خرید بک لینک
مرکز ترک اعتیاد......

دوتا پرستار اومدن و نیکا رو گرفتن و داشتن میبردنش تو یکی از اتاق های اونجا......

نیکا خودشو میکشید.....

نیکا: نه! خاله رریتنی! نذارین منو با خودشون ببرن! نذاررریییینننن!!!

پرستار ۱: بیا عزیز دلم....بیا بریم.

نیکا: نهههه!!!

به زور بردنش تو اتاق......

رریتنی:

رئیس مرکز ترک اعتیاد: چهار ماه کامل باید اینجا تحت درمان باشه!

رریتنی: خواهش میکنم باهاش مهربون باشید! اون تو این چند سال خیلی بدی

دیده از خیلیا!

رئیس مرکز ترک اعتیاد: حتما! من با حوصله ترین پرستار اینجا رو براش میذارم!

رینبودش: حق دیدنش رو هم داریم؟

رئیس مرکز ترک اعتیاد: خیر! تا وقتی که مرخص بشه!

رریتنی: حتی پنج دقیقه؟

رئیس مرکز ترک اعتیاد: همون پنج دقیقه هم نمیشه بهش اعتماد کرد! الآن آرومه ولی

گاهی اوقات ممکنه بزنه به سرشون! به خاطر همینا سه تا پرستار رو از دست

دادیم متاسفانه!

فلاترشای: یعنی استفاء دادن؟

رئیس مرکز ترک اعتیاد: نه! توسط اونا کُشته شدن!

رریتنی: فکر نکنم نیکا اینجوری باشه!

یک مَردی با سرعت فراوان داشت فرار میکرد.....

مَرده: برو! برو گمشو!

یک پرستار مرد هم داشت دنبالش میکرد......

پرستار: بیا اینجا ببینم! این بار هشتمه که داری فرار میکنی! بیا اینجا!

رئیس مرکز ترک اعتیاد: این....یکی اوناییه که یک پرستار زن بیگناه رو اینجا

کشت!

رینبودش: چند وقته اینجاست؟

رئیس مرکز ترک اعتیاد: سه سال!

مَرده: اَی بابا!

دوید و رفت داخل یکی از اتاقا......

پرستار: الآن میگیرمت!

رریتی: امممم....رریتنی؟ باید سریع بریم بیمارستان پیش توایلایت! فکر کنم

تا الآن فلورا و رامونا هم به هوش اومده باشن!

رریتنی: ساعت چنده؟

پینکی پای: دقیقا ساعت ۲ بامداده!

رریتنی: پس.....دیگه نگران نیکا نباشم؟

رئیس مرکز ترک اعتیاد: نه خانوم! نگران نباشید! راستی! به جز مصرف یک هفته

الکل چیز دیگه ای مصرف نمیکرد؟

رینبودش: چرا! گَه گُداری سیگار هم میکشید.

رئیس مرکز ترک اعتیاد: بسیار خب! نگران نباشید! تا چهار ماه دیگه مرخص میشه!

خوشبختانه زیاد مثل اونای دیگه ای که بستری هستن اینجا وضعش وخیم نیست!

رریتنی:

بیمارستان......

رریتنی ، رینبودش ، رریتی ، فلاترشای ، پینکی پای ، آریا و سوناتا وارد بیمارستان

شدن و فلورا و رامونا و بریتنی دویدن سمتشون.....

بریتنی: مامان!

رریتنی: دخترم!

رریتنی دوید و بریتنی رو محکم بغل کرد.....

رینبودش: رامونا!

رامونا: سلام!

رینبودش ، رامونا رو بغل کرد.....

رینبودش: خوبی؟

رامونا: عالی!

رریتنی: بریتنی! نمیدونی چقدر نگرانت بودم! حالت خوبه؟

بریتنی: مامانی میبینی که خوبم! اشکاتو پاک کن دیگه!

فلورا: جک اسمیت چی شد؟ نیکا کجاست؟

رینبودش: جک اسمیت رو دستگیر کردن و نیکا هم برای چهار ماه باید بره تحت

درمان.

فلورا: تحت درمان برای چی؟

رریتنی: تو این یک هفته که زندونی جک بوده....هر دو ساعت و هر روز الکل به

خوردش میدادن! واسه همین گفتن ممکنه بعد این به خوردن الکل عادت کنه و بعدش

هم بره سمت مواد مخدّر!

رریتی: مامانت حالش خوبه فلورا؟

فلورا: آره. خوشبختانه تونستن گلوله رو درش بیارن!

امیلی اومد......

امیلی: کامیلا؟ کامیلا کجاست؟ خواهرم کجاست؟

رینبودش: مگه بهش نگفتین؟

رامونا: نه!

امیلی: چی رو؟

رامونا: امیلی! کامیلا......!

امیلی: چی؟ کجاست؟

فلورا: تو آی سی یو و احتمال زنده بودنش.....چهل درصده!

امیلی: چیییییی؟؟؟

دوید سمت آی سی یو.......

رامونا: امیلی! امیلی وایسا!

رامونا و فلورا دویدن دنبالش......

پشت شیشه ی آی سی یو.......

آقای دکتر اومد بیرون.......

امیلی: آقای دکتر! خواهرم! خواهرم چطوره؟

آقای دکتر: راستش من تمام سعیمو کردم! اما متاسفانه باید بهتون تسلیت بگم!

امیلی: چیییی؟؟؟ نههههه!!!! امکان نداره! خواهش میکنم بذارید ببینمش!

آقای دکتر: نمیشه عزیزم!

امیلی: خواهش میکنم!

رریتی: آقای دکتر! حالا.......پنج دقیقه بذارید ببینه خواهرشو!

آقای دکتر: هووووووفففففف ( نفس عمیق ) خیله خب! ولی فقط پنج دقیقه!

رفت.....

امیلی دوید داخل و درو بست......

رفت بالای سر کامیلا و دستشو گرفت......

امیلی: کامیلا؟ صدامو میشنوی خواهر جون؟ منم امیلی! خواهر کوچیکت! تو هم

میخوای منو بذاری و بری؟ اگه تو بری که من دیگه کسی رو ندارم مواظبم باشه!

کجا زندگی کنم؟ کی رو دارم که هر شب برام قصه بگه و کنارم بخوابه؟ کی رو دارم

که سرم رو ناز کنه؟ کی رو دارم که تو درسام و سوالات مبهم بهم کمک کنه؟

کی رو دارم بهم محبت کنه؟

اشکی از چشمش سرازیر شد.......

امیلی: ولم نکن! نرو!

اشکه افتاد روی دست کامیلا.......

امیلی مشغول گریه کردن بود......

بقیه هم داشتن از پشت شیشه نگاهشون میکردن......

یکهو چشم فلورا و رامونا افتاد به دست کامیلا......

کامیلا دوتا از انگشتاش رو تکون داد......

فلورا و رامونا: زندست! کامیلا زندست! دستش رو تکون داد!

امیلی سرشو آورد بالا و دست کامیلا رو دید.....

امیلی:

تکون دست کامیلا بیشتر شد.....

امیلی: کامیلا؟!؟

کامیلا خیلی آروم چشماش رو باز کرد و اول به سقف نگاه کرد و بعد هم به امیلی....

امیلی: کامیلا!!!

رامونا و رینبودش دویدن تا برن دکتر رو خبر کنن........

کامیلا بعد نگاه طولانی مدتی که به امیلی کرد بهش لبخند زد......

امیلی: ممنونم! ممنونم! ممنونم!

فلورا: میدونستم زندست!

چهار ماه بعد......مرکز ترک اعتیاد.......

آفتاب پر نوری میزد......هوا تقریبا معتدل بود......

نیکا با کفش های پاشنه بلند قرمزش از اونجا خارج شد و ایستاد و نفس عمیقی

کشید......

رریتنی از پله ها بالا رفت و به نیکا نگاه کرد.....

نیکا:

رریتنی: نیکا!

نیکا: خاله رریتنی!

نیکا و رریتنی همو بغل کردن......

رریتنی عینک نیکا رو بهش داد.....

نیکا: ممنون.

زد به چشماش......

رریتنی: نمیخوای بقیه رو ببینی؟

نیکا آروم از پله ها پائین رفت و همه رو بغل کرد و آخر سر هم پیش فلورا و بریتنی

و رامونا و کامیلا و امیلی رفت.....

نیکا: بچه ها! من......

فلورا ، نیکا رو بغل کرد......

فلوراا: نمیخواد چیزی بگی!

رامونا و بریتنی و کامیلا و امیلی هم نیکا رو بغل کردن......

فلورا: دیگه تموم شد!

رامونا: درسته! ما همه تو رو بخشیدیم چون میدونیم کارایی که میکردی اونموقع

دست خودت نبوده!

نیکا:

فلورا: وای!! همیشه یا اخم میکردی یا گریه! اما الآن خندیدی!

نیکا:

- خانوم نیکا دازل؟

نیکا: بله. خودم هستم.

مامور پلیس: شما باید با من بیاید اداره ی پلیس.

نیکا: مشکلی پیش اومده؟

مامور پلیس: خیر! باید در مورد موضوع مهمی باهاتون صحبت کنیم.

پلیسه رفت......

همه با هم رفتن اداره ی پلیس......

اداره ی پلیس....داخل دفتر رئیس زندان.......

رئیس زندان: جک اسمیت پدرت بوده ، ژینا اسمیت عمّت و باروُن اسمیت هم

پدر بزرگت درسته؟

نیکا: بله.

رئیس زندان: ما باید به پرونده و جُرم های این سه نفر خاتمه بدیم.....میخواستم

زودتر از اینا باهاتون صحبت کنم اما فهمیدم که شما تا چهار ماه در مرکز ترک

اعتیاد بستری هستید به دلیل آسیب هایی که پدرت بهت زده که خوراندن زورکی

الکل شاملش بوده.

نیکا: اصل مطلب؟

رئیس زندان: این برگه رو ببین.

نیکا برگه رو برداشت و نگاهش کرد......

رریتنی هم از پشت سرش نگاهش کرد.....

نیکا: حکم اعدام؟

رئیس زندان: بله. تصمیم ما برای این سه نفر این بوده! چون تا به حال بارها با

کلک های متفاوتی موفق به فرار شدن!

نیکا: خب؟ اگه میخواید اعدام بشن چرا این برگه رو به من دادید؟

رئیس زندان: اگه با دقت برگه رو خونده باشید....این اعدام فقط باید توسط شما

انجام بشه!

نیکا: من؟

رریتنی:

بریتنی:

نیکا: چرا من؟

رئیس زندان: چون بیشتر آسیب های وارد شده توسط این سه متهم به شما و

مادرتون بوده که چون مادرتون خودکشی کرده باید شما انجامش بدید! تنهایی!

نیکا:

رئیس زندان: البته اصراری هم ندارم رو این موضوع! میتونید قبول نکنید و ما

هم اونارو تو زندان نگه داریم و چشم ازشون برنداریم که فرار کنن! اما باز هم

احتمال فرار کردنشون زیاده و مطمئن باشید اگه فرار کنن اینبار دیگه امکان نداره

دست از سرتون بردارن! من این تصمیم گیری رو به عهده ی خودتون میذارم.

نیکا:

رریتنی: نیکا! خوب فکراتو بکن! چیزی رو به زبون بیار که ته دلِته! به فکر من یا

بریتنی یا هر کس دیگه ای هم نباش! تصمیمی بگیر که خودت بعد از گفتنش

پشیمون نشی!

نیکا به برگه نگاه کرد و.......

این داستان ادامه دارد.....

[ شنبه چهارم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 1:44 ] [ اداجیو دازل(هیوا) ] [ ]

برچسب: انتقام,قسمت,بیست,چهارم,قسمت,چهارم, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 11:53

صفحه بندی