خرید بک لینک
یک ساعت گذشت و توایلایت ۵ بار دیگه هم به نیکا زنگ زد ولی نیکا

جواب نداد.......

نیکا: شماها چتونه؟ مگه من باهاتون چه کار کردم؟

خون دور لبشو پاک کرد........

جازمین: خفه!

فلورا و کامیلا و سلنا داخل اتاق شدن و درو بستن.......

نیکا از جاش بلند شد.......

نیکا: حسابتو میرسم جوجه فُکُلی!

جازمین و اپریل ، نیکا رو گرفتن........

نیکا: ولم کنین! ولم کنین باید مغز این دختره رو بترکونم!.... آخه عوضی!

مریض! دیوانه! تو چته؟ کی داره شماها رو کنترل میکنه؟ کی داره گولتون

میزنه؟

اپریل: آروم بگیر!

اپریل و جازمین ، نیکا رو هل دادن جلو........

فلورا: مگه قرار بود کسی گولمون بزنه؟

رامونا و بریتنی در اتاقو باز کردن.......

بریتنی: نیکا؟

رامونا: آهای! اینجا چه خبره؟

فلورا: خوبه شما دوتا هم اومدین!

کامیلا و سلنا ، رامونا و بریتنی رو هل دادن سمت نیکا و هر سه تاشون

پخش زمین شدن.......

نیکا: آخ!

بریتنی: میشه بگید اینجا چه خبره؟ صحنه ی نمایشه؟

کامیلا: فرقش با صحنه ی نمایش اینه که کاملا واقعیه!

فلورا: قرار بود فقط رامونا و نیکا رو بکشیم! اما حالا که تو هم هستی

عیب نداره! آماده این؟

نیکا: ( زیر لبی ) برو! برو! برو دیگه!

رامونا: با کی ای تو؟

بریتنی:

نیکا: ای کوفت!

رامونا و بریتنی رو محکم هل داد سمت دیوار.........

رامونا: مگه آزار داری خب؟

فلورا با تیغ نزدیک نیکا شد.......

نیکا: بزن! بکش! بکش که قاتل واقعی شناخته بشی! اینجا دو تا شاهد هستن!

بزن دیگه!

فلورا: بعد تو اونارو هم میکشم! فکر کردی!

فلورا تیغو بلند کرد و نیکا هم روشو برگردوند و جیغ کشید.......

کامیلا: نهههههههه!!!!!!

نیکا یکهو برگشت و دید که کامیلا دست فلورا رو درست وقتی که داشته

تیغ رو نزدیکش میکرده گرفته.........

کامیلا: فلورا! نکشش! مگه خُل شدی؟ میخوای دوست خودتو بکشی؟

آروشکا ( از پشت در ): لعنتی! چون اون ۴ تا جادو دارن طلسم مدت زیادی

روشون نموند!

فلورا: دوست؟...... اون دشمن منه! کجاش دوسته؟

کامیلا: نه! تو نباید اینکارو بکنی!....... نیکا! بلند شو!

نیکا از روی زمین بلند شد.......

کامیلا دست فلورا رو ول کرد و رفت پیش رامونا و بریتنی.......

فلورا:

کامیلا: خوبین؟

رامونا: آ.....آره!

نیکا:

یکهو فلورا جلوی دهن نیکا رو گرفت و تیغ توی دستشو روی دست نیکا کشید.....

نیکا خودشو آزاد کرد.....

نیکا: فلورااااااااااا!!!!!!

کامیلا: فلورا!

بریتنی: نیکا!!!

فلورا: نمیتونین به من بگین چه کار کنم و چه کار نکنم! برین عقب!

کامیلا: خیله خب! باشه!

کامیلا و بریتنی و رامونا و سلنا و اپریل و جازمین رفتن عقب.......

نیکا: بیا برو گم شو! این چه کاریه؟ تو چت شده؟ تو فلورا نیستی!

فلورا: تازه قراره بکشمت جلوی چشم اینا!

دنیِل( از پشت فلورا ):

نیکا:

بریتنی:

رامونا:

فلورا: چرا همتون ساکت شدین؟

دنیِل: نیکا بیا!

دست نیکا رو گرفت و کشید سمت خودش و پشت خودش قایمش کرد......

فلورا: جنابعالی کی باشن؟

دنیِل: دنیِل پارمینس هستم! تازه هم با نیکا آشنا شدم و باید بگم اگه میخوای

بکشیش باید از روی جنازه ی من رد بشی! اوکی؟

نیکا: دنیِل! دنیِل! تو رو جون هر کی دوست داری بگیرش! بگیررررش!!!

فلورا: بیا بیرون ترسو!

کامیلا: انورمینگ کالاواس!

کامیلا این وِرد رو گفت و باعث شد فلورا بیوفته روی زمین.......

رامونا: چه کارش کردی؟

کامیلا: طلسم شده!...... طلسمو باطل کردم!

فلورا: آخ! سرم!

بریتنی: فلورا! خوبی؟ چه بلایی سرت اومده؟ چرا میخواستی مارو بکشی؟

فلورا: من؟ بکشمتون؟ نیکا؟ تو چرا دستت خونیه؟

کامیلا: وای نه! این جادو فراموشی موقت داره! البته در مورد این اتفاق!

ازش بپرسین کی طلسمش کرده یادش نمیاد!

فلورا: م.....من چه کار کردم؟

کامیلا: هیچی عزیزم! هیچی! بیا بریم کافی شاپ یه فنجون قهوه بخور

که یکم آروم بشی!

کامیلا دست فلورا رو گرفت و بردش کافی شاپ........

دنیِل: نیکا! دستت خوبه؟

نیکا: درد میکنه!...... من واقعا ازت ممنونم دنیِل!

دنیِل: قابلی نداشت. خوشحالم که کمکتون کردم.

رامونا: شما از کجا فهمیدی؟

دنیِل: راستش من شبا تا دیروقت بیدارم! وقتی اتاقا رو چک میکنن و

میرن من میرم تو راهروها قدم میزنم و آهنگ گوش میدم و این جور کارها!

داشتم از اینجا میگذشتم که دیدم صدای جیغ و داد میاد و منم فکر کردم

کسی به کمک نیاز داره و واسه همین خیلی آروم درو باز کردم که کسی

نفهمه و بعدم که دیدید خودتون.

نیکا: اووووووففففف!!!!!

دنیِل یک پارچه ی سفید در آورد و دست نیکا رو گرفت و پارچه رو دور

بریدگی دستش بست......

نیکا:

دنیِل: اینو بذار یه مدت دور دستت باشه.

چند لحظه نیکا و دنیِل چشم تو چشم شدن......

بریتنی: اِهِم!

نیکا: اوه! امممممم...... ممنونم دنیِل!

دنیِل: راستی! شنیدم فردا مهمونی دبیرستانه! من میتونم.....؟

نیکا: البته که میتونی با من باشی.

دنیِل: واقعا؟

نیکا: بله!

دنیِل: ممنون نیکا. حالا نوبت منه بگم ممنون.

نیکا: فردا با هم تو حیاط یکم گفت و گو میکنیم تا آشنا بشیم بیشتر!

دنیِل: چرا که نه؟

بعد کلی حرف دنیِل رفت تو اتاقش......

نیکا: سلنا! جازمین! اپریل! کی شما رو طلسم کرده بود؟ زود! تند! سریع!

جواب بدین!

اپریل: آ.....آ.....آروشکا!

نیکا:

رامونا:

سلنا: تو رو خدا بهش نگین ما گفتیم! وگرنه میکشتمون!

نیکا: که اینطور!..... نگران نباش!...... بهش نمیگیم! میتونید برید......

شب بخیر!

سلنا و جازمین و اپریل و رامونا رفتن.......

نیکا: میدونستم این دختره یه چیزیش درست نیست!

صبح روز بعد......

نیکا بلند شد و دوش گرفت و کت و شلوار لیش رو پوشید با تاپ راه راه

سفید صورتی با کفشای پاشنه بلند صورتیش........

نیکا: مکس! چطور شدم؟

مکس:

نیکا: خیله خب! تو اتاق بمون و بیرون نرو! من زود میام!

گوشیشو برداشت و رفت.......

در حیاط.......

بعد کلی سلام و احوال پرسی.......

دنیِل: من کلا ماجرایی تو زندگیم ندارم! تو چطور؟

نیکا: دارم! ولی میترسم سرتو به درد بیارم!

دنیِل: نه! بگو.

نیکا کل ماجرای زندگی خودش و مادرشو براش تعریف کرد......

دنیِل: نگران نباش! من تا آخرش باهاتم! واقعا زندگی دردناکی داشتی!

نیکا:

دنیِل:

موهای نیکا رو ناز کرد.......

دنیِل: هم خوشگلی هم خوش برخورد!

نیکا: ممنون ولی به نظرم خوش برخورد نیستم!

دنیِل: چرا! هستی!

نیکا: اوه! ساعت ۹ شده! الان کلاسم شروع میشه! امممم...... شب میبینمت!

ساعتِ........ ۸.

دنیِل: باشه عزیزم. خدافظ.

ساعت ۱۲:۳۰ ظهر........

- امشب از فرصتت استفاده کن! اون نمیخواد با تو باشه؟ پس علاوه بر

خودش تموم دانش آموزای بیگناه اینجارو نفله کن!

- نگران نباش ژینا! میدونم چه کار کنم!

این داستان ادامه دارد......

جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ 21:23 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

صفحه بندی