از روی تخت بلند شد و نشست......
فلورا: شاید بهتر باشه برم اتاق نیکا. حداقل نه من تنها میشم نه اون.
بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
به پشت در اتاق نیکا رسید و صداهایی شنید.....
- هر حرفی داری بزن که داری میری از این دنیا!
- حرف؟ چه حرفی؟ کی رو دارم که بخوام بهش بگم؟ مادر؟ پدر؟ خاله؟

فلورا: 
- البته! دوستام و دوستای مامانم......

فلورا: اون صدای اول مال کی بود؟ خیلی آشناست!
- باشه! حرفاتو زدی! شاهرگتم که پیدا کردم. ۳......۲......
فلورا یکهو درو باز کرد.
فلورا: نیکا!!!!
ژینا: به به! فسقلی خانوووووم!!! چه سعادتی! خوبه که اومدی کشته شدن
دوست عزیزتو ببینی!
فلورا: زِر نزن!
ژینا: هوی! ازت بزرگتما!

فلورا: بزرگی به سن نیست به عقله!
نیکا دستاشو به هم میمالید بلکه بتونه طناب دستشو یکم بِبُره اما فایده نداشت!
نیکا: فلورا! دهن به دهن این دیوانه نذار!

فلورا چاقوی نیکا رو از روی میز تحریرش برداشت.....
فلورا: ولش کن!
ژینا: نه! نه! بازی با این وسیله ها خطرناکه دارلینگ!
فلورا: ولش کن!
نیکا: فلورا! بس کن!

ژینا: هر غلطی میخوای بکن عسیسم!
نیکا یکهو دستشو آورد بالا و طناب دستش به چاقوی ژینا کشیده شد و طناب
بریده شد.
ژینا: لعنت به دوتاتون!

نیکا نمیتونست جلوی فلورا تفنگشو در بیاره واسه همین کاری نکرد.
فلورا: بهتره تسلیم شی خانوم خوشگله!
ژینا: نع! نمیشم!...... و دوباره سر وقتتون میام!..... میگی نه نگاه کن!
بعد یکهو ناپدید شد.....
نیکا: ای عوضی ترسو!

فلورا: خوبی نیکا؟
نیکا: آره..... متشکرم فلورا! اگه تو نمیومدی شاهرگ گردنمو زده بود!

فلورا: اگه برگرده چی؟
نیکا: اگه کلمه مناسبی نیس!...... مطمئناً برمیگرده و اینبار با باروُن اسمیت میاد!
مطمئن باش!

فلورا: چه راحت حرف میزنی!
نیکا: واسه اینکه فکر کنم نقششونو فهمیدم ولی الان نمیگم!... برو بگیر بخواب.

فلورا: باشه!..... شب خوش!
فلورا رفت توی اتاقش......
صبح روز بعد......
نیکا تا صبح بیدار بود و چشم روی هم نذاشت.
سریع بلند شد و کتشو از روی صندلیش برداشت و پوشید و موهاشو دم اسبی
بست و از اتاق خارج شد......
خانوم نایت جلوی در اتاقش بود.....
خانوم نایت: 
نیکا: وای!...... خانوم نایت!..... منو ترسوندین!...... اتفاقی افتاده؟


خانوم نایت: نخیر! اتفاقی نیوفتاده! اومدم بگم که امروز بعد از ظهر بعد کلاس
تو، فلورا، رامونا، کامیلا و بریتنی بیاید کافی شاپ دبیرستان. میخوام حرف
بزنیم. اوکی؟
نیکا: چ....چشم.

خانوم نایت رفت......
نیکا: کافی شاپ؟ با این؟ مجبوریم!

در سالن غذاخوری نیکا با فلورا و رامونا و کامیلا و بریتنی صحبت کرد و اونا
هم موافقت کردن که ساعت ۵:۳۰ با هم برن کافی شاپ.....
کامیلا: دخترا! دو هفته ی دیگه تولده خواهرم امیلی هستش! میاین؟ آخه به کمک
نیاز دارم! میخوام سوپرایزش کنم.
فلورا: البته.
رامونا: با کمال میل.
بریتنی: حتما.
کامیلا: نیکا؟ تو چی؟
نیکا: خ.....خب راستش..... من زیاد اهل مهمونی نیستم! ولی......

فلورا: 
نیکا: ولی...... باشه..... سعی میکنم.
کامیلا: وای مرسی..... شما بهترین دوستامین.
دررررریییییینگگگگگگگ!!!!!
رامونا: صدای زنگه! باید بریم سر کلاس! ساعت ۲:۳۰ میبینمتون.
همه با هم خداحافظی کردن.
ساعت ۲:۳۰ بعد از ظهر.....
کامیلا: واسه بعد از ظهر یه شلوار جیگری با بلوز جیگری و قهوه ای میپوشم. کفشامم
تقریبا پاشنه بلندن.
بریتنی: من همین لباسمو میپوشم.
فلورا: منم با همین راضیم.
رامونا: همچنین...... نیکا! مثل اینکه تو هم میخوای همین لباس لیتو بپوشی.
نیکا: آره. مگه بده؟

رامونا: نع! خیلی هم عالیه!
بریتنی: تا ۳ ساعت دیگه بای.
ساعت ۵:۳۰ بعد از ظهر.......
همه با خانوم نایت دور میز توی کافی شاپ نشسته بودن......
خانوم نایت: موضوع صحبت ما...... راجب به نیکاست.

همه به هم نگاه کردن......
خانوم نایت: اما اول! قهوه تون رو بخورین تا سرد نشه.
همه ی بچه ها قهوه شون رو خوردن.....
خانوم نایت: بسیار خب...... نیکا! تو به ریاضی علاقه داری! پس چرا روش کار
نمیکنی؟
نیکا: اممممم..... خب......

فلورا: آی! سرم!
بریتنی: چی شده فلورا؟
فلورا: سرم داره از درد میترکه!
رامونا: واسه اینکه همش سرت تو اون گوشی واموندست!
فلورا: نخیرم!
خانوم نایت: چرا اینطوری شدی دخترم؟

فلورا: نمیدونم! بعد خوردن قهوه اینجوری شدم!
کامیلا: آره! منم خیلی گیجم!
بریتنی: دیشب اون همه خوابیدم!
فلورا: خانوم نایت!...... شما قرصی چیزی ندارین؟
خانوم نایت: نه عزیزم..... متاسفانه نه!
نیکا: 

کامیلا: هاااوووومممم!!! ( خمیازه )
فلورا چشماش بسته شد و سرش روی میز افتاد و خوابش برد.
بریتنی فلورا رو تکون داد.....
بریتنی ( با حالت خُماری ): فلورا! بی خیال! الان وقتش نیست!
فلورا: 
بریتنی هم چشماش بسته شد و افتاد روی فلورا......
کامیلا: وایِ من! 
کامیلا هم سرش گیج رفت و افتاد روی صندلی بغل دستش و با صندلی ای که
دستش بهش خورده بود افتاد روی زمین و بیهوش شد......
نیکا که تازه به موضوع پِی برده بود از جاش بلند شد و خواست فرار کنه که سرش
گیج رفت و خورد به میز و صندلی رو به روش و افتاد روی زمین و بیهوش شد.....
رامونا هم افتاد روی صندلی نیکا و بیهوش شد......
خانوم نایت: خب! اینم از این! چند تا دختر خواب آلود!
گوشیش رو از توی جیبش در آورد.....
خانوم نایت: اونا اینجان!
نیکا: 

فلورا: 
رامونا: 
بریتنی: 
کامیلا: 
خانوم نایت: 

این داستان ادامه دارد.....
سه شنبه سیزدهم تیر ۱۳۹۶ ♫ 0:17 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی