خرید بک لینک
نیکا: تو کی هستی؟

- وقتی این گلوله رو زدم به قلبت بعدا میفهمی!

نیکا دستاشو گذاشت جلوی عینکش......

نیکا: ( جیغ کشید )

بنننننننگگگگگگ!!!!!!........

در دنیای واقعی......

نیکا از خواب پرید و جیغ بلندی کشید.......

نیکا: خ.....خواب بود..... خواب بود!.......

نفس عمیقی کشید و عینکشو برداشت و زد به چشماش......

یادش اومد که بعد از اینکه اومد توی اتاق خوابش برده یکهو.......

- نیکااااااا!!!!!!

نیکا: این صدای گوش خراش و اعصاب خورد کنو خیلی خوب میشناسم!

فلورا در اتاقو باز کرد....

فلورا: سلام!...... تو کِی اومدی اینجا؟ بابا دق کردم!

نیکا که هنوز از خوابی که دیده بود نفس نفس میزد به فلورا نگاه کرد......

نیکا: بعد از اینکه رفتم تو دفتر اومدم تو اتاق.

فلورا: حالا خانوم لایت چی بهت گفت؟

نیکا: هیچی!.... چیز مهمی نگفتش! تو خوبی؟

فلورا: آره..... راستی! شنیدی کامیلا شنبه یه مهمونی داره؟ میخواد بچه های

کلاس و بعضی دوستای کلاسای دیگشو دعوت کنه!

نیکا: خب! تو که میدونی من اهل مهمونی نیستم!

یک سیگار برداشت و با فندک روشنش کرد.....

فلورا: نیکا! کامیلا دوستته! باید بیای!

نیکا سیگار رو از دهنش در آورد و دودشو خارج کرد......

نیکا: آره دوستمه ولی خب....... اَههههه....... حالا راجب بهش فکر میکنم.

فلورا: به چیز خاصی هم فکر نکن! تو این مدرسه هیچی نمیشه.

نیکا: آره..... دیدم چیزی نشد!.... پس اون ۳ تا سیاه پوشو چی میگی؟

فلورا: میدونم! لااقل بعد از این!

نیکا: خواهیم دید!

سیگارو کرد تو دهنش و درش آورد و دودشو خارج کرد....

نیکا: فقط همینو اومدی بگی؟

فلورا: آره!..... راستی! واسه شام بیای ها!

نیکا: اوکیییییی!!!! برو دیگه!

فلورا رفت و در اتاقو بست......

نیکا رفت لپ تاپش رو برداشت ولی پیغامی واسش نیومده بود.....

نیکا: پس..... همش واقعاً خواب بوده!

دینگ دینگ!!!!

پیغامی توی لپ تاپ واسش اومد......

- لجبازیات رو بذار کنار دختره ی لعنتی! واسه جون خودت دارم میگم!

امضا: ناشناس

نیکا: عجب!

سیگارشو پرت کرد بیرون پنجره......

نیکا: وایسا! توی خواب!...... آروشکا مِرولاین!...... بریتنی فلیتر!...... فلورا

سنتری!....... و کسی که به ما سه تا شلیک کرد!....... اینا یه نشونه ان!

ادامه پیغام اومد......

- نیمه شب!....... نیمه شب!....... منتظر بااااااششششششش!!!!!

امضا: ناشناس

نیکا: نیمه شب..... آره؟ بالاخره میفهمم تو کی هستی که بهم پیغام های

مرموز میدی!

لپ تاپو بست و از روی تخت بلند شد......

کت لیشو از روی صندلی برداشت و تنش کرد و از اتاق رفت بیرون.....

در سالن غذاخوری......

رامونا: قصد نداری چیزی بخوری؟

نیکا: قهوه پس چیه؟

کامیلا: مگه میخوای کل شبو بیدار باشی؟

رامونا: میخواد بشینه خرخونی کنه!

نیکا: نخیر!...... میخوام دیرتر بخوابم...... مشکلی داری؟

رامونا: نع!

نیکا: خوبه!...... چون اگه مشکلی داشتی همین الان حالتو میگرفتم!

فلورا:

بریتنی: خب...... بچه ها من باید برم بخوابم....... فردا امتحان فیزیک دارم.

همه با هم خداحافظی کردن و رفتن توی اتاقاشون......

نیکا توی اتاق راه میرفت.......

ساعت ۱۲:۳۰ نیمه شب.......

نیکا رو تخت نشسته بود و با گوشیش ور میرفت......

جیرینگ!

نیکا سرشو آورد بالا.....

نیکا: کیه؟

از روی تخت بلند شد و گوشیشو گذاشت روی میز.....

دستشو توی جیبش برد و به تفنگش گرفت و با قدم های آهسته راه میرفت.....

یکهو یک نفر از پشت هلش داد سمت دیوار و یک چاقو گذاشت زیر گلوش....

از موهاش معلوم بود زنه......

نیکا: تو.....

- ساکت! هیچی نگو! صداتو بِبُر و گوش بده!

نیکا: چقدر صدات آشناست!

اون شخص اومد زیر نوری که از ماه به اتاق میخورد......

نیکا: ژ....ژینا!؟

ژینا: هیییییسسسس!!!! گفتم خفه شو!

نیکا: بِنال!

ژینا: تو هیچ معلوم هس چته؟ چرا تو به حرف آدم گوش نمیدی؟

نیکا: نمیخوام! پس اون پیغام ها مال توئه!

ژینا: نچ! ایتس نات ماین! الکی چرت و پرت نگو! من فقط ازشون خبر دارم!

دستای نیکا رو با یه دستش گرفت.......

نیکا: ولم کن!

ژینا: الان نه دییِر!!!!

دستای نیکا رو با طناب بست.......

نیکا: این تیزی رو بردار از جلو گلوم!

ژینا: برنمیدارم! چون قراره شاه رگتو با همین بزنم خلاصت کنم! این میشه

یه انتقام واسه کشتن برادرم!

چاقو رو بیشتر فرو کرد و.......

این داستان ادامه دارد......

دوشنبه دوازدهم تیر ۱۳۹۶ 11:6 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 17 تير 1396 ساعت: 5:50

صفحه بندی