رینبودش: چی شد آقای دکتر؟
آقای دکتر: خوشبختانه دختر ۱۲ ساله زندست! اما از قراره معلوم شخصی که مچ
دستش رو بریده قصد زدن رگشو داشته اما موفق نشده و فقط تاندون های دستش
بریده شدن!
رینبودش: خب این یعنی چی؟
آقای دکتر: تا یه مدت بدلیل اینکه تاندون پاره شده نمیتونه زیاد دستش و انگشتاش
رو تکون بده ولی مدت طولانی ای نیست!
رینبودش: مادرش چی؟ دکتر اسپارکل.
آقای دکتر: خانوم توایلایت اسپارکل هم از قراره معلوم بدلیل فشار زیاد روانی
قبلش قرص بسیار زیادی مصرف کرده و همینم باعث غش کردنش شده! اما الان
مشکل برطرف شده! نگران نباشید!
رینبودش: خیلی ممنون.
آقای دکتر: کاری داشتید حتما خبرم کنید.
دکتر رفت.......
بریتنی: جواب نمیده!
رامونا: به قول مامانم....باید بریم به فرودگاه و ایستگاه راه آهن و ایستگاه
اتوبوس سر بزنیم! ممکنه از شهر خارج شده باشه!
کامیلا: ولی رامونا اولا نیکا هیچوقت بدون اینکه خبر بده از شهر خارج نمیشه!
دوما حتی اگه نیکا تو بدترین حالت عصبانیتش هم باشه حتما تلفنشو جواب
میده!
بریتنی: یه حسی بهم میگه که....اون الان تو دردسر بدی افتاده!
رینبودش: دخترا! لطفا انقدر نفوذ بد نزنین!
کامیلا: حق با مامان رامونائه! الان باید به چیزای خوب فکر کنیم!

رامونا: باشه!

کامیلا: ببخشید! من باید برم دستشویی.
رینبودش: باشه عزیزم. برو.

کامیلا رفت سمت دستشویی......
در دستشویی رو به سختی باز کرد و دید که یک دختر تقریبا ۱۹ ساله روی زمین
بیهوش افتاده......
کامیلا: خانوم؟ شما حالتون خوبه؟
رفت بالای سر خانومه و تکونش داد......
کامیلا: خانوم؟ صدامو میشنوید؟
- نمیخواد نگران اون بشی! الان بهتره نگران خودت باشی!
کامیلا این صدا رو از پشت سرش شنید و بلند شد و به پشت سرش نگاه کرد.....
کامیلا: ت...تو؟
کابوس شب: آره! منننن!
کامیلا: 
کابوس شب: البته منظورم از من.....ما بود!
یک بشکن زد و تموم میدنایت ها ظاهر شدن.....
کامیلا: با این دختر بیچاره چه کار کردین؟
کابوس شب: نگران نباش! حالش خوب میشه!
میدنایت دش: ببینم! این همون دختره نیس که ما روح خواهرشو گرفتیم؟
میدنایت پای: چرا خودشه!
کامیلا: رو...روح امیلی؟ د..دس...دست....ش...شماست؟
کابوس شب: تعجب کردی؟
کامیلا: آخه تو مشکلت با ما و مردم چیه؟ چرا انقدر همه رو میکشی و روحشونو
مال خودت میکنی؟
کابوس شب: فکر میکنم که تو اصلا چیزی راجب به زندگی من نمیدونی! باشه الان
بهت میگم!
رفت نزدیک کامیلا......
کابوس شب: نزدیک به ۱۸ سال پیش....من یک دختر ۱۸ ساله بودم که مثل همه ی
آدمای معمولی درسمو میخوندم و یکی از بهترین شاگردای دبیرستان بودم......
اما زندگیم یک مشکل داشت.....یک روز مامانم به بابام کلک زد و تموم پولی که
داشت رو برداشت و برد و دیگه هم برنگشت.....من موندم و بابام......یک شب...
داشتم توی خیابون قدم میزدم و از وسط خیابون عبور میکردم....راستی بگم که
بابای من طلبکار کم نداشت!.....همون شب وقتی که داشتم از وسط خیابون رد
میشدم یکی از طلبکارهای بابام از دستی با ماشین بهم زد و باعث شد من پرت
بشم سمت جدول و ضربه ی شدیدی که وارد مغزم شد و دیر رسیدنم به بیمارستان
باعث شد من بمیرم! منم از این لحظه ی عالی استفاده ی کامل کردم و اول از همه
رفتم کاری کردم که مامانم خودشو از ساختمون ۲۷ طبقه پرت کنه پائین و بعد
هم تموم طلبکارهای بابامو به روش های مختلف کشتم! آخر سر هم فهمیدم که
با گرفتن روح دیگران و زجر دادن اونا میتونم کلی قدرت برای خودم جمع کنم و
برای همین همه از من میترسن که مبادا هر شب برم سراغشون و نفر بعدی ای
که بدست من کشته میشه باشن!
کامیلا: اما دیگران نباید تقاص کار مامانتو پس بدن! لطفا بی خیال شو!
کابوس شب: عجب!

راهروی بیمارستان.....
رامونا: دیر نکرد؟
بریتنی: چرا!
رینبودش: حالا ۵ دقیقه ی دیگه وایسین.....اگه نیومد بعد برین دنبالش.
داخل دستشویی.......
کامیلا: خواهش میکنم روح خواهرمو به بدنش برگردون!
کابوس شب: برگردونم؟

میدنایت شیمر: خودت هنوز کار داری!
کامیلا: نه! ولم کنین! نه!

بوووووومممممم!!!!
کلی خون ریخت روی در........
رامونا: ۵ دقیقه هم بیشتر شد! من که رفتم دنبالش!
بریتنی: صبر کن منم باهات میام!
رینبودش: مراقب باشید!
رامونا و بریتنی رفتن سمت دستشویی.....
رامونا در دستشویی رو باز کرد......
رامونا: 
بریتنی: 

همون دختره ۱۹ ساله ی بیهوش رو دیدن و بدن بی حرکت کامیلا روی زمین......
رامونا: کامیلا؟ کامیلا جان؟
بریتنی: کامیلا!؟
رامونا دست کامیلا رو گرفت و دید از دستش داره خون میاد......
رامونا: این چیه؟
روی مچ دستش نوشته شده بود " END "
بریتنی: وای!

رامونا: ای....این نوشته با چاقو رو دستش حک شده!
بریتنی دستشو برد پشت کامیلا که احساس کرد دستش لیز شد.......
دستشو آورد بیرون.....
بریتنی: ایییین خونهههههههه!!!!

رامونا هلش داد به جلو و دید خونریزی از پشت سر کامیلاست.......
رامونا: کامیلا؟ کامیلا؟ صدای منو میشنوی؟ کامیلا؟
بریتنی: حالا باید چه کار کنیم؟

رامونا: بدو برو مامانمو خبر کن! بدوووو!!!

بریتنی سریع بلند شد و از دستشویی رفت بیرون.......
رامونا: آخه کی این بلا رو سرت آورده کامیلا؟

بعد از ظهر همان روز.....ساعت ۱۸.......
فلورا رو به آی سی یو منتقل کردن و توایلایت هم تونست روی پاهاش بایسته
و از اتاق خارج شد و کامیلا رو هم بردن تو آی سی یو......
خانوم پرستار: خانوم کامیلا وایلد از قراره معلوم خودکشی کردن ولی هنوز
زنده یا مرده بودنشون مشخص نیست! چون الان نزدیک به ۳ ساعته که بیهوشه
احتمال اینکه زنده باشه ۴۰ درصده!
رامونا: خودکشی؟ نه! این درست نیست! کامیلا هیچوقت خودکشی نمیکنه!

آقای دکتر: البته باید اضافه کنم که اگر زنده باشه اون بدلیل اینکه به پشت سرش
ضربه ی بسیار شدیدی وارد شده ضربه مغزی شده و خیلی از خاطرات و کسانی
که میشناسه رو فراموش کرده!

بریتنی: 

آقای دکتر: روزتون خوش!
دکتر رفت.....
توایلایت: کجا پیداش کردین؟
رامونا: تو دستشویی....روی زمین.
رینبودش: خانواده ای نداره؟ پدری؟ مادری؟ خواهری؟ برادری؟
بریتنی: پدرش که اصلا معلوم نیست کجاست ، مامانش رو هم یک ماه پیش کشتن
و جنازش رو هم آتیش زدن ، فقط خواهر ۱۰ سالش هست که اونم روحش توسط
کابوس شب دزدیده شده!
توایلایت: کابوس شب؟
رامونا: منم برای همین گفتم کامیلا هیچوقت خودکشی نمیکنه!
بریتنی: خب تو درست گفتی! کابوس شب هم کسی رو که میکشه هیچ ردی از
خودش در صحنه جُرم باقی نمیذاره! برای همین هر وقت پلیس اونجارو شناسایی
میکنه میگن که طرف خودکشی کرده!
توایلایت: 
یکهو چشم توایلایت افتاد به فلورا که چشماش آروم باز شدن.......
توایلایت: فلورا! فلورا به هوش اومد!

رینبودش: من که گفتم حالش خوبه!
توایلایت: آقای دکتر؟ آقای دکتر؟

توایلایت رفت و دکتر رو آورد.......
ساعت ۱۹:۳۰ شب.......
توایلایت داخل اتاق آی سی یو پیش فلورا ایستاده بود و رینبو و رامونا و بریتنی
از پشت شیشه به فلورا نگاه میکردن......
آقای دکتر: من شما مادر و دختر رو تنها میذارم.

دکتر رفت بیرون........
توایلایت: فلورا؟ خوبی مامان؟

فلورا ( با صدای گرفته ): آره! خوبم!
توایلایت: دیگه هیچوقت تنهات نمیذارم! هیچوقت!

فلورا رو بغل کرد......
فلورا به پشت شیشه نگاه کرد......
رامونا و رینبو براش دست تکون دادن......
فلورا هم براشون دست تکون داد......
بریتنی: 
فلورا: 
فلورا برگشت به سمت توایلایت......
فلورا: مامان! نیکا؟ کامیلا؟ اونا کجان؟
توایلایت: کامیلا اونجاست!
به سمت کامیلا اشاره کرد......
کامیلا بیهوش و بی حرکت روی تخت بود و کلی دستگاه بهش وصل بود و داشتن
بهش خون تزریق میکردن.......
فلورا: ک...کا....کامیلا!! چه بلایی سرش اومده مامان؟

توایلایت: بهش حمله کردن! امروز! نگران نباش دخترم!
فلورا: مُرده؟
توایلایت: هنوز هیچی معلوم نیست دخترم! گریه نکن!
فلورا: نیکا چی؟ اون کجاست؟
توایلایت: راستش.....اون دو سه روز پیش از مدرسه اخراج شد!
فلورا: چیییی؟؟؟ برای چی؟
توایلایت: بهش یک کارنامه ای داده بودن که میگفت من هندسه کامل شدم ولی
بهم ۱۹ دادن.....انضباطش رو هم ۱۹/۵ داده بودن بهش!
فلورا: راست میگه! اون هندسه رو کامل گرفته بود!
توایلایت: خیلی عصبانی بود و بدون اینکه خداحافظی کنه و چیزی بگه.....گذاشت
رفت!
فلورا: الان کجاست؟
توایلایت: نمیدونیم! چون.....از صبح بهش چندین بار زنگ زدیم ولی جواب نداد!
فلورا: 

توایلایت ، فلورا رو بغل کرد.......
بیرون آی سی یو......
رینبودش: هوووووفففففف ( نفس عمیق )
رامونا: مامان! خانوم لایت!
خانوم لایت داشت به سرعت به سمت اونا میومد......
رینبودش: خانوم لایت؟
خانوم لایت: سلام! م...من باید یه چیز خیلی مهمی رو بهتون بگم!
رینبودش: چیزی شده؟
خانوم لایت: راستش.....اون کارنامه ای که به نیکا داده شده کارنامه واقعی خودش
نبوده!
بریتنی: 
خانوم لایت: و منم اون کارنامه رو بهش ندادم! باور کنین!
رامونا: من نمیفهمم! پس کی بهش داده؟
خانوم لایت: کابوس شب!
رینبودش: 
رامونا: 
بریتنی: 

رینبودش: همش نقشه بوده! خواسته نیکا رو اخراج کنه که.....
رامونا: مامان! الان نیکا کجاست یعنی؟
همان شب......ساعت ۲۳:۱۲ دقیقه......
فلورا بالاخره از بیمارستان مرخص شد و توایلایت و فلورا و رامونا و رینبودش و
بریتنی رفتن سمت فرودگاه و ایستگاه راه آهن و اتوبوس.......
فرودگاه.....
توایلایت با فلورا و بریتنی به همه عکس نیکا رو نشون دادن و خصوصیات ظاهریش
رو برای همه گفتن ولی جواب همه " نه! ندیدمش " بود!
رینبو هم با رامونا همینکار رو کردن ولی باز هم جواب " ندیدمش! " بود!
ایستگاه راه آهن رفتن دوربین هارو چک کردن ولی نبود......
ایستگاه اتوبوس از تموم مسافران و راننده ها پرسیدن ولی ندیده بودنش......
ساعت ۲۳:۴۲ دقیقه.......
توایلایت: نه فرودگاه! نه ایستگاه راه آهن! نه ایستگاه اتوبوس! پس کجاست؟
رامونا: 
رینبودش: چند روزه که نیست؟
توایلایت: از ساعت ۱۲ شب که بگذره میشه چهار روز!
رامونا دوباره به نیکا زنگ زد........
رامونا: نچ!
نسیم ملایمی زد و کلی برگ درخت نارنجی رنگ افتادن پائین سمتشون......
بریتنی: اونجارو!
جک رو دیدن با سه نفر که از یک ماشین سیاه رنگ پیاده شدن......
توایلایت: 
دویدن پشت دیوار قایم شدن......
جک گوشیش رو در آورد......
گوشی توایلایت زنگ خورد......
توایلایت: جک اسمیت!
جواب داد......
جک: سلام خانوم دکتر! دخترت چطوره؟ خودت چطوری؟ رفتیم بیمارستان
نبودین!
توایلایت: تا ابد که اونجا نمیمونیم!
جک: که اینطور!
رینبودش: 
توایلایت: 
جک: گوش کن! تنها میخوای بیای یا با کسی مهم نیست! ولی بهتره زود بیای
نزدیک ورودی شهر! من اونجا منتظرتم!
توایلایت: چه کارم داری؟
جک: کار مهمیه! سعی کن دیر نیای!
قطع کرد......
رینبودش: چی میگه؟
توایلایت: باهامون کار داره! گفت باید بریم پیشش!
رینبودش ( یواشکی ): برو! برو دیگه!
توایلایت رو هل داد و دنبالش رفت و فلورا و رامونا و بریتنی هم دنبالشون رفتن.......
توایلایت صداش رو صاف کرد......
جک: چه زود اومدین!
رینبودش: واسه اینکه همین اطراف بودیم!
جک: 

توایلایت: برای چی گفتی بیایم؟
جک: میبینم بدجور واسه دخترت داغ کردی!
توایلایت: چون واسم مهمه! تو تاندون دستشو پاره کردی!
جک: تازه کلی شانس آورده! من میخواستم رگشو بزنم ولی خب تاندون دستش
پاره شد!
فلورا: 

رینبودش: نیکا کجاست؟
جک: نیکا؟ چرا از من میپرسی؟
رینبودش: چهار روزه که غیبش زده! من مطمئنم که تو دزدیدیش!
جک: 

توایلایت و رینبودش: 
جک: واقعا جالبه! شماها پدر و خواهرم و بیشتر زیر دستام رو انداختین زندان!
خانوم دکتر بهتره بدونی.....اگه دوتا بهم بزنی.....ده تا میخوری!
فلورا: لابد ده تا رو کامل به من زدی!

جک: نه!
توایلایت: نه یکی! نه دوتا! ده تا؟
جک: آره!
رامونا: این داره بحثو عوض میکنه!
جک: فقط یه چیزی! دو روز آینده درست بعد ساعت ۱۲ نیمه شب...تولد نیکاست! تازه!
منم براش یک کادوی خیلی خوب دارم! میدونم خودشم خیلی دوست داره!
بریتنی: چی؟
جک: میخوام کاری کنم که مامانشو بعد ۱۱ سال ببینه!
توایلایت: پس نیکا پیش توئه!
جک: پس شماها فقط دو روز وقت دارید! روز هفتم که برسه.....جنازش رو هم حتی
تحویلتون نمیدم!
رینبودش: تو دیگه چجور پدری هستی؟ کدوم پدریه که دخترشو بکشه؟
جک: این تنها بچه ای نیست که قراره بکشمش!
توایلایت: لااقل یک سر نخی بده تا بتونیم پیداش کنیم!
جک: نچ! نچ! نچ! اینجوری که همه اش لو میره! خودتون باید پیداش کنین!

جک و چارلی و لیام و فِرِد سوار ماشین شدن......
جک: وقتی بابام و خواهرمو میندازین زندان....باید فکر اینجاش رو هم بکنین!
حرکت کرد و دود ماشین همه جارو پر کرد......
توایلایت و رینبو و رامونا و فلورا و بریتنی سرفه کردن......
توایلایت: باید به پلیس گزارش بدیم.
رینبودش: اوهو! اوهو! ( سرفه ) میدیم! ولی نباید بگیم کار جکه! شاید اگه جک
بفهمه که اسمشو لو دادیم....نیکا رو زودتر از موقع بکشتش!
توایلایت: باشه!
اداره ی پلیس.....ساعت ۱:۳۰ بامداد......
رئیس پلیس: پس نمیدونید کار کیه درسته؟

توایلایت: بل....بله!
رئیس پلیس: پس چطور فهمیدید که دزدیدنش؟

رینبودش: خب آدم رباها باهامون تماس داشتن ولی خودشونو معرفی نکردن!
رئیس پلیس: شماره ای چیزی ازشون دارید؟

توایلایت: خیر! چون تهدیدمون کردن اگر شماره رو نگه داریم نیکا رو میکشن!
رینبودش: راستش گوشی هممون رو هک کردن!
رئیس پلیس: درسته! خود نیکا دازل چی؟ دشمنی داره؟

توایلایت: نمیدونم!
رینبودش: منم نمیدونم!
رئیس پلیس: چقدر بهتون فرصت دادن؟

توایلایت: دو روز! یعنی ساعت ۱۲ نیمه شب دو روز بعد تولدشه!
رئیس پلیس: ما خودمون حتما پیگیری میکنیم! ولی من یکی از بهترین مامورانم
رو باهاتون میفرستم که کمی بیشتر داخل شهر رو بگردین!
رینبودش: کی؟
رئیس پلیس: ایشون ۸ ساله که نیومده سرِ کار ولی الان همراهتون میاد!
در دفتر رئیس پلیس باز شد و یک مامور پلیس که یک زن بود اومد داخل.......
صورت زن به دلیل اینکه کلاهش افتاده بود پایین دیده نمیشد......
- من در خدمتم جناب سرگُرد!

کلاهشو داد بالا.......
توایلایت: تو؟
رینبودش: 
- 

این داستان ادامه دارد......
سوال: اون افسر پلیس کی بود؟ حتما به این سوال جواب بدید!
یکشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 12:51 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫