خرید بک لینک
رامونا: دخترا؟ کامیلا نیومد که!

فلورا: باید دنبالش بگردیم!

همه پخش شدن و دنبال کامیلا میگشتن.......

بریتنی: کامیلااا؟ کامیلااااا؟

نیکا همینطور که داشت کامیلا رو صدا میزد پشت درختی صداهایی شنید......

- زود باش! باید ببریمش!

نیکا یکهو پرید پشت درخت......

نیکا: آقایون! اینجا چه خبره؟

- تو اینو ببر تو ماشین! منم حساب اینو میرسم!

- اوکی.

نیکا تفنگشو در آورد......

نیکا: اونو ولش کنین! شما کی هستین؟

- بهتره ندونی! همون ۲ تا سیاه پوش خوبن!

نیکا: کامیلا؟ کامیلا؟ چه بلایی سرش آوردین؟

- با کلروفرم کارشو ساختیم!

یکی از اون سیاه پوشا که کامیلا بقلش بود رفت سمت ماشین با کامیلا.......

نیکا: هیچکس هیچ جا نمیره!

سیاه پوش دیگه تفنگشو در آورد و سمت نیکا گرفت........

- عاقل باش و بندازش!

نیکا: نه!

یکهو نیکا شلیک کرد و خورد به پهلوی سیاه پوشه و سیاه پوش افتاد........

نیکا رفت جلوش و کلاهشو از سرش در آورد.......

نیکا:

همون کسی بود که وقتی آخرین بار مامانشو میدزدیدن نیکا رو پرت کرد

داخل خونه و درو روش قفل کرد........

نیکا: ا......انتقام.......ما.....مامانمو..........ا.......از......ت.......میگیرم!

تفنگو گرفت سمت مغز یارو و روش رو به یک طرف دیگه کرد و چشماشو

محکم بست........

بننننننننگگگگگگگ!!!!!

فلورا: چی بود؟

رامونا: نیکا!

بریتنی: کامیلا!

نیکا که اصلا حواسش نبود وقتی برگشت تو خودش دید اون سیاه پوش

با کامیلا فرار کرده.......

نیکا: لعنتی!

سریع از کنار جنازه رفت سمت دیگه پیش دوستاش............

فلورا: چی شده؟ تو خوبی؟

نیکا: من خوبم.......چطور مگه؟

رامونا: شلیک تفنگ!........ تو کل فضا پیچید!

نیکا: کدوم شلیک؟ بی خیال!........کامیلا کوش؟

بریتنی: پیداش نکردیم! باید یه جایی همین اطراف باشه!

فلورا: بیاین از اینور بریم.

همه پشت سر فلورا راه افتادن........

بعد از ۲ ساعت گشتن نتونستن کامیلا رو پیدا کنن و از روی ناچاری برگشتن

مدرسه.........

ساعت ۱۶:۳۰ بعد از ظهر.........

کامیلا به هوش اومد...........

کامیلا: ممممممممم!!!!!!

ژینا: به به! های دییرِ! خیلی جالبه مگه نه؟ همین ۴-۵ ساعت پیش اینجا

بودی و الان دوباره اینجائی!

کامیلا سعی کرد دستاشو تکون بده نشد!........ سعی کرد پاهاشو تکون بده

نشد!..........

ژینا: اما!........ همش نقشه بود!....... من از دستی کلیدو نذاشتم پشت در.....

که بتونین فرار کنین........ و اگه نمیدونی بدون! منم تو بیمارستان مامانت

کار میکنم روز های فرد!......... روز های زوج هم بیمارستان مامان فلورا ام!

کامیلا:

ژینا: نمیای عزیزم؟

یکهو یک سیاه پوش دیگه اومد که کفشای مشکی ورنی پوشیده بود......

- سلام! ژینا؟ معرفی نمیکنی؟

ژینا: کامیلا وایلد! یکی از دوستای جدید و البته صمیمی نیکا!

- که اینطور!

سیاه پوش رفت جلوی کامیلا و دهنشو باز کرد......

کامیلا: تو کی هستی؟

- من؟ من کیَم؟

کلاهشو از روی سرش برداشت و دستی توی موهاش کشید......

- جک....... اسمیت!

کامیلا: چ......چی؟....... ول......ولی نیکا گفت که تو مُردی!

جک: البته!....... اونم قراره منو ببینه!........ حالا الان بهت میگم اوضاع

از چه قراره!

کامیلا:

جک: بعد از اینکه میخواستم آخرین شلیک رو به نیکا بکنم و اون جا خالی

داد واقعا پرت شدم پایین اما چون اون نیومد که اون لحظه رو ببینه منم

از فرصت استفاده کردم و به ژینا گفتم که یه چیز نرم بذاره اون پایین و بعد

از اون نیکا اومد صحنه رو دید و هر چی که دور و برم بود خون نبود! همش

سُس و آب آلبالو بود ولی اون گول خورد و فکر کرد من مُردم...... منم از این

۴ سال تموم استفادمو کردم و نقشه کشیدم! یکیشونم گرفتن یکی از دوستاش

بود و فکر کردم قراره دختر اون دکتره یا اون دوست دیگه ی اداجیو رو بیارن!

اما میبینم تو هم خوبی!

کامیلا: من؟ با من چه کار داری؟ بذار برم!!

جک: اینجوری که حال نمیده! باید یکم اذیتت کنم! امیدوارم حالت دیوید

کالنریمو ندیده باشی!

کامیلا: نه ندیدم!!! بذار برم!! ولم کن!!! نیکاااااا!!!!

جک: بیخودی فریاد نکش! هیچکس صداتو نمیشنوه!

کامیلا: من کاری نکردم! باور کن به هیچکس هیچی نمیگم!

جک: معلومه که نباس بگی! چون اینجوری علاوه بر خودت مادرت و

خواهر کوچیکت هم تو دردسر میوفتن!

کامیلا: نههههههه!!!!! با اونا کاری نداشته باش!!! خواهش میکنم!!!

کامیلا با شدت دست و پاشو تکون میداد ولی فایده ای نداشت.......

کامیلا: خواهر من دو روز دیگه تولدشه! خواهش میکنم!

جک: اِ؟ خب این که جالب تر شد!

کامیلا: با اونا کاری نداشته بااااااش!!!!!

جک: حالا ببینم چی میشه! بستگی به خودم داره!

دهن کامیلا رو بست........

جک از کنار ژینا رد شد......

جک: با گوشیه این دختره یه زنگ به مادرش یا خواهرش بزن! فعلا

نباید نیکا از موضوع خبردار شه!

ژینا: باشه ولی میدونستی نیکا میخواد اسم تو رو از توی شناسنامه اش

پاک کنه؟

جک: هیچ غلطی نمیتونه بکنه! من خودم یکاریش میکنم که نتونه بکنه!

ژینا: چطور؟

جک: هم خودشو آتیش میزنم!....... و هم زندگیش رو!

کامیلا:

جک: تا دو سه روز آینده!....... در ضمن!....... مراقب کامیلا خانوم هم باش!

زیاد نذار زجر بکشه!........ اون فعلا مهمون ماست!

جک رفت........

کامیلا: ممممممممم!!!!!!

ژینا: که زیاد زجر نکشی آره؟ حتما!

این داستان ادامه دارد......

طرفدارای کامیلا؟؟؟

جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۶ 20:0 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

صفحه بندی