
ژینا: 

چارلی یکهو چاقو رو به طور ناگهانی از روی گردن فلورا کشید کنار......
فلورا جیغ بلندی کشید و چشماشو بست......
چارلی: 

نیکا: 

فلورا چشماشو باز کرد......
فلورا: چ......چی شد؟ 
چارلی: نچ! نچ! نچ! اونقدرا هم شجاع نیستی!
رفت پشت سر رامونا.....
رامونا: 
یکهو چیزی رو از دست رامونا بُرید.....
رامونا: وای!
چارلی دستبند طلا رامونا رو بالا گرفت.......
چارلی: نترس!
نیکا: مگه آزار دارین؟ ولشون کنین اون بی گناهارو!

ژینا: هیییییشششش!!!!

چارلی رفت پشت کامیلا.....
کامیلا نفس عمیقی کشید و چشماشو بست.....
بعد از ۵ دقیقه چارلی بدون اینکه کاری با کامیلا بکنه از پشتش رفت......
باروُن: خب...... خانوم بریتنی فیلتر!....... خودت بگو باهات چه کار کنم!

بریتنی: مگه من چه کار کردم؟
باروُن: بابات!
بریتنی: خب رئیس پلیس به من گفت اعدامش کن منم اعدامش کردم! من
هیچ کاره ام!!
باروُن: در ضمن فکر هم نکن مادرتو نمیشناسم و البته اینکه بخوام یکم
گوشت مالیت بدم دلیل دیگه ای دارم که بعدا اون ماجرا رو همه میفهمن.
بریتنی: من ۲ تا راز دارم واسه خودم و هیچوقت هم اونو به هیچکس نمیگم
و نخواهم گفت!
نیکا: راز؟ کدوم راز؟ بریتنی زود باش بگو! باید بگی! چرا داری پنهونش
میکنی لعنتی؟

بریتنی: ازم نخوا بهت بگم نیکا! برای تو خیلی بد میشه! نخوا! 
فلورا: بریتنی! این عوضیا با وجود ما نمیتونن بلایی سر نیکا بیارن! پس
اگه از اینا میترسی باید بگم اصلا نباید بترسی!
بریتنی: نه! نمیگم! به هیچکس نمیگم!
نیکا: مردشورتو ببرن لعنتی! زر بزن! بگو دیگه! آخه چرا داری پنهونش میکنی
لامصب!

بریتنی: ( با صدای بلند ) نیکا گفتم ازم نخوا بهت بگم!
نیکا روشو به سمت دیگه کرد........
چارلی چاقو رو به بریتنی نزدیک کرد......
رامونا و فلورا: بریتنی!!

نیکا همچنان روش سمت دیگه بود.....
نیکا: 

بریتنی چشماشو بست.....
چارلی: خیله خب!
بریتنی چشماشو باز کرد......
بریتنی: چ.....چی.......؟
چارلی طناب دست و پای بریتنی رو بریده بود و بعد هم تفنگشو در آورد و
سمت راست سر بریتنی گرفت......
چارلی: پاشو!
نیکا دوباره برگشت.....
بریتنی با ترس از جاش بلند شد......
نیکا: کجا میبرینش؟

باروُن بلند شد و رفت سمت نیکا......
باروُن: بعضی وقتا......چیزایی هست که ما ازشون سر در نمیاریم و بهتره
که ازشون سر در نیاریم......خانوم دازل!
نیکا: 

یکهو چاقوشو در آورد و طنابای نیکا رو برید.....
نیکا: 

باروُن دست نیکا رو گرفت و بلندش کرد......
باروُن: البته!....... من هنوووووز........ انتقام جک رو.......ازت نگرفتم!
بریتنی: 
نیکا: 

فلورا: 
رامونا: 
نیکا: جک اسمیت!...... مادر و عزیز ترین خالمو کشت!...... منم اونو کشتم!
البته کشتن اون به خواست من نبود و کاملا اتفاقی بود جناب آقای باروُن
اسمیت!

باروُن: مادر تو....... خودکشی کرد....... زبون نفهم!

نیکا: به خاطر پسر تو خودکشی کرد!

باروُن: میتونم همین حالا!.......راحت مغز دوست صمیمیت رو بپوکونم!
البته شاید...... اون بیشتر از یه دوست واست باشه!
بریتنی به نیکا نگاه میکرد......
بریتنی: 

نیکا برگشت و به بریتنی نگاه کرد و بعدم دوباره روشو به باروُن کرد......
نیکا: بالاخره یه دوسته!...... بعدشم...... من به تو اجازه نمیدم که بکشیش!

باروُن: بکشم؟....... پوووووفففف!!!!!....... هاهاهاهاهاها!!!!

یکهو ژینا تفنگشو در آورد و شلیک کرد به پهلوی بریتنی.......
کامیلا: بریتنییییییی!!!!!

بریتنی سر جاش میخکوب شده بود......
بریتنی: 

فلورا: 
بریتنی پخش زمین شد.......
نیکا به پشت سرش برگشت و باروُن هم با چاقوش رگ دست نیکا رو زد......
نیکا: آاااااااااااییییییییی!!!!!!

رامونا: نیکا!
باروُن: 
بریتنی کم کم چشماش تار شد و بیهوش شد......
فلورا خودشو تکون داد......
فلورا: نهههههه!!!!! بازم کنین!!! بذارین برم!!!!! نیکااااااا!!!!!!
نیکا: 

باروُن موهای نیکا رو محکم گرفت و صورتشو کشید سمت خودش.....
باروُن: دیگه نه تو مدرسه راحتت میذارم!.......نه تو خیابون!..... و نه
هر جای دیگه ای!!

نیکا: 

توی چشمای نیکا خون جمع شده بود......
باروُن موهاشو ول کرد و پرتش کرد روی زمین......
نیکا: آاااخخخخ!!!


رامونا: دیوانه ی عوضی!
باروُن: هر چی که دلت میخواد بگو!
نیکا: آی!!!! آاااااییییی!!!! د.....دستم!!!!

قطرات خون از چشمای نیکا روی زمین جاری شد و.......
این داستان ادامه دارد.....
چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶ ♫ 18:28 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی