فلورا: نیکا!!
نیکا: چ.....چرا من همه جارو تار میبینم؟...... ما کجائیم؟
رامونا: نمیدونم! شاید تو یک انباری خیلی بزرگ و تقریباً تاریک هستیم که
دست و پاهامون رو هم تو این انباری به صندلی بستن و احتمالا باید بگم
راه فراری نداریم! 
کامیلا: انقدر زود قضاوت نکن! راه فرار که حتما هست! ولی کار کیه؟
صدای کفش های پاشنه بلندی در انباری پیچید که هر لحظه به سمتشون نزدیک
میشد و سایه اش دیده میشد تو تاریکی.......
اون سایه یک زن بود و رفت از روی میز چیزی رو برداشت و زد به چشمای نیکا.
- اینو برداشتم که راحت باشی!
کم کم دید نیکا بهتر شد......
سایه ی مردی هم دیده میشد که روی صندلی نشسته و یک پاشو روی پای
دیگش انداخته بود......
- چراغا رو روشن کنین!
چراغ ها روشن شدن و نیکا و رامونا و فلورا و کامیلا و بریتنی که چشماشون
به تاریکی عادت کرده بود یه مقدار چشماشون رو بستن......
فلورا: ژینا؟!؟
نیکا: ب......باروُن؟!؟

باروُن: سلام نیکای عزیز.
ژینا: گفته بودم برمیگردم!
رامونا: میشه بگید اینجا چه خبره؟ نیکا؟ فلورا؟ اینا چی میگن؟
ژینا: دیشب همو ملاقات کردیم. مگه نه؟
فلورا: بهتره ببندی دهنتو!
ژینا: خیلی جالبه! الان جون تو تو دستای منه ولی بازم بزرگتر از دهنت
حرف میزنی!
نیکا: فکر کردم سر دستتون باروُنه!

ژینا: معلومه که بابامه! ولی من بیشتر از همه شماها رو میشناسم!
رفت سمت فلورا......
ژینا: فلورا سنتری!....... دختر دکتر توایلایت اسپارکل...... ۱۲ ساله.........
خیلی زرنگ و باهوش......خیلی فرز.......اما فضول و سرکش!
فلورا: ۱۲ سالمه ولی عقلم از تو بیشتره!
باروُن: زبون خوبی هم داره!

ژینا: مثل مامانش!
سر فلورا گرفت بالا.....
ژینا: امروز همچین حسابتو میرسم که دیگه دست و پاتو واسه من جمع کنی.
بعد هم سر فلورا رو با دستش هل داد سمت راست.....
ژینا: رامونا رِیسینگ!..... دختر خانوم رینبودش!....... ۱۷ ساله...... باهوشه......
زرنگ....... شوخ طبع و البته جدی هم هستش!....... اینم بهش میخوره دختر
فضولی باشه!
رامونا: 
نیکا: مثلا داری معرفی میکنی؟

ژینا: خفه!
رفت جلوی رامونا.......
ژینا: فکر نکن تو رو به حال خودت میذارم! تازه تو که بزرگتری!
رامونا: هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
ژینا: هه!
رامونا: 
ژینا: کامیلا وایلد!....... دختر دکتر آنجلا پریس.......۱۶ ساله....... ۷ سال تو
ایتالیا زندگی کرده....... بعد طلاق پدرش از مادرش با پدرش رفته کانادا......
یه خواهر ۱۰ ساله داره به اسم امیلی...... یه دختر مهربون....... شجاع.....
و البته شکاک! این خصوصیتش خیلی براش بد میشه!
کامیلا: 
ژینا: جادوئه عشقم.
باروُن: ببینم..... ایتالیایی بلدی؟
کامیلا: ن....نخیر.....م.....من......ب.....بلد نیس....تم......و.....ولی......م.....
مامانم......و امیلی......بلدن!......من......ف.....فقط میفهمم......که چی میگن!
فلورا و رامونا: 
ژینا: نترس! کاریت نداریم که! مواظب خودت باش!
کامیلا: چ.....چ.....چشم!
ژینا: بریتنی فیلتر!...... دختر جان فیلتر...... ۱۷ ساله..... خیلی باهوش.....
سرکش......و البته.......خیلی هم فضول!
بریتنی: من؟ چرا چرت و پرت میگی؟
ژینا: میخوای اسم مامانتو بگم؟
بریتنی: 
سرشو انداخت پائین.
ژینا سرشو گرفت بالا.
ژینا: نه! نه!نه!....... هنوز زوده بفهمه کسی!..... مخصوصا یه نفر که خودت خوب
میشناسیش!...... در ضمن! باباش ۴ سال با جک همدست بود که آخرش
اعدامش کردن!...... البته خودش باید باباشو اعدام میکرد!
باروُن: جالب شد!

بریتنی خودشو تکونی داد......
ژینا: بیخودی تقلا نکن!...... بی کِرفول!
نیکا: 

ژینا: و در آخر..... نیکا دازل!..... که نیازی به توضیح نیست!
نیکا: اینو بدونین!..... یه مو از سر هر کدوم از این ۴ نفر کم بشه من میدونم
با شما!

باروُن: چرا حرص میخوری؟ خودتم با این ۴ نفری!

ژینا: چارلی! عزیزم بیا!
یک سیاه پوش اومد داخل......
نیکا: 

سیاه پوش کلاهشو برداشت......
نیکا: پس یکی از اون سیاه پوشا....

باروُن: چارلی بوده!...... دقیقا...... میشه اونی که اونشب به تو حمله کرد.
فلورا: 
باروُن: و اونی که به فلورای عزیز شلیک میکرد لیام بود!
رامونا: پس اونی که به نیکا حمله کرده بود که باعث ضعیف شدن چشماش
شد کی بود؟
باروُن: دیگه اون بماند!
بشکن زد......
ژینا: چارلی! به کارت برس!
چارلی رفت سمت فلورا و رامونا و کامیلا و بریتنی و نیکا و چاقوشو در آورد....
به پشت فلورا و رامونا رفت و اونجا وایستاد......
سر چاقو رو داد بالا......
فلورا از صدای چاقو وحشت کرد.....
فلورا: ووووووویییییییی!!!!!!
رامونا: 
فلورا خودشو تکون داد......
نیکا و کامیلا و بریتنی: 

فلورا: بابا من یه چیزی گفتم!
چارلی چاقوشو آورد جلو و روی گردن فلورا گرفت.........
چارلی: 
فلورا: نکن! تو رو خدا نکن! نکککنننننن!!!!!
چارلی: 

این داستان ادامه دارد.....
سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ ♫ 18:41 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی