دراز کشید.
صدای اومدن پیغامی به لپ تاپش اومد و از روی تخت بلند شد و رفت سمتش.
لپ تاپ رو باز کرد و رفت روی پیغام.
- بعد از ناهار ساعت ۱۵:۵۰ از سالن غذاخوری خارج شو و برو از مدرسه بیرون.
یه درختی توی حیاط هست که کنار استخر قرار داره. اونجا وایسا تا خودت
ببینی...... امضا: ناشناس
نیکا: 

ناگهان فلورا درو باز کرد.
فلورا: نیکا؟ نمیای واسه ناهار؟ امروز اسپاگتی با گوشت داریم.

نیکا لپ تاپو بست: چرا..... الان میام.
از جاش بلند شد و گوشیشو از روی میز برداشت و با فلورا رفت سالن غذاخوری.
سر میز.......
رامونا: شنیدم امروز حواست به درس نبوده نیکا!
نیکا: خب..... آره...... یه مشکلی بود که الان حل شده.

بریتنی: مشکل؟ مگه توووو....... با خانوم لایت مشکلی داری؟
نیکا: ( با صدای آروم ) هه! کیه که مشکل نداشته باشه؟

بریتنی: چی؟
نیکا: ها؟ هیچی.......
نیکا به ساعتش نگاه کرد. ساعت ۱۵:۴۰.......
دنیرا: اووووففففف! اوه! اوه! آتیش گرفتم!
جازمین: باز چه دسته گلی به آب دادی؟
دنیرا: اوه! اوه! سوختم!!! چقدر تندهههههه!!!!!
کامیلا لیوان آب رو داد به دنیرا و دنیرا آبو خورد.
دنیرا: مرسی.....
کامیلا: خواهش.
نیکا یکهو از جاش پرید.
نیکا: خیله خب..... اممممم..... فکر کنم بهتر باشه من برم یه مقدار قدم بزنم.
میخوام یکم به سرم هوا بخوره.
فلورا: بیام باهات؟ باز تنها جایی نرو!

نیکا: نع! زود برمیگردم.
نیکا رفت و از سالن غذاخوری خارج شد و از در ورودی مدرسه رفت تو حیاط.
نیکا: ساعت ۱۵:۵۰. درخت کنار استخر......

از پله ها رفت پایین و یکم حیاطو دور زد و بالاخره تونست درختو پیدا کنه.
نیکا: اینم درخت! خب الان باید اینجا وایسم که چی بشه؟

نسیم ملایمی میوزید و موهای نیکا هم همه به هم ریخته بود.
کِش سرشو باز کرد و یکم با دستاش تو موهاش دست کشید که یکم صاف شه و بعد
موهاشو دوباره بست.
- نیکا؟ تو اینجا چه کار میکنی؟
نیکا برگشت به پشت سرش.
نیکا: آه! آروشکا! خب راستش اومده بودم یکم هوا بخورم...... اصلاً خودت اینجا
چه کار میکنی؟

آروشکا: منم مثل تو.....

آروشکا نزدیک نیکا شد.
آروشکا: اوه راستی....... داخل استخرو دیدی چقدر تمیزه!

نیکا: آره دیدم.

آروشکا: البته...... تا ۱۰ روز دیگه زمستون شروع میشه و این آب هم کم کم یخ
میزنه!...... شنا بلدی؟

نیکا: آره. چطور مگه؟

آروشکا: همینجوری پرسیدم.

نیکا پشتشو به آروشکا کرد و یکم اطراف رو دید زد.
آروشکا: ( تو دلش ) خب! خب! خب!

یک چوب از روی زمین برداشت.......
نیکا: ( تو دلش ) فکر کنم سرِ کار گذاشتنم! ولی آخه چرا؟

آروشکا چوب رو بالا گرفت......
آروشکا: ببینم آب یخ بزنه اونوقت اگه کسی توش باشه هم یخ میزنه؟

نیکا: این چه سوالیه؟ معلومه که آره!

آروشکا: میدونی چرا اینو پرسیدم؟

نیکا: برای چی؟

آروشکا: برای اینکه...... قراره خودت تو همین آب یخ بزنی عسیسم!

چوب رو محکم به سر نیکا زد و نیکا افتاد روی زمین و بیهوش شد.
آروشکا: خوبه! خوب بخوابی! احتمالا از سرما بیدار میشی! البته اگه تا اونموقع
زنده باشی و بتونی تکون بخوری! این آب زودتر از موقعش یخ میزنه.

خیلی سریع قبل از اینکه کسی بیاد دست و پای نیکا رو بست و انداختش توی
استخر.......
آروشکا: امممممم....... جادوش چی بود؟....... آهان........ اِویلاسیوس!

آب استخر به آرومی شروع کرد به یخ زدن از روی سطح آب......
آروشکا: تا ۱ ساعت دیگه کل آب یخ میزنه و خودتم باهاش یخ میزنی. هاهاها!!!!

آروشکا رفت و از استخر دور شد.......
در اتاق نیکا......
فلورا درو باز کرد: نیکا؟ تو هنوز برنگشتی؟
کسی در اتاق نبود.
فلورا: یعنی کجا میتونه باشه؟ گفتش که خیلی زود برمیگردم!
در اتاقو بست و رفت......
در استخر.......
نیکا به هوش اومد و دید که داخل آبه و دست و پاهاش هم بسته شده.
کلی تقلا کرد و خودشو به سطح آب رسوند اما چون یخ زده بود نتونست سرشو
بیرون از آب ببره.
خودش هم احساس میکرد بدنش سرد شده.......
سعی کرد دستاشو از پشت یکم به جلو سمت جیبش هدایت کنه تا چاقوی داخل
جیبشو برداره اما تقلا بی فایده بود و کم کم از حال رفت و افتاد کف استخر......
در حیاط.....
فلورا: نیکااااا؟؟؟؟؟ نیکا؟ خانوم دازل؟
فلورا کمی اطراف حیاط قدم زد و دور و برو نگاه کرد و کم کم نزدیک استخر شد.....
فلورا: چرا این آب...... یخ بسته؟

یک سنگ برداشت و انداخت روی سطح یخ زده ی آب و یخ ترک خورد.......
فلورا: بی خیالش! وقت تلف کردنه.
پشتشو کرد و میخواست بره که صدای بلندی پشت سرش بلند شد.
به پشت سرش برگشت و یکهو یکی هلش داد توی استخر و پرت شد داخل آب.
فلورا دست و پا زد و اومد بالای آب......
فلورا: کمممممک!!!! کُم........مَمَمَمَمَمَمَک!!!!
بریتنی: فلورا؟ تو اینجا......؟
دست فلورا رو گرفت و کشیدش بالا.
بریتنی: بیا!..... بیا...... گرفتمت!
فلورا: ممنون.
بریتنی: فکر نمیکنی هوا اونقدر سرد باشه که بری تو آب؟ اونم آبی که یخ زده و
تویی که شنا بلد نیستی؟

فلورا: عزیزم مگه من آزار دارم برم اون تو؟
بریتنی: هییییسسس!!!! میبینیش؟

فلورا: کی رو؟
بریتنی: داخل آبو ببین! اون پایین تو استخر!
فلورا نزدیکتر رفت......
فلورا: ن.....نیکا؟؟؟؟
بریتنی: اون اینجا چه کار میکنه؟ اونم با دست و پای بسته!
فلورا: خواهش میکنم..... باید نجاتش بدیم!.... مطمئنم یکی اینکارو باهاش کرده و
انداختتش اون تو!

بریتنی: وایسا عقب! الان میرم میارمش!
پرید توی آب و رفت ته استخر و نیکا رو بقلش گرفت و آوردش بالا.....
بریتنی: بدنش یخ زده!..... داره میلرزه.
فلورا: باید ببریمش داخل.... تو اتاق من و نیکا گرمه.
بریتنی و فلورا ، نیکا رو بردن داخل مدرسه و رفتن تو اتاق......
نیکا به هوش اومد......
نیکا: هوووووففففف!!! من کجام؟

فلورا: تو اتاقیم..... نگران نباش!..... تو توی اون آب چه کار میکردی؟
نیکا: کدوم آب؟ تو حالت خوبه؟
بریتنی با تعجب به فلورا نگاه کرد و فلورا هم به بریتنی نگاه کرد.....
- میخواین بدونین چرا میگه حالت خوبه؟ چون فراموشی گرفته!
فلورا و بریتنی به سمت در نگاه کردن.......
بننننننننننگگگگگگگ!!!!!
بریتنی: ( جیغ بلندی کشید ) 
بریتنی افتاد روی زمین و سمت چپ سینش پر خون شده بود و بیهوش شد.....
فلورا: بریتنیییییییی!!!!!!...... تو کی هستی؟

بننننگگگگگگگ!!!!!
فلورا هم افتاد روی زمین تموم دست و پهلوش پر خون شد و بیهوش شد......
نیکا: نهههههه!!!!!! 

- ها! ها! ها! ها! ها!

تفنگ نیکا رو نشونه گرفت و........
این داستان ادامه دارد......
یکشنبه یازدهم تیر ۱۳۹۶ ♫ 0:42 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی