فلورا و رامونا هنوز بیهوش بودن.......
زنه سریع درو باز کرد و رفت داخل و درو بست و قفل کرد......
- اگه پیداشون کنن چی؟
به ساعتش نگاه کرد.....
- فعلا بیهوش هستن ولی به هوش بیان بدبخت میشم!
رفت بالای سر فلورا و رامونا......
- مخصوصاً این دوتا که خیلی رو مُخن! نمیتونم اینطوری هم ببرمشون بیرون وگرنه
ممکنه مُچَم رو بگیرن! چه کار کنم؟
یکم تو اتاق راه رفت.......
- میدنایتا کجان؟ هر لحظه یه جایی اَن!
در دبیرستان......
اتاق نیکا......
یک نفر در اتاقو باز کرد و رفت کشوی نیکا رو باز کرد.....
از داخل کشو یک تفنگ برداشت و داخلش رو نگاه کرد.....پُر بود......
با قدم های آروم از اتاق خارج شد.......
اتاق تزریقات......
- اینجا کمد هم نداره لعنتی! کجا قایمشون کنم؟
رفت کنار پنجره ایستاد.....رعد و برق پر صدایی زد......
- 
خونه ی بیرون از شهر......
رینبو پشت درخت قایم شده بود......
رینبودش: یعنی هنوز پیداشون نکردن؟
به بیرون در ورودی نگاه کرد......
توایلایت اطراف خونه چرخ میزد زیر سقف......
توایلایت: چرا از رریتنی و نیکا خبری نشد؟ چقدر اینجا ساکته!
یکهو صدای خش خش برگ شنید......
توایلایت: 

دوید و رفت پشت درخت کنار خونه قایم شد......
دوتا مرد از اونجا رد شدن و رفتن داخل یک اتاقک خیلی کوچیک توی حیاط.......
توایلایت: ( یواشکی ) اونا کجا رفتن؟
خیلی آروم و یواشکی رفت نزدیک اتاقک......
داخل خونه......
جک ، دستای رریتنی رو به صندلی بست و رفت کنار نیکا روی تخت نشست.....
نیکا: تو کار اصلیت با منه! خواهش میکنم بذار اون بره!

جک: اتفاقاً با اون هم کار دارم! اوه راستی! یه چیزیو میدونی؟
نیکا: چ....چی؟

جک: ساعت بیست و سه و پنجاه و سه دقیقه است! دقایق آخر زندگی توئه!
نیکا: تو نمیتونی اینکارو بکنی! نههههه!!!!

جک: چرا نتونم؟ منم بالاخره باید یه کادویی واسه تولدت بهت بدم دیگه!
نیکا انقدر گریه کرده بود که تموم روی تخت و بعضی جاهای لباسش پر خون
شده بود.....
جک: دقایق آخر زندگیت رو به گریه نگذرون دیگه!

نیکا: 

بیمارستان....اتاق تزریقات.....
تق! تق! تق!
- 
صدایی از بیرون: باز کن کابوس! منم! میدنایت دش!
رفت درو باز کرد و بدون اینکه نگاه بکنه به اون شخص هلش داد داخل و درو بست....
- از کجا پیدات شد؟ کدوم جهنمی بودی؟
امیلی: همینجا!

- تو؟ تو چطور.....؟
امیلی تفنگی رو که از اتاق نیکا برداشته بود رو در آورد و سمتش گرفت.....
امیلی: به لطف دستیارهات! روحمو پس گرفتم!
- تو خیلی احمقی! من که خودم روحم چطور میخوای دوباره منو بکشی؟
امیلی: نمیتونم دوباره بکشمت.....ولی میتونم کاری کنم که تموم قدرتتو از دست
بدی و مانع کشتن های بیش از حدّت بشم!
- 
امیلی: فلورا و رامونا کجان؟
- بگرد و پیداشون کن!
امیلی: 
توی دستش یک گلوله از جنس نور درست کرد و زد سمت کابوس شب......
کابوس شب سرش خورد به میز فلزی و از حال رفت و بعد چند ثانیه غیب شد.....
امیلی: تموم شد!
تو اتاق رو گشت......
امیلی: رامونا؟ فلورا؟ شما رو کجا قایم کرده؟
یکهو یکی از گل سر های فلورا رو روی زمین دید......
خم شد و برش داشت......
یکهو چشمش به زیر تخت افتاد و فلورا رو زیر تخت دید......
امیلی: 
سریع دوید از اتاق بیرون.....
یکهو خورد به آریا......
افتادن روی زمین.....
آریا: آخ سرم!
امیلی: وای معذرت میخوام!
سوناتا: کجا با این عجله دختر خانوم؟
امیلی: ببینم شما....فلورا سنتری و رامونا رِیسینگ میشناسید؟
آریا: آره چطور مگه؟
امیلی: من پیداشون کردم!
آریا: کجا؟؟؟
امیلی: دنبالم بیاید!
آریا و سوناتا دویدن دنبال امیلی.......
خونه بیرون از شهر.......
گوشی رینبودش زنگ خورد.....
رینبودش: الو؟
رریتی: الو رینبو؟ رامونا و فلورا رو پیدا کردیم و حالشون کاملا خوبه!
رینبودش: وای واقعا؟

رریتی: باور کن!
رینبودش: عالیه! رریتی گوش کن! زود برید اداره ی پلیس و به این آدرسی که
بهت میدم بیاین زود! نیکا رو پیدا کردیم!
آدرس رو به رریتی داد......
داخل خونه.......
لیام آب سرد پاشید تو صورت رریتنی و رریتنی سرفه کرد و به هوش اومد......
جک: چقدر میخوابی! پاشو دیگه! فقط سه دقیقه تا دوازده نیمه شب باقی مونده
خانومی!
رریتنی خودشو تکون داد و دید دستاش به صندلی بسته شده.......
نیکا: ممممممممممممم!!!!!

رریتنی: نه! تو نمیتونی!

جک: چرا! میتونم!
- جک! ببین کی اینجاست!
چارلی ، توایلایت رو روی زمین میکشید و آوردش داخل و انداختش روی زمین.....
توایلایت: آآآآآآآیییییی!!!
رریتنی: توایلاااایت!! تیر خوردی؟
چارلی: داشت جاسوسی میکرد و بدون اینکه بفهمه یک تیر زدم تو پهلوش!
جک: چه جالب!
رریتنی: ( تو دلش ) رینبو! یعنی هنوز گیر نیوفتاده؟ اگه اینجوری باشه که تا
حالا تونسته به پلیس خبر بده!
جک تفنگشو از داخل کتش در آورد.......
جک: خب!
به ساعتش نگاه کرد......
ساعت ۲۳:۵۸......
توایلایت: آآآآآآیییییی!!!!
رریتنی: جک! تمومش کن! تو گفتی اگه پیداش کنیم نمیکشیش!
جک: فکر کنم منصرف شدم از این تصمیم!

رریتنی: 
جک: پنجاه ثانیه باقی مونده!
رینبودش خیلی یواشکی از در پشتی وارد خونه شده بود و پشت ستون قایم شده
بود......
رینبودش: ( تو دلش ) دلیلی برای نگرانی وجود نداره!
جک: چه زود میگذره! ده ثانیه!
نیکا: ممممممممم!!!!

رریتنی: نهههههههه!!!!
جک: ۹......۸.......۷......۶......۵.......۴........۳.......۲.......۱.......تماااام!!!
با تفنگ نیکا رو نشونه گرفت.......
نیکا سرشو به سمت دیوار کرد و چشماش رو بست.....
رریتنی: نیکااااااااااااا!!!!!!
توایلایت: ن....نه!

کلیک!
نیکا وحشت کرد.....یکهو چشماش رو باز کرد و دید زندست!
نیکا: 

رریتنی: 
جک: چااارلییییی!!! مگه نگفتم اینو پُرِش کن؟
چارلی: باور کن پُرِش کردم!
- اونو دعوا نکن! همش کار منه!
رریتنی: 

جک: 
رینبودش یک تفنگ از جیبش برداشت......
رینبودش: این! تفنگ توئه! که البته کاملاً پُره! اون! تفنگ نیکاست! که خالیه!
جک: 
رینبودش: من! بلافاصله همون موقع که از اتاق رفتی بیرون تفنگ تو رو با نیکا
عوض کردم!
رریتنی: همش نقشه بود! بیهوش شدن منم نقشه بود!
رینبودش: آقایون تشریف بیارید داخل!
کلی مامور پلیس وارد خونه شدن و به دستای جک و چارلی و لیام دستبند زدن.....
مامور پلیس: خب آقای جک اسمیت زرنگ! با ما تشریف میارید زندان!

جک: لعنت به همتووووون!!!
جک و لیام و چارلی رو بردن بیرون.......
رریتی و آریا و سوناتا و پینکی پای و فلاترشای و دویدن داخل خونه......
دست و پای نیکا رو باز کردن و دو نفر با روپوش سفیداز اورژانس وارد خونه شدن......
توایلایت رو بردن داخل ماشین اورژانس......
رریتنی عینک نیکا رو برداشت و گذاشتش کنار......
نیکا رو بلندش کردن ولی نمیتونست رو پاهاش وایسته.....
دکتر: چه مشکلیه؟
رریتنی: نمیدونم! نیکا! چی شده؟ چرا نمیتونی رو پاهات وایستی؟
نیکا: به خاطر اون!
به بطری شیشه ای روی میز کنار تخت اشاره کرد......
آریا بطری رو برداشت.....
آریا: الکل!
رریتنی: نیکا جون؟ خاله؟ چند بار در روز بهت الکل خوروندن؟
نیکا با حالت خُماری: هر روز! هر دو ساعت!
انقدر حالش بد بود که هِی کج میشد و میگرفتنش که نیوفته......
دکتر: باید بره مرکز ترک اعتیاد تا چهار ماه! در غیر این صورت هم مصرف بی رویه ی
الکل عادتش میشه و هم به سمت مواد مخدّر کشیده میشه!
رریتنی: نه!
این داستان ادامه دارد......
سوال: قبول میکنن نیکا رو بفرستن مرکز ترک اعتیاد یا خیر؟
پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ ♫ 21:50 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫