خرید بک لینک
جسیکا: سلام!

جک: جسیکا؟!؟

جسیکا: هوم؟ جا خوردی نه؟ فکر کردی مُردم دیگه!

یک فنجون قهوه توی دستش بود و آروم فنجون رو تکون داد و رفت جلوی جک.....

جسیکا: میدونی این چیه؟

جک: قهوه! چی قراره باشه؟

جسیکا: یک فنجون قهوه که قراره پاشیده بشه رو صورت تو!

قهوه رو روی صورت جک پاشید......

جک قهوه ی روی چشماشو با دستش پاک کرد و با عصبانیت به جسیکا نگاه کرد.....

جسیکا: چیه؟ فکر کردی من مثل تو یک آدم عوضی هستم که قهوه ی داغ رو صورتت

بریزم؟ با اینکه تو خواستی منو بسوزونی ولی من اهل زجر دادن نیستم!

جک خواست بره نزدیک جسیکا که جسیکا تفنگشو گرفت سمت جک......

جسیکا: گمشو عقب!

جک: چششششم! هر چی حضرت عالی بفرمایند!

جسیکا: کلیدو بده به من!

جک: کلید چی رو بدم عزیزم؟

جسیکا: خودتو به اون راه نزن! گفتم کلیدو بده!

جک دستشو کرد توی کتش.....

ژینا یواشکی تفنگشو از روی میز پشتش برداشت......

جسیکا: ردش کن!

جک کلیدو برداشت و میخواست بندازه تو دست جسیکا......

بنننننگگگگگگ!!!!

جسیکا:

به پهلوش نگاه کرد و خونی که از پهلوش می ریخت رو دید.......

ژینا:

یکهو جسیکا افتاد روی زمین......

جک کلیدو گذاشت توی جیب کتش......

جسیکا دستشو گذاشت روی پهلوش......

جسیکا: آی!

جک تفنگو از دستش گرفت......

جک: وقتی یکی مثل جک اسمیت رو تهدید میکنی با تفنگ....باید فکر اینجاش

رو هم بکنی!

جسیکا: آی!

یک کارت از توی جیب سوئیت شرت جسیکا افتاد روی زمین....

جک کارت رو برداشت.....

جک: مامور مخفی پلیسه!

چارلی: حالا باید چکارش کنیم؟

جک به جسیکا نگاه کرد.....

دستی که روی قسمت تیر خورده اش گذاشته بود پر خون شده بود.....

جک خنده ای کرد.....

جک: مامور مخفی آره؟

باروُن: جک! فقط یادت باشه! مامور مخفیه! بکشیش بدبختیش پای ماست!

جک: اوکی! نگران نباشید!

جسیکا رو بغل کرد......

جک: یک کاری دارم که باید انجامش بدم! فعلا!

جسیکا رو برد داخل یک اتاقی و درو بست.....

ژینا و باروُن و چارلی و لیام رفتن پشت در اتاق......

- جیییییییغغغغغغغ!!!!!

- آروم باش! آروم!

یکهو صدای شکستن چیزی از اتاق اومد.......

بعد ۱۰ ثانیه جک از اتاق خارج شد.....

سکوتی داخل اتاق رو فرا گرفته بود......

جک: بی سر و صدا انجام شد!

ژینا: چه....چه کارش کردی؟

جک یک تیکه ی شکسته شده ی گلدون سفالی رو نشون ژینا داد......

جک: اوکی؟

ژینا:

لیام: جسدش؟

جک: همینجا....تو حیاط دفنش میکنیم!

داشت میرفت که یکهو ایستاد.....

جک: در ضمن! اون نمرده! زندست!

رفت.......

ساعت ۲۱:۲۰ دقیقه.......

چارلی و لیام وارد اتاق شدن.......

جسیکا روی زمین افتاده بود.......

رفتن بالای سرش.....

جسیکا ( با صدای گرفته و نازک ): کمک! کمک!

تموم صورت و لباساش پر خون شده بود.....

چارلی: نفس های آخرشه فکر کنم!

بلندش کردن و بردنش توی حیاط......

فِرِد از پشت خونه سوت زد و رفتن پشت خونه......

فِرِد: بیاین! بیاریدش اینجا!

جسیکا رو بردن سمت یک گودال بزرگ......

جسیکا: نهههه!!! کممممک!

چارلی: هیش! هیش! هیش!

دستشو گذاشت جلوی دهن جسیکا و بردش سمت گودال.......

چارلی: برو به سلامت!

پرتش کرد داخل گودال......

فِرِد و لیام سریع با بیل خاک هارو ریختن داخل گودال و بعد ۶ دقیقه گودال پر

خاک شد.....

رعد و برقی زد و بارون شروع به بارش کرد......

چارلی و لیام و فِرِد:

داخل خونه......

ژینا زنگ زد به توایلایت......

توایلایت جواب داد.....

توایلایت: بله؟

ژینا: خانوم دکتر؟ وقتت داره تموم میشه ها! فقط نیم ساعت تا ساعت ۱۰ شب

باقی مونده!

توایلایت: بیا بیمارستان! میخوام پیش خودت به رئیس بیمارستان بگم!

ژینا: خوبه! سر عقل اومدی! البته! مطمئن بودم که به خاطر دخترت هر کاری

حاضری بکنی!

توایلایت: حالا میای؟

ژینا: باشه! من تا ۱۵ دقیقه ی دیگه اونجام!

قطع کرد......

ژینا: بابا! این خانوم دکتره میخواد جلوی خودم به رئیس بیمارستان بگه که

الکی تهمت زده! باید برم بیمارستان....منو میرسونی؟

باروُن: باشه!

جک: کجا؟

ژینا: برای همون قراری که با اون دختره توایلایت اسپارکل گذاشتم باید برم

بیمارستان.

جک: باشه ولی حواست باشه که نخواد دورت بزنه!

ژینا: نگران نباش!

ژینا و باروُن رفتن سوار ماشین شدن و حرکت کردن......

بیمارستان....ساعت ۲۱:۴۷ دقیقه......

ژینا از ماشین پیاده شد و رفت داخل بیمارستان.....

ژینا: زود باش! معطل نکن!

توایلایت: باشه بابا! من که گفتم اینکارو میکنم!

ژینا و توایلایت رفتن سمت دفتر مدیر بیمارستان......

ژینا رفت داخل دفتر و توایلایت هم پشت سرش رفت......

توایلایت:

مامور پلیس: خانوم ژینا اسمیت! اینجا دیگه آخر خطه! لطف کن و دستات رو

ببر بالا!

ژینا:

ژینا برگشت و به توایلایت نگاه کرد.....

توایلایت: چی شد؟

ژینا به توایلایت اخم کرد......

رئیس پلیس: بابات و خیلی از زیر دستای داداشت گیر افتادن پس سعی نکن

فکر اشتباهی به سرت بزنه!

ژینا آروم دستاشو برد بالا.....

توایلایت:

ژینا رو گرفتن و بردن تو ماشین پلیس......

رینبودش: کارت عالی بود!

توایلایت: ولی....فلورا!

رینبودش: اونا دوتا چَک بخورن جاشو لو میدن! نگران نباش!

بازجویی از ژینا......

بازجو: بگو ببینم! از چند سالگی تبدیل به یک خلافکار شدی؟

ژینا: من از اول بچگیم خلافکار نبودم! از ۱۵ سالگی!

بازجو: تا جایی که شنیدم بابات تو و جک رو به خلافکار تبدیل کرد درسته؟

ژینا: من چیزی نمیدونم!

بازجو: از بحث اینا جدا میشیم! چند تا افسر پلیس رو کشتین؟ افسر دازل!

رئیس پلیس اداره ای که توش کار میکرد! افسر سِیم! افسر افلیکس!

ژینا: خوبه خودتون بهتر از من میدونید!

بازجو: شنیدی که یکی از مامور مخفی های اینجا ازتون شکایت کرده به خصوص

داداشت جک اسمیت؟ اما الان نزدیک به ۶ ساعته که از اداره خارج شده ولی

دیگه برنگشته! چرا؟

ژینا: ببخشید ولی هر چقدر بخواید میتونید من رو شکنجه بدید ولی دهن من

قرصه قرصه جناب سروان!

بازجو: که اینطور!

دوتا عکس گذاشت روی میز.....

بازجو: این...فلورا سنتریه! دو روزه که نیست اما مادرش گفت که شماها اون رو

به گروگان گرفتین! چرا؟

ژینا: معلومه دیگه! چون مادرش منو لو داده بود که سدیم کلرید تزریق کردم

به دو بیمار!

بازجو: الان این دختر ۱۲ ساله ی بیگناه کجاست؟ کجا قایمش کردین؟

ژینا: مثل اینکه باید حرفمو تکرار کنم نه؟

بازجو: این چی؟ نیکا دازل که در واقعیت تو عمش هستی! این هم دیروز بعد

از ظهر از دبیرستان اخراج و خارج شده! اما دیگه هیچ خبری ازش نشده!

ژینا: من چمیدونم! این یک دختر خیلی سرکش و خودسریه که هیچکس نمیتونه

از کاراش سر در بیاره!

بازجو محکم به میز کوبید.....

بازجو: به من دروغ نگو ژینا!

ژینا: من اصلا از این دختره خبر ندارم!

بازجو: فلورا چی؟

ژینا: دیگه حرفی نمیمونه!

بازجو: بیاید اینو ببرید!

دوتا افسر اومدن و دستای ژینا رو گرفتن و از روی صندلی بلندش کردن.....

ژینا: اون بچه هیچوقت نجات پیدا نمیکنه!

بازجو: ببریدش!

ژینا رو بردن بیرون.......

ساعت ۱۲ نیمه شب......

گوشی جک زنگ خورد.....

جک: بلهههه؟

چارلی: جک! بدبخت شدیم! این دکتره نقشه کشیده بود که ژینا و بابات رو

بکشونه اینجا و اینجا هم پر مامور پلیس بوده و همشونو دستگیر کردن!

جک: چی؟

چارلی: الان از این گروه فقط من و تو لیام و فِرِد باقی موندیم! میترسم به

همه چی اعتراف کنن!

جک: اونا به هیچ چی اعتراف نمیکنن در ضمن من جسد این فینجیل رو بهشون

ندم ولی بدون که کار این دختره توایلایت رو بی جواب نمیذارم!

قطع کرد و از اتاقش خارج شد و رفت سمت اتاقی که فلورا توش زندونی شده

بود......

چراغو روشن کرد و چاقوشو در آورد و دست و پای فلورا رو باز کرد......

فلورا: چه کارم داری؟

جک: خفه شو!

دست فلورا رو گرفت و پرتش کرد گوشه ی دیوار......

جک: به خاطر مامان تو....الان خواهر من و بابام گوشه ی زندونن!

فلورا: من هیچ کاری نکردم! خواهش میکنم!

جک: کاری نکردی ولی منم با این بلایی که میخوام سرت بیارم به مامانت

نشون میدم که اگه دوتا نشون بگیره منو ده تا میخوره!

در اتاقو بست......

- ماماااااااان!!!! مامانیییییی!!!! آی! آی! ماماااااان!!!!

رعد و برق بلندی زد......

- آی دستم! آی دستم! ماماااااان!!!! جییییییغغغغغغ!!!!

- تا حالا خون خودتو ندیده بودی نه؟

جیرینگ!!! ( شکستن شیشه )

جک در اتاقو باز کرد و از اتاق خارج شد و در اتاق رو بست.....

از خونه خارج شد و سوار ماشینش شد و رفت......

تموم دستاش پر خون بود و فرمون ماشین هم کمی خونی شد......

جک:

صبح روز بعد.....

بریتنی: الان ساعت ۱۱ صبحه! از ساعت ۱۰ صبحه که سه بار به گوشی نیکا زنگ

زدم ولی جواب نمیده!

رامونا: بوق میخوره؟

بریتنی: آره!

کامیلا هم به نیکا زنگ زد......

کامیلا: جواب نمیده! میترسم شمارشو عوض کرده باشه!

رامونا: همینو کم داشتیم! اول فلورا حالا نیکا!

رینبودش: باید بریم به فرودگاه و ایستگاه راه آهن و حتی ایستگاه اتوبوس هم

سر بزنیم! اگه از شهر خارج شده باشه حتما یکی از همین جاها دیدنش دیگه!

توایلایت: درسته!

- برید کنار! برید کنار! مریض اورژانسی!

این صدا توجه همه رو به خودش جلب کرد.....

توایلایت: ف....فلورا!

فلورا روی تخت بود البته با صورت و دستا و لباس های خونی......

رینبودش:

رامونا:

کامیلا:

بریتنی:

- برید کنار لطفا! مریض اورژانسی!

توایلایت: فلورا!

توایلایت افتاد روی زمین و شروع کرد به زدن خودش.....

رینبودش: توایلایت! توایلایت! خواهش میکنم! اون حالش خوبه!

توایلایت: کجا حالش خوبه مگه ندیدیش؟ فلوراااااااااااااا!!!!!!!

رینبودش: توایلایت! خواهش میکنم!

توایلایت یکهو غش کرد تو بغل رینبو......

رینبودش: توایلایت؟......توایلایت؟......توایلااااااایت؟

این داستان ادامه دارد.....

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ 2:48 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: انتقام,قسمت,هفدهم,قسمت,هفتم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 1 شهريور 1396 ساعت: 5:53

صفحه بندی