خرید بک لینک
رئیس زندان: خب....چی شد؟ تصمیمتو گرفتی خانوم دازل؟

نیکا: بله!

رئیس زندان: و تصمیمت چیه؟

نیکا: اعدام!

رریتنی:

بریتنی:

توایلایت:

فلورا:

رینبودش:

رامونا:

رئیس زندان: پس این برگه رو امضا کنید!

نیکا یک خودکار برداشت.....

برگه رو گذاشت جلوش و امضا کرد.....

رئیس زندان: تا ده دقیقه دیگه در حیاط پشتی میبینمتون! تنها!

رئیس زندان از اتاقش رفت بیرون......

نیکا: قبول کردم ولی دلشوره دارم!

رریتنی: نیکا! بریتنی هم خودش باباش رو اعدام کرده! شاید یک دلیل اینکه جک ،

بریتنی رو اذیت میکرد همین بوده.

توایلایت: هنوز هم میتونی بگی " نه ".

نیکا: نه!

بلند شد و رفت بیرون......

نیکا رفت دستشویی......

شیر آب رو باز کرد و عینکشو در آورد و صورتشو شست و به آینه نگاه کرد.....

نیکا:

شیر آب رو بست و دستاش رو تکیه داد به میز سنگی و خم شد و چشماش رو

بست.......

نیکا: هوووووفففففف ( نفس عمیق )

هشت دقیقه بعد.....

نیکا از دستشویی رفت بیرون و رفت سمت حیاط پشتی......

جای حیاط پشتی یک اتاقک کوچیک تاریک بود که یک پنجره ی شیشه ای مستطیل

شکل داشت و میشد از اونجا حیاط رو دید......

همه اونجا بودن......

نیکا داشت به داخل حیاط نگاه میکرد.....

رریتنی: نیکا! خوب فکراتو کردی؟ هنوز دیر نشده!

نیکا: آره! فکرامو کردم!

رئیس زندان از داخل حیاط رفت داخل اتاقک......

رئیس زندان: وقتشه!

نیکا به رریتنی نگاه کرد و بعد هم دنبال رئیس زندان رفت داخل حیاط......

جک و ژینا و باروُن رو برده بودن بالای یک سکو و یک طناب به گردن هرکدوم

انداختن......

نیکا همچنان داشت میرفت سمت سکو و به جک نگاه میکرد.....

جک:

نیکا:

ذهن نیکا......

نیکا ( وقتی پنج سالش بود )

نیکا: بابا!

جک: سلام عزیزم. یک بوس بده ببینم!

نیکا پرید بغل جک و جک بوسش کرد.....

اداجیو:

بیرون از ذهن نیکا.......

نیکا:

نیکا آروم آروم رفت نزدیک پله های سکو......

ذهن نیکا.....

جک یک سیگار برداشت و گذاشت توی دهنش و دستشو توی جیب کتش کرد......

نیکا یواشکی از توی کیفش فندکشو در آورد و زیر سیگار جک گرفت و روشنش

کرد.....

جک:

نیکا: دم دستم بود!

بیرون از ذهن نیکا......

نیکا از پله های سکو آروم آروم بالا رفت و رفت پشت جک و ژینا و باروُن.......

نیکا: هوووووفففففف ( نفس عمیق )

رریتنی: خواهش میکنم! جرئتشو داشته باش!

نیکا چشماشو بست......

نیکا: ( یواشکی ) خیله خب!

رفت پشت باروُن و طنابی که دور گردنش بسته بودن رو گرفت......

نیکا:

طناب رو آروم آروم کشید سمت بالا.......

نیکا:

طناب رو سریع کشید به طرف پائین و باروُن به بالا رفت......

فلورا دستاش رو گذاشت جلوی چشمش......

بریتنی: تحمل دیدنشو ندارم!

بعد یک دقیقه که باروُن بی حرکت شد ، نیکا طنابشو ول کرد و افتاد روی زمین.....

نیکا آروم رفت پشت ژینا.......

رینبودش: چه کار داره میکنه؟ چرا به ترتیب انجامش نمیده؟

رریتنی: بذار ببینیم چه کار میخواد بکنه!

طناب ژینا رو گرفت.......

ژینا چشماش رو بست......

نیکا دوباره طناب رو آروم کشید به سمت پائین.......

نیکا:

طناب رو با سرعت کشید و ژینا هم مثل باروُن شد.....

توایلایت از ترس چشماش رو با وحشت بست......

توایلایت: من از اینجا این حال رو دارم نیکا اونجا چجوریه؟

رریتنی:

ژینا بی حرکت شد و نیکا طناب گردن ژینا رو ول کرد و ژینا بی حرکت افتاد روی

زمین......

نیکا رفت پشت جک.......

طناب جک رو گرفت و فشارش داد.......

ذهن نیکا......

جک: یک چیزی هست به اسم در زدن! شنیدی؟

نیکا: دلم نخواست در بزنم!

بیرون از ذهن نیکا.....

یک قطره خون از چشمای نیکا خارج شد و افتاد روی زمین.......

جک: تمومش کن!

کم کم دستای نیکا به لرزش افتاد و طناب رو بیشتر فشار داد.......

رینبودش: چی شده؟

رریتنی: کم آورده یا ترسیده!

توایلایت:

نیکا:

با همون دستای لرزون طناب جک رو کشید و جک هم آویزون شد.......

چون دستاش شل شده بودن نمیتونست خوب طناب رو نگه داره.....

یکی از سرباز ها رفت بالا و کمکش کرد......

نیکا:

رریتنی: دیگه تموم شد!

پنج دقیقه بعد......

نیکا آروم آروم با دستای لرزون رفت داخل اتاقک......

نیکا: تموم شد!

رریتنی رفت نیکا رو بغل کرد......

توایلایت: هنوز داره میلرزه!

نیکا: نه! نه! چیزی نیست!

قطره های خون روی صورتشو پاک کرد و رفت.......

بریتنی: بهتره یکم تنها باشه!

نیکا رفت خونه ای که قبلاً با مامانش و باباش زندگی میکردن.......

رفت داخل اتاق مامانش.......

رعد و برقی زد و بعدش بارون شدیدی سر گرفت........

نیکا رفت نزدیک آینه ی اداجیو و یک گردن بند و انگشتر که جک به اداجیو داده

بود رو برداشت و با عصبانیت نگاهش کرد......

نیکا:

انگشتر رو با عصبانیت پرت کرد.......

گردن بند رو نگاه کرد.......

نیکا: لعنت به توووووو!!!!

گردن بند رو پاره کرد و پرتش کرد روی زمین........

نیکا رفت نزدیک تابلوهای روی دیوار......

عکس عروسی اداجیو و جک رو برداشت.......

نیکا:

تابلو رو پرت کرد سمت دیوار و شکست.......

یک عکس از پنج سالگی خودش و جک روی دیوار بود.......

با عصبانیت نگاهش کرد و بعد هم اونو به سمت دیوار پرت کرد و شکست........

عکس پنج سالگی خودش و اداجیو رو برداشت و نگاهش کرد......

چشمش افتاد به شیشه های شکسته شده ی تابلوها.......

رعد و برقی زد......

رریتنی: بدویید! بدویید!

کامیلا: امیدوارم بلایی سر خودش نیاورده باشه!

سریع رفتن داخل خونه......

توایلایت: نیکا؟

همه نیکا رو صدا میزدن ولی جوابی نیومد......

رفتن داخل اتاق اداجیو.....

چشمشون افتاد به گردن بند پاره شده و تابلوهای شکسته شده ی روی زمین......

رریتنی: نیکااااا!!!!

نیکا روی زمین افتاده بود و تو یک دستش یک شیشه بود و از دست دیگش هم

داشت خون شدیدی میومد......

رامونا: دستشو با شیشه بریده!

رریتنی و توایلایت و رینبودش رفتن بالای سر نیکا.......

توایلایت: نیکا؟ خاله جون؟ صدامو میشنوی؟

رریتنی: نیکا؟ آخه من به تو چی بگم؟ این چه کاری بود که کردی؟

رسوندنش بیمارستان.......

دستش رو بخیه زدن......

نیکا به هوش اومد.......

رریتنی: نیکا! این چه کاری بود آخه؟

نیکا: معذرت میخوام!

رریتنی بغلش کرد.....

رریتنی: میفهمم حالتو! سخته برات تحمل کردن این وضعیت!

نیکا هم محکم بغلش کرد......

رریتنی: نیکا! یک قولی بهم بده! که دیگه هیچوقت نه گریه کنی و نه حتی یک

کوچولو ناراحت باشی!

نیکا به نشونه " تائید " سرشو تکون داد و قطره های خون رو پاک کرد و لبخندی

زد.......

رریتنی: دوسِت دارم!

نیکا: منم همینطور! همتون رو دوست دارم!

فلورا و رامونا و بریتنی و کامیلا و امیلی هم اومدن سمت نیکا و همو بغل کردن.....

فلورا: دوستیم؟ تا ابد؟

نیکا: معلومه! مگه تا الآن دشمن بودیم؟ منم قول میدم که دیگه با شما بدرفتاری

نکنم!

رریتنی و توایلایت و رینبودش:

نیکا:

" پایان "

[ یکشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 13:12 ] [ اداجیو دازل(هیوا) ] [ ]

برچسب: انتقام,قسمت,قسمت,پنجم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 11:53

صفحه بندی