داخل ماشین رریتنی......
توایلایت: حالا کجا باید بریم؟
رریتنی: گفتم که! بازم بگم؟
رینبودش: رریتنی! از کجا معلوم خوابت درست باشه؟ بی خیال!
رریتنی: هووووووففففف ( نفس عمیق ) 
ماشینو روشن کرد و برف پاک کن رو زد و حرکت کرد.......
از شهر خارج شدن.......
توایلایت: ساعت ده و چهل و هفت دقیقه است! واااای! زمان داره میگذره!
رینبودش: اگه اینبار هم اشتباه کنیم نیکا رو برای همیشه از دست میدیم!
توایلایت: تکلیف کابوس شب چی میشه؟
رریتنی: کی؟
توایلایت: یعنی واقعا نمیشناسیش؟
رریتنی: باید بشناسم؟
در بیمارستان......اتاق بریتنی.......
رامونا ، بالای سر بریتنی نشسته بود و از خستگی خوابش برده بود.....
فلورا هم روی مبل توی اتاق خوابیده بود.......
در اتاق خیلی آروم باز شد......
فلورا خودشو تکون داد......
در اتاق آروم بسته شد......
یک زن آروم آروم نزدیک مبلی که فلورا روش خوابیده بود شد.......
فلورا متوجه سایه ی اون زن شد و چشماش رو باز کرد و بهش نگاه کرد......
فلورا میخواست جیغ بزنه که زنه دستشو گذاشت جلوی دهنش......
- هییییییسسسسس!!!!! اگه دختر خوبی باشی و جیغ نزنی نمیکشمت! البته فعلا!
فلورا رو بلند کرد و آروم آروم از اتاق بردش بیرون......
رامونا بعد از اینکه اونا از اتاق رفتن بیرون بیدار شد.....
رامونا: فلورا؟
بلند شد و اتاق رو گشت......
رامونا: فلورا؟
در اتاقو باز کرد و رفت تو راهروی بیمارستان.......
رامونا: فلورا؟
رفت ته راهرو و تو انبار رو نگاه کرد......
رامونا: یعنی کجا رفته؟
از پله های اضطراری رفت پائین.......
رامونا: ای بابا! کجای این بیمارستان لعنتی میتونه رفته باشه؟ باید به پلیس خبر
بدم! اون تو همین بیمارستانه!
اون زنه ، فلورا رو برد تو اتاق تزریقات.......
فلورا: 
گذاشتش روی زمین......
فلورا: بذار من برم! تو کی هستی؟ خواهش میکنم بذار برم!
- یعنی واقعا نمیدونی من کی هستم؟
فلورا: نمیدونم! چی از جونم میخوای؟
- فعلا که همینجا میمونی تا یه فکری برات بکنم!
رفت از توی کشوی دوم میز بغل صندلی چسب پهن برداشت.......
فلورا: 
- کوچیک ترین عضو این گروه تویی و شنیدم کوچیک ترها بیشتر توسط دیگران
اذیت میشن نه؟ چون عُرضه ندارن از خودشون مواظبت کنن بعد بهشون میگن
از یک نوجوون شونزده ساله مواظبت کنن!
دستای فلورا رو گرفت و با چسب بست......
فلورا: آی دستم! فشارش نده!
- اوه!!! یادم رفته بود تاندون دستت پاره شده!

فلورا: 
دستاش رو انداخت و بعد هم رفت پاهاشو بست.......
فلورا خودشو تکون داد......
- بیخودی تقلا نکن! نمیتونی به این راحتیا بازش کنی مخصوصا به نفع منه که
یک دستت رو هم نمیتونی اصلا تکون بدی!
دهن فلورا رو بست........
بلند شد و رفت از توی کشوی اول یک سُرنگ برداشت و توش رو با یک مایع
بی رنگ پر کرد و هوای داخلشو گرفت.....یک پنبه برداشت و به الکل آغشته
کرد و رفت سمت فلورا و کنارش روی زمین نشست......
- خب! بهتره یکم بخوابی تا بعدش ببینم با تو فسقلی چه کار کنم! فکر کنم دیگه
تا الآن فهمیده باشی من کی هستم نه؟
چشماش برق زد و سبز شد......
فلورا: ممممممم!!!!

- کابوس شب!
پنبه رو زد به بازوی فلورا و بعد هم آمپول رو تزریق کرد.......
فلورا کم کم گیج شد........
- خوب بخوابی!
فلورا بیهوش شد و افتاد روی زمین......
زنه از بغلش بلند شد و سُرنگ و پنبه رو انداخت تو سطل آشغال و در اتاق رو باز
کرد و رفت بیرون.......
بدون اینکه کسی حواسش باشه تابلوی اتاق تزریقات رو عوض کرد و کردش انباری.....
بعدم درشو قفل کرد و رفت.......
پلیس ها بعد رفتن زنه اومدن......
رئیس پلیس: خانوم فلورا سنتری؟

رامونا: فلورا؟
از کنار اتاق تزریقات گذشتن و رفتن سمت در ورودی.......
ماشین رریتنی.......
رریتنی: فقط پنج کیلومتر باقی مونده!
گوشی رینبودش زنگ خورد.......
جواب داد......
رینبودش: الو؟
رامونا: مامان سلام!
رینبودش: سلام دخترم! چرا انقدر با وحشت حرف میزنی؟ چی شده؟
رامونا: مامان! فلورا غیبش زده! با پلیس کل اینجارو گشتیم ولی نبود!
رینبودش: مگه قرار نبود تو اتاق بمونین شما دوتا؟
رامونا: ما تو اتاق بودیم و جفتمون هم خواب بودیم! اما وقتی که من بیدار شدم
دیدم فلورا تو اتاق نیست!
توایلایت: چی شده؟
رریتنی: 
رینبودش: فلورا غیبش زده! میگه تو اتاق خواب بوده ولی الآن نیست!
توایلایت زد توی سرش.......
رامونا: تو کی هستی؟ ماماااان!!! ماماااان!!!

تماس قطع شد.......
رینبودش: الو؟ رامونا؟ الو؟

توایلایت: فلورا کجاست؟

رینبودش: نمیدونم! رامونا هم به طور اتفاقی قطع کرد!
رریتنی: شماره ی جناب سرگُرد رو برام بگیر! زود!
رینبو با گوشی رریتنی شماره ی سرگُرد رو گرفت......
گوشی سرگُرد که روی زمین بود زنگ خورد......سرگُرد هم روی زمین افتاده بود و
از سرش خون شدیدی میومد و تموم اطراف رو پر خون کرده بود و یک تفنگ هم
کنار دستش بود.......
رینبودش: جواب نمیده!
رریتنی: ساعت؟
رینبودش: بیست و سه و نوزده دقیقه! وای!

توایلایت: چهل و یک دقیقه وقت داریم! حالا چه کار کنیم؟
رریتنی پیچید سمت جاده ی خاکی و بعد چند دقیقه به در ورودی باغ خیلی
بزرگ خونه ای رسیدن......
رریتنی: فکر کنم اینجاست!
رینبودش: رریتنی! نیکا رو که احتمالا پیدا کردیم! فلورا و رامونا چی؟
توایلایت: و مطمئنم اینبار کار جک نیست! چون ماشینش اینجاست و باید
بگیم صد درصد نیکا رو پیدا کردیم!
رریتنی: خب میتونیم یک کاری بکنیم.....تو و رینبو با ماشین من برین بیمارستان
که هم رئیس پلیس رو پیدا کنین و هم رامونا و فلورا رو!

رینبودش: نمیتونیم تو رو اینجا تنها بذاریم! از یک طرف هم نمیتونیم بچه هارو
اونجا ول کنیم!
توایلایت: بذار به رریتی و فلاترشای و پینکی و آریا و سوناتا که برن بیمارستان!
چاره ی دیگه ای نداریم! نمیتونیم رریتنی رو اینجا تنها بذاریم!
رینبودش: فکر خوبیه!
رریتنی: فقط یکم سریعتر! فقط ۳۵ دقیقه مونده تا ۱۲ نیمه شب!
در بیمارستان.......
همون زنه کاملاً عادی داشت مثلاً رامونا رو میبرد پیش دکتر و به همه لبخند میزد.....
رامونا بیهوش بود......
در اتاق تزریقات یا همون انباری قلّابی رو باز کرد و رفت داخل و درو بست.......
- بیا همینجا بشین! بلکه یکم آروم بگیری!
رامونا رو گذاشت روی زمین کنار فلورا......
فلورا هنوز بیهوش بود......
- این آمپوله خوب تاثیر داره! هفت ساعت میبرتتون تو عالم هپروت!
رفت چسب پهن رو برداشت و دست و پا و دهن رامونا رو هم باهاش بست......
همون آمپول رو هم به رامونا زد و بلند شد و از اتاق خارج شد و دوباره درو قفل کرد....
- ای لعنت به این شانس! خالهای جفتشون اومدن! لابد این دختره با مامانش
موفق شده تماس بگیره! نباید بذارم پیداشون کنن!
سریع دوید و رفت......
آریا: پس این جناب سرگُردی که اینا میگن کجاست؟
رریتی: نمیدونم! ولی گفتن باید پیداش کنیم!
سوناتا: یک فکری دارم! چطوره من و آریا از اینور بریم و شما سه نفر هم از اونور
برین! پخش شیم بهتره!
آریا: نه بابا؟ زرنگیا!
رریتی: باشه! میبینیم همو! هر نشونه ای که دیدین فقط کافیه زنگ بزنین!
از هم جدا شدن.......
خونه ی بیرون از شهر......
رریتنی: فلورا و رامونا نمیتونن جایی به جز اون بیمارستان باشن! نگران نباشین!
توایلایت: رریتنی! فقط بیست دقیقه دیگه وقت داریم! باید بریم نیکا رو نجات
بدیم!
رریتنی: درسته! ولی نباید هر سه نفرمون بریم داخل خونه! توایلایت محوطه ی
دور خونه نگهبانی میده و رینبو هم به محض اینکه تماس گرفتن و گفتن رامونا و
فلورا رو پیدا کردن زنگ میزنه به اداره ی پلیس و آدرس اینجا رو بهشون میده پس
جای در ورودی باغ می ایسته و منم میرم داخل!
توایلایت: ولی آخه چرا تنها؟
رریتنی: اولاً اگه یک نفر گیر بیوفته بهتر از اینه که دو نفر گیر بیوفتن! دوماً همه ی
اینا تقصیر منه و منم میخوام به این حوادث خاتمه بدم. خب؟
رینبودش: هر جور راحتی!
توایلایت: ولی مراقب باش!
بارون هر لحظه شدیدتر میشد.......
پنج دقیقه بعد.......
رریتنی و توایلایت و رینبو بعد از اینکه ماشین رو جایی پارک کردن که تو دید نباشه
رفتن داخل باغ و رینبو رفت پشت درخت کنار در ورودی قایم شد و توایلایت هم
رفت جای دیوار پشتی خونه و رریتنی هم یواشکی رفت داخل خونه.....
چند قدم راه رفت......
- به نظرت جایی هم داریم بریم؟
رریتنی: 
سریع رفت زیر میز کنار دیوار قایم شد......
- اداره ی پلیس ردّ تموم مخفیگاه هامون رو زدن!
- ولی این یکی رو نمیتونن به هیچ وجه پیدا کنن!
اون دوتا مرد رفتن بیرون......
رریتنی سرشو آورد بیرون و اطراف رو دید زد......
وقتی دید کسی نیست آروم از زیر میز رفت بیرون......
رعد و برق پر نوری زد و چشم رریتنی افتاد روی عکسایی که روی دیوار بودن......
رریتنی: ای....اینا.....تموم کسایی هستن که جک اسمیت اونارو کشته!
چشمش به عکس اداجیو افتاد.......
ذهن رریتنی......
شب عروسی اداجیو.....
همه دست میزدن و اداجیو سرش پایین بود.....
اداجیو: 
رریتنی ( یواشکی ): بخند اداجیو! آخه یک عروس انقدر عبوس؟

اداجیو: 
رریتنی ( یواشکی ): کسی چه میدونه تو رو به زور اینجا کشوندن؟

اداجیو: ساکت باش!
صحنه ی خودکشی اداجیو و دیدن جنازه اش.......
بیرون ذهن رریتنی.....
رریتنی: وای!
رعد و برق دوباره ای زد و یکهو یک نسیم ملایمی وزید و باعث شد یک کاغذ سفید
با باد تکون بخوره......
رریتنی کاغذ سفید رو بالا زد و عکس خودش و نیکا رو دید......
ذهن رریتنی.....
رریتنی: تو....از من میخوای نیکا رو ول کنم؟ اونم تو هشت سالگی؟ امکان نداره!
جک: اگه واقعا جونشو دوست داری باید قبول کنی! اگر هم دوست نداری که....
خب باید مرگشو تماشا کنی! انتخاب با توئه!
رریتنی: 
جک: چی شد؟
رریتنی: قبوله! باید چه کار کنم؟
جک: خودتو جلوی اون به مُردن بزنی و وقتی که فهمید تو مُردی همه چی تمومه و
تو هم باید برای همیشه ترکش کنی!
یک اتاق.....
رریتنی بیهوش شد و افتاد روی زمین.....
نیکا رفت بالای سرش.....
نیکا: خاله جون؟ خاله رریتنی؟ خاله جونم؟ خاله؟
دست رریتنی رو گرفت.....
نیکا: خاله جون؟ نبضت نمیزنه! خاله رریتنیییییییی!!!!!

بیرون ذهن رریتنی........
رریتنی: همش تقصیر منه! چطور نفهمیدم یک نقشه بوده؟
رعد و برق پر نور دیگه ای زد.......
رریتنی: ( با فریاد ) نیکاااا؟؟؟؟ نیکاااا؟؟؟؟
- کمممممممک!!!! کمکم کنین!!!!
رریتنی: نیکا!!! تو اینجایی؟
- کمکم کنین! من میترسم! خواهش میکنم!
رریتنی: نترس! من اینجام! نترس! نیکا جون به حرف زدنت ادامه بده تا پیدات
کنم!
- خواهش میکنم کمکم کنین!
رریتنی بالاخره اتاقی که نیکا توش بود رو پیدا کرد.......
رریتنی: نیکا!!!
نیکا سرشو آورد بالا.....
نیکل: خ...خا.....خاله رریتنی؟!؟

رریتنی دوید سمت نیکا.......
دست و پاهای نیکا با زنجیر کلفتی به تخت بسته شده بود.......
رریتنی: آره خودمم خاله جون. من برگشتم و اومدم نجاتت بدم!

نیکا رو بغل کرد......
نیکا: ولی شما که مُردی!

رریتنی: برات توضیح میدم! بذار اول دست و پاهاتو باز کنم! اصلا نترس!
نیکا: ( با جیغ ) خاله رریتنی مواظب باش!

رریتنی تا خواست سرشو برگردونه چیز سنگینی به سرش خورد و افتاد روی زمین
و بیهوش شد......
جک: که برگشتی آره؟ حالا خودتم با خواهرزادت میفرستم اون دنیا!

نیکا: خاله رریتنی بیدار شو! خاله رریتنییییی!!!!

جک: 

این داستان ادامه دارد.....
پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ ♫ 1:53 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫