خرید بک لینک
بیرون خونه ای تاریک و کوچک......

نیکا موهای خیس شده ی جلوی صورتشو کنار زد و به آرومی از پله های ورودی خونه

بالا رفت......

نیکا: سلام؟!

جوابی نیومد......

در نیمه باز رو کامل باز کرد.....

جییییییرررررر!!!!!

نیکا: ک...کسی اینجا نیست؟

آروم رفت داخل خونه......

تق! تق! تق! ( صدای کوبیده شدن کفش هاش روی زمین )

نیکا: س...سلام؟!

- پس این جرئت رو داشتی که بیای اینجا!

نوری از پشت سر نیکا زد و سایه ی نیکا روی دیوار افتاد......

نیکا برگشت به پشت سرش.....

نیکا: تو کی هستی؟ چرا بهم پیغام دادی که بیام؟

- یعنی واقعا منو نمیشناسی؟

نیکا: باید بشناسمت؟ فقط میدونم زن نیستی چون پشت تلفن از صدات مشخص

بود!

- خب؟

نیکا: بابامم که مُرده و تموم زیر دستاش هم تو زندون اعدام شدن!

- که اینطور!

نیکا:

- شاید تو منو نتونی بشناسی اما من تو رو خیلی خوب میشناسم!

نیکا: از من چی میخوای؟ چرا منو کشوندی اینجا؟

مَرده دستشو برد جلو.....

نیکا خودشو کشید عقب.....

نیکا: به من دست نزن!

- باشه! هر چی تو بگی!

رفت پشت سر نیکا......

- گفتم بیای اینجا چون یک کار خیلی مهم باهات داشتم!

نیکا:

یک گردن بند پاره شده در آورد و نشون نیکا داد......

- این چیه؟

نیکا:

- پرسیدم این چیه؟

نیکا: گردن بند ازدواج مامان و بابام!

- کی این رو پاره کرده؟

نیکا: اصلا تو کی هستی که داری من رو انقدر سوال پیچ میکنی؟

- جواب منو بده!

نیکا: من!

- که اینطور! پس کار تو بوده!

نیکا: آره! که چی؟

- بیا اینجا ببینم!

مچ دست نیکا رو گرفت و نیکا جیغ کشید و مچ دستشو آزاد کرد و رفت سمت میزی

که اونجا بود و یک چاقو که توی ظرف بود رو برداشت......

نیکا: برو عقب! حتی فکرشم نکن!

- چاقو رو بنداز!

نیکا: برو عقب!

- گفتم چاقو رو بنداز!

نیکا: تو حق نداری به من بگی چه کار کنم و چه کار نکنم!

- یک سوال ازت میپرسم....یک جواب ازت میخوام!

نیکا آروم عقب عقب میرفت و مَرده هم آروم آروم نزدیکش میشد......

نیکا: چی میخوای؟

- تو اصلا تا به حال حس دوست داشتن نسبت به بابات داشتی؟

نیکا با شنیدن این سوال متعجب شد......

-

نیکا ( با گریه و ترس ): بچه که بودم دوسش داشتم!

- عزیزم خب اونم خیلی دوسِت داشته!

یکهو محکم زد تو گوش نیکا و نیکا جیغ کشید و افتاد روی مبل......

- کارِت رسیده به جایی که منو با چاقو تهدید میکنی؟ تو قد و قوارَت به این کارا

نمیخوره خوشگله!

چاقو رو از دست نیکا گرفت و پرتش کرد......

نیکا:

مَرده داشت میرفت سمت در.......

- حواست باشه.....! (حرفش کامل نیست)

نیکا یواشکی یک بطری شیشه ای برداشت و زد تو صورت مَرده......

مَرده افتاد روی زمین.......

نیکا گریه کنان دوید بیرون.......

نسیم خنکی میوزید و نیکا داشت تو پیاده رو راه میرفت......

نیکا:

برگشت به پشت سرش نگاه کرد و همچنان به جلو راه میرفت......

نیکا: کثافت!

خونی که از بینیش میومد رو پاک کرد........

نیکا: هر کی بوده نسبتی با اون عوضی داشته!

سرشو پائین انداخته بود و آروم آروم گریه میکرد......

رسید به سر یک کوچه و داشت ازش رد میشد و حواسش نبود.......

بوووووووقققققققق!!!!!

نیکا: جیییییییغغغغغغغ!!!

یک ماشین شاستی بلند به نیکا زد......

شیشه ی جلوی ماشین خورد شده بود و نیکا افتاد روی زمین و تموم صورتش پر

خون شده بود.......

راننده زد تو سرش: وای!

نیکا بی حرکت روی زمین بود و......

خب چطور بود؟ آیا برای داستان بعد آمادگی دارید؟

[ سه شنبه بیست و یکم شهریور ۱۳۹۶ ] [ 22:31 ] [ اداجیو دازل(هیوا) ] [ ]

برچسب: سکانسی,داستان,جدید, نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: چهارشنبه 22 شهريور 1396 ساعت: 2:11

صفحه بندی