فلورا: چرا؟
رامونا: چونکه راستش رفتارش خیلی عجیبه! صداش هم خیلی آشناست!
اما اصلا نمیدونم کیه! ولی میشناسم اون صدا رو!
فلورا: خب مشکلی نداره! جاسوسیشو میکنیم!
رامونا: آره! چون که بازم بوی خطر میاد!
در راهروی مدرسه ساعت ۳ بعد از ظهر.......
نیکا داشت راه میرفت که یکهو خورد به آروشکا.......
آروشکا: آهای! حواست کجاست؟

نیکا: 

آروشکا: نیکا!

نیکا: 

آروشکا: چیه؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟

نیکا: خوب خودتو به اون راه میزنی!

آروشکا: فکر کنم حالت خوش نیست!

نیکا: آهان! این جمله رو...... همینو فلورا بهم گفت!..... وقتی که تو......
تو طلسمش کرده بودی!

آروشکا: من؟..... من؟..... من طلسمش کردم؟..... من جادو ندارم!

نیکا: آره جون عمت! دروغگو!

آروشکا: اصلا یه چیزی!

نیکا: 

آروشکا عینک نیکا رو با دستش داد عقب و رفت پشت سرش......
آروشکا: باشه! تو مچمو گرفتی! ولی نمیتونی جلومو بگیری! هوم؟
جادو داری؟...... خونواده داری؟..... چی داری؟

نیکا: هوی! هوی! هوی! خونواده ندارم ولی کلی دوست دورم ریخته!
دوستای مامانم چی؟ اونا چیَن؟ حرف دهنتو بفهم!

آروشکا: باشه! باشه!...... ولی بهتره که دور دست و پای من نپلکی!

نیکا: اوووووه! ترسیدم! واقعا لرز به جونم افتاد!

آروشکا: باشه!

آروشکا رفت.......
نیکا: باور کن! یه روز میکشمت که نفهمی چطوری مُردی!

۴ ساعت بعد.......
- ( یواشکی از بیرون اتاق فلورا ) ژینا! بیا اینجا!
فلورا: ( یواشکی از داخل اتاق ) رامونا بیا جای در!
رامونا رفت پشت در.......
- آماده ای؟
- آماده ام چجورم!
فلورا و رامونا: 
- حواستون باشه ها! راس ساعت ۹ بریزین داخل!
- اوکی!
فلورا رفت جای چشمی در......
ژینا: خیلی خوبه جک! فکر کنم نقشه ی اینبارت بگیره!
رامونا: 

فلورا: 
دنیِل: آره! امیدوارم! بریم! بریم تا کسی نیومده!
فلورا: ج....ج.....جک؟ م....منظورش.....!

رامونا: فکر نمیکنم ژینا جک دیگه ای بشناسه و نیکا هم دشمن دیگه ای
جز جک اسمیت داشته باشه!
فلورا: باید به نیکا هشدار بدیم!!! بدووووو!!!!!
در اتاق نیکا.......
نیکا داشت موهاشو خشک میکرد......
فلورا و رامونا: نیکا!
نیکا سشوار رو خاموش کرد......
نیکا: بله؟

فلورا: ن.....نی....نیکا!
نیکا: چی شده؟

رامونا: تو میدونی قراره که..... با کی امشب مهمونی بری؟
نیکا: دنیِل! چطور مگه؟

فلورا: بهتره بگی جک اسمیت!
نیکا: الان اصلا وقت شوخی نیست! ۴۵ دقیقه ی دیگه مهمونیه و من با
دنیِل قرار دارم ساعت ۸ و هنوز آماده نیستم!

رامونا: این شوخی نیست ما خودمون دیدیم داره با ژینا حرف میزنه و
ژینا هم بهش گفت جک!
نیکا از جاش بلند شد......
نیکا: فلورا به حرف تو که گوش نمیدم! چون یادم نرفته دیروز چه کارم
کردی!

فلورا: من که ازت عذرخواهی کردم!
نیکا: عذرخواهی تو این بریدگی رو خوب نمیکنه! خب؟..... رامونا منم
میدونم از دنیِل بدت میاد پس واسه دیگران اسم نذار لطفا!

رامونا: نیکا! باور کن راست میگیم!
نیکا: بیرون! باید آماده شم! میبینمتون تو مهمونی!

رامونا و فلورا رفتن بیرون و درو بستن.......
فلورا: گوش نمیده! چه کار کنیم؟
رامونا: تو مهمونی چارچشمی اون پسره رو میپائیم! اون مطمئناً
میخواد یه غلطی بکنه! بدو بریم آماده شیم!
فلورا: ساعت ۸ میبینمت.
ساعت ۸ شب.......
نیکا یک پیراهن کوتاه سرخابی پوشید با کفشای پاشنه بلند سرخابی و
سفید و موهاش رو هم صاف کرد و یک تِل سرخابی که روش یک پاپیون
سفید داشت زد........
دنیِل: خیلی خوشگل شدی!
نیکا: ممنون. تو هم خیلی خوشتیپ شدی.

دنیِل دست نیکا رو گرفت و رفتن داخل......
فلورا یک پیراهن کوتاه آبی و بنفش پوشیده بود که روی بالاتنه ی
لباسش یک تور آبی اِکلیلی داشت و کفشاش هم یکم پاشنه داشت و
بنفش بود.....
رامونا هم پیراهنش کوتاه و نارنجی و گلبهی بود و کفشاش هم یکم پاشنه
داشت و نارنجی بود........
فلورا: بدو بریم!
ساعت ۸:۵۵ شد.......
دنیِل: نیکا؟ افتخار میدی؟
نیکا: باشه!

نیکا دست دنیِل رو گرفت و رفتن وسط و تانگو رفتن.......
رامونا: ساعت ۹ آره؟ ۵ دیقه ی دیگه یه خبرایی هست!
فلورا: 

ساعت ۸:۵۹ شد......
نیکا و دنیِل به آخر تانگو رسیدن و دنیِل هم نیکا رو رو دستاش خم کرد.....
نیکا: 

دنیِل: 
رامونا و فلورا به ساعت نگاه میکردن......
دنیِل وقتی کسی حواسش نبود و نیکا داشت نگاهش میکرد و اونم
نیکا رو نگاه میکرد با دست دیگش تفنگشو از پشت شلوارش در آورد و
آروم آروم نزدیک پهلوی نیکا برد......
نیکا: 

دنیِل: این لحظه همیشه یادم میمونه!
بنننننگگگگگگ!!!!!
با شنیدن صدای شلیک همه جیغ کشیدن و خیلی ها از سالن رفتن بیرون.....
نیکا: تو.....تو..... چه کار......؟


دنیِل: 
فلورا و رامونا: وای نه!
کامیلا و بریتنی دست فلورا و رامونا و گرفتن و رفتن پشت پرده......
فلورا: وای!!!!

کامیلا: هیچی نیست! چیزی نشده! آروم باش!

بریتنی: 

نیکا: ت.....تو......چ....چرا اینکارو کردی؟

کم کم بی حال شد و چشماش هم رو به خماری رفت.....
ساعت ۹......
ژینا ، بارون ، چارلی و لیام اومدن داخل و تفنگاشونو در آوردن.....
ژینا با جادوش به دنیِل زد و تبدیل شد به جک.....
جک: سلام دختر عزیزم!
نیکا: ن....نه!


جک: تو منو نخواستی! منم میخوام لطف تو رو جبران کنم! با کشتن خودت
و تموم دانش آموزای بیگناهی که تو این سالن هستن!
نیکا رو انداخت روی زمین......
نیکا: ( با بی حالی ) م....مکس! ب....برو خاله توایلایت و خاله رینبو
رو بیار! زوووو.....زود ب...با.....باش!

مکس دوید و از سالن رفت بیرون.......
نیکا: 


چشماش بسته شد......
جک: بزنیدشون!
رامونا: 
کامیلا: 
فلورا: 
بریتنی: 
همشون شروع کردن به شلیک کردن به دانش آموزایی که تو سالن بودن
و داشتن فرار میکردن.......
در مطب توایلایت......
مکس: واق! واق! واق!
رینبودش: اینکه سگ نیکاست!
توایلایت: چی شده مکس؟ نیکا کجاست؟
مکس: غرررررر!!!!! واق! واق! واق!
رینبودش: فکر کنم میخواد که دنبالش بریم!
توایلایت و رینبو دنبال مکس راه افتادن.......
۲۰ دقیقه بعد......
توایلایت و رینبو در سالن رو باز کردن......
توایلایت: ای وای! نیکا!

نیکا روی زمین بیهوش افتاده بود و تموم اطرافش هم پر خون بود......
رینبودش: فلورا و رامونا!
کامیلا: نگرا نباش فلورا! نیکا زندست! مطمئنم! اون یک بار رگش زده
شده ولی زندست!
یکهو چشمش به جک و ژینا افتاد که میخواستن به توایلایت و رینبو
شلیک کنن که اونا حواسشون نبود......
کامیلا: 

جک و ژینا: 
جک: خداحافظ خانوم دکتر!
کامیلا پرید جلوشون و توایلایت و رینبو رو پرت کرد رو مبل.......
بنگگگگگگگ!!!!!!
دوتا تیر خورد به کامیلا.......
کامیلا: آی! آه!!!
افتاد روی زمین و چشماش بسته شد.......
توایلایت: وای سرم! تووووو؟؟؟؟؟

جک: 
بریتنی: ( جیغ کشید ) رامونا! مواظب باش!
بریتنی ، رامونا رو پرت کرد پائین مبل و تیر ژینا خورد به سینه اش.......
رامونا: بریتنی!

بریتنی: آه! اوف!
بریتنی روی مبل ولو شد و چشماش رو آروم بست.......
فلورا: ماماااان!!!!

توایلایت: فلورا! دخترم! بیا اینجا!
رینبودش: رامونا! بیا اینجا!
رامونا از روی مبل بلند شد و با فلورا دویدن پیش توایلایت و رینبو......
جک: من برمیگردم! و اینبار هم واسه تموم کردن کار شما دوتا بر خواهم گشت!
همه رفتن بیرون.....
توی سالن کلی دانش آموز روی زمین بیهوش افتاده بودن......
همه جای زمین هم پر خون شده بود......
توایلایت و رینبودش و رامونا و فلورا رفتن کنار نیکا........
توایلایت: نیکا جون؟ خاله جون؟ خواهش میکنم چشماتو باز کن!
خاله جونم؟
فلورا: باز کن نیکا! میخوام چشمای قشنگتو دوباره ببینم! باز کن نیکاااا!!!
نیکا چشماش بسته بود و تموم لباسش پر خون بود و حتی شیشه ی عینکش
هم خونی شده بود.......
رینبو موهای نیکا رو ناز کرد........
رینبودش: نیکا جون؟

رامونا: 

توایلایت: 
نیکا حتی تکون هم نخورد و به نظر میرسید که........
این داستان ادامه دارد.......
پایان فصل اول.......
تاریخ شروع فصل دوم ⬅⬅⬅ دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ به جز روز های
یکشنبه و چهارشنبه
شنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۹۶ ♫ 14:46 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی