟
رریتنی: بابا تهدیدم کردن! گفتن اگه نیکا رو ول نکنم میکشنش!
توایلایت: کی؟
رریتنی: حالا چه اهمیتی داره که کی بوده؟
توایلایت: رریتنی! متوجه میشی؟ ۸ سال نیکا رو ول کردی! میدونی چقدر تو این
۸ سال نیکا اذیت شد؟
رریتنی: میفهمم! من خالشم! میفهمم توایلایت! ولی نمیتونستم نافرمانی کنم!
رینبودش: محض اطلاع! ما نخواستیم به پلیس بگیم چون ممکن بود نیکا کشته
بشه! ولی تا نیمه شب دو روز آینده جک اسمیت ، نیکا رو میکشه!
رریتنی: مگه پیش اونه؟
بریتنی: درست چهار روزه!
رریتنی: صبر کن ببینم! دو روز دیگه که....تولد نیکاست!
رینبودش: به عنوان کادوی تولدش میخواد بکشتش! ما فقط دو روز وقت
داریم!
رریتنی: وای!
رامونا: آخه شهر به این بزرگی! کجا میتونه نیکا رو قایم کرده باشه؟ گشتن این
شهر تا ابد طول میکشه!
رریتنی: پس بهتره وقت رو تلف نکنیم! بجنبید! باید بریم!
همه رفتن سوار ماشین رریتنی شدن.......
رریتنی حرکت کرد......
رینبودش: بهتره بدونی....نیکا حتما از دستت دلخور میشه!
رریتنی: میدونم! ولی خواهش میکنم لااقل شماها درکم کنین!
توایلایت: ما؟
بریتنی: مامانم راست میگه! البته من نمیخوام طرف مامانمو بگیرم چون مامان
من کار درستی نکرده ولی الان باید هممون با هم باشیم تا بتونیم نیکا رو پیدا
کنیم! من خودمم ۸ ساله که مامانمو ندیدم! به خاطر من ببخشیدش!
رینبودش: فقط بخاطر بریتنی!
توایلایت: آره.
رریتنی: ممنون! جبران میکنم!
رینبودش: ببینیم و تعریف کنیم!
توایلایت: الان داری کجا میری؟
رریتنی یکهو توقف کرد......
رریتنی: یک لحظه!
پیاده شد......
رینبودش: ولی توایلایت! از اون سال اصلا حال خوبی نداره! مشخصه که به
خواست خودش نرفته!
توایلایت: آره! منم همین فکرو میکنم!
رریتنی رفت بیرون یکم قدم زد که یکهو یک نفر از بغلش گذشت و یک کاغذ سفید
زیر پاش و سریع فرار کرد......
رریتنی: این چی بود؟
برگشت به پشت سرش نگاه کرد ولی کسی نبود......
کاغذ رو برداشت......
رریتنی: مثل اینکه یک نوشته است!
بازش کرد......
- امشب ساعت ۲۰ بیا به انبار بزرگی که دوتا خیابون پائین تره! "امضاء: ناشناس"
کاغذ رو توی دستش مچاله کرد.......
رریتنی: این دیگه کیه؟
رفت سوار ماشین شد......
رریتنی: باید بریم حاضر شیم!
رینبودش: چیزی شده؟
رریتنی: اینو بخون!
رینبودش: امشب ساعت ۲۰ بیا به انبار بزرگی که دوتا خیابون پائین تره!
توایلایت: این نامه مشکوکه!
فلورا: مامان؟ راستش اون اوایل هم اینجور پیغام ها برای نیکا فرستاده میشد!
تو لپ تاپش!
توایلایت: کی میفرستادشون؟
فلورا: نمیدونم!
رریتنی: مگه کس دیگه ای هم به جز جک اسمیت این کارا رو میکنه؟
رینبودش: راستی! قضیه ی خواهرش و باباش چی شد؟
رریتنی: به همه چی اعتراف کردن....جز ربودن نیکا!
توایلایت: دارن وقتو تلف میکنن!
رریتنی: اونا امکان نداره لو بدن این موضوع رو! برای همین اونارو ول کردیم!
رینبودش: الان زندانن؟
رریتنی: آره....البته فعلا تا موقعی که براشون تصمیم قطعی بگیرن!
رامونا: من نمیفهمم! جک اسمیت یک فراریه! چجوری صاف صاف تو خیابون راه
میرفته و هیچ پلیسی تا الان دستگیرش نکرده؟
رریتنی: اونجوری که ما کشف کردیم......اونا کلی از مامورهای مارو خریدن!
رینبو کاغذ یادداشت رو پرت کرد روی داشبورد.......
رینبودش: بدبختیا از این پیغام ها شروع میشه!
دست به سینه نشست و با اخم به بیرون نگاه کرد.......
رریتنی: مگه اینکه.......!
توایلایت: 
بریتنی و رامونا به هم نگاه کردن.......
همان شب.......ساعت ۲۰.......
بیرون انبار.......
رریتنی: بیاین! این دوتا اسلحه رو بگیرین!
توایلایت: امیدوارم فقط در موقع ضروری مورد استفادم قرار بگیره!
رینبودش: خب! حالا چی؟
رریتنی: بریتنی با منه! رامونا با رینبو! فلورا هم با توایلایت!
رینبودش: اگر هم تو دردسر افتادیم چی بگیم؟
رریتنی: اسم یک نفر رو صدا بزنین! الان نمیتونیم دنبال رمز بگردیم!

توایلایت: پس همگی راس ساعت هشت و نیم اینجا همو میبینیم!
رریتنی: آره!.....بریم!
دویدن سمت در بزرگ انباری و درو باز کردن و هر کدوم به یک سمت رفتن.......
نیمه ی غربی انباری.......
رریتنی: بریتنی! اگه مورد مشکوکی به چشمت خورد حتما بگو!
بریتنی: باشه مامان! ولی نمیدونم چرا حس میکنم کشوندن ما به اینجا فقط
رد گم کنی بوده!
رریتنی: هر چیزی ممکنه باشه عزیزم! ولی باید تا تهش بریم! شاید چیزی دستگیرمون
شد!

بریتنی: 
نیمه ی شمالی انباری........
رامونا: چقدر کارتون اینجاست! توشون چی میتونه باشه؟
رینبودش: نمیدونم!
یکهو چشم رامونا به کارتونی خورد که داشت میوفتاد رو رینبو......
رامونا: مامان!
دوید سمت رینبودش و هلش داد به جلو و پرت شدن روی زمین.......
رینبودش: این از کجا اومد؟
رامونا: خوبی؟
رینبودش: آره عزیزم!
بلند شدن و رفتن سمت کارتون.......
رینبودش: الکل!
رامونا: یعنی همه ی این کارتون ها توشون الکله؟
رینبودش: از قراره معلوم!
رینبو دست رامونا رو گرفت و دویدن به جلو.......
نیمه ی شرقی انباری.......
فلورا: مامان! دستم درد میکنه!
توایلایت: یکم تحمل کن دخترم! میدونم چقدر درد داری!
فلورا: اصلا نمیتونم دست راستمو تکون بدم!
توایلایت: یکم تحمل کنی زود خوب میشه! بهش فکر نکن!
فلورا: مامان! یه چیزی اونجا تکون خورد!
توایلایت: کجا؟
فلورا: پشت اون دیوار!
توایلایت آروم رفت پشت دیواره.......
فلورا با قدم های آروم رفت پیش توایلایت........
توایلایت: کی اینجاست؟
فلورا با ترس به اطراف نگاه میکرد.......
صدای خنده ای توی سر فلورا پیچید......
- هاهاهاهاهاهاهاهاها!!!!!!

فلورا: تو کی هستی؟
- نوبت توئه!
فلورا: کابوس شب! ماماااااااان!!! ماماااااااان!!!

توایلایت: فلورا!
فلورا: ماماااااان!!!
- لعنتی!
صدای کابوس شب از بین رفت.......
توایلایت: چی شده؟
فلورا: ک...کابوس شب.....می....میخواد.....م....م.....منو بکشه!
توایلایت رفت فلورا رو بغل کرد......
توایلایت: مگه من میذارم؟
نیمه ی غربی انباری.......
رریتنی به ساعتش نگاه کرد.......
رریتنی:ساعت هشت و بیست دقیقه است! دارم به این نتیجه میرسم که این
دعوت یک سرکاری بوده!

بریتنی: 
یکهو یک نفر از پشت دستشو گذاشت جلوی دهن بریتنی و کشوندش پشت چند تا
کارتون.......
بریتنی: 
- هیییییشششش!!! خفه شو! انقدر وول نخور!
یک دستمال گذاشت جلوی بینیش و بریتنی بیهوش شد.......
رریتنی: بریتنی؟ چرا انقدر ساکتی؟

جوابی نیومد......
رریتنی: بریتنی؟

برگشت به پشت سرش ولی بریتنی رو ندید......
رریتنی: بریتنی؟ کجایی دخترم؟ بریتنی؟

یکهو صدای چند تا شلیک شنید و وقتی به بالای سرش نگاه کرد دید که یک کارتون
داره میوفته پایین و جا خالی داد......
رریتنی: خطا رفت!

- وایسا هنوز مونده!
داخل کارتون یک سری بطری شکسته بود که ازشون یک سری گاز خارج شد.....
رریتنی سرشو گرفت......
رریتنی: وای سرم! این دیگه چی بود؟

- کلروفرم!
رریتنی ( با تموم قدرت ): توااااایلاااااااااااییییییت!!!! رینبوووووووووو!!!!

رریتنی بیهوش شد و افتاد روی زمین.......
رینبودش: رریتنی!
توایلایت: رریتنی!
فلورا: حتما تو دردسر افتادن!
دویدن نیمه ی غربی انبار.......
دیدن یک کارتون روی زمین افتاده و نزدیکش شدن.......
توایلایت: اوه! شیشه ی کلروفرم!
دستاشون روی بینی شون گذاشتن و دیدن رریتنی پشت کارتون بیهوش افتاده.......
رینبودش و توایلایت با کمک هم رریتنی رو از کارتون دور کردن......
توایلایت: رریتنی؟
رامونا: این همه بلا و بدبختی چرا سر ما میاد؟ بریتنی کجاست؟
یک مشت به دیوار زد و یکهو زلزله ی وحشتناکی اومد.......
رینبودش و توایلایت: 
فلورا: مواظب باشییییید!
یکهو کلی کارتون روی زمین افتاد و گرد و خاک همه جارو فرا گرفت.......
توایلایت: اوهو! اوهو! ( سرفه ) رینبو؟ این دخترت چش شده؟
رینبودش: اوهو! اوهو! اوهو! ( سرفه ) این زلزله مربوط به رامونا بود؟
رامونا به دستاش نگاه کرد.......
رامونا: این از من بود؟
فلورا: 
توایلایت: فکر میکنم که رامونا تونسته یکی از جادوهاشو پیدا کنه!
فلورا: جالبه! چون نیکا هم پیدا کرده!
رامونا: کنترل آب!
رینبودش: از قراره معلوم مال تو حوادث طبیعیه!
فلورا: فقط من باقی موندم!
توایلایت: پیدا میکنی!
رریتنی به هوش اومد.....
رریتنی: آی سرم!
توایلایت: رریتنی؟ چی شده؟ بریتنی کجاست؟
رریتنی: بریتنی؟ پیش شما نیست؟
رینبودش: نه!
رریتنی: دخترم! بریتنی رو دزدیدننننننن!!!!

توایلایت و رینبودش: 
فلورا و رامونا: 

توایلایت: اینا دیگه شورشو در آوردن! باید تمومش کنیم!
فلورا: مامان! وقت داره همینطور میگذره! ما فقط ۲۷ ساعت دیگه وقت داریم!
رینبودش: هم نیکا رو پیدا میکنیم هم بریتنی رو!
رریتنی: نقشه چیه؟
توایلایت: بریم اداره ی پلیس....صحبت میکنیم!
داخل ماشینی که داشت از محدوده ی انباری خارج میشد.....
- الو؟ سلام جک! دختر خالش الان پیش منه!......نه کار سختی نبود! دختر خیلی
آرومیه!......دارم میام اونجا.......نه نترس نتونستن رد منو بزنن!
بریتنی رو روی صندلی عقب خوابونده بود........
- چی؟......اوکی!
قطع کرد......
این داستان ادامه دارد......
دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ ♫ 12:36 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫