جواب نداد.......
نیکا: شماها چتونه؟ مگه من باهاتون چه کار کردم؟
خون دور لبشو پاک کرد........
جازمین: خفه!

فلورا و کامیلا و سلنا داخل اتاق شدن و درو بستن.......
نیکا از جاش بلند شد.......
نیکا: حسابتو میرسم جوجه فُکُلی!

جازمین و اپریل ، نیکا رو گرفتن........
نیکا: ولم کنین! ولم کنین باید مغز این دختره رو بترکونم!.... آخه عوضی!
مریض! دیوانه! تو چته؟ کی داره شماها رو کنترل میکنه؟ کی داره گولتون
میزنه؟

اپریل: آروم بگیر!

اپریل و جازمین ، نیکا رو هل دادن جلو........
فلورا: مگه قرار بود کسی گولمون بزنه؟

رامونا و بریتنی در اتاقو باز کردن.......
بریتنی: نیکا؟
رامونا: آهای! اینجا چه خبره؟

فلورا: خوبه شما دوتا هم اومدین!
کامیلا و سلنا ، رامونا و بریتنی رو هل دادن سمت نیکا و هر سه تاشون
پخش زمین شدن.......
نیکا: آخ!

بریتنی: میشه بگید اینجا چه خبره؟ صحنه ی نمایشه؟
کامیلا: فرقش با صحنه ی نمایش اینه که کاملا واقعیه!
فلورا: قرار بود فقط رامونا و نیکا رو بکشیم! اما حالا که تو هم هستی
عیب نداره! آماده این؟
نیکا: ( زیر لبی ) برو! برو! برو دیگه!

رامونا: با کی ای تو؟
بریتنی: 
نیکا: ای کوفت!

رامونا و بریتنی رو محکم هل داد سمت دیوار.........
رامونا: مگه آزار داری خب؟
فلورا با تیغ نزدیک نیکا شد.......
نیکا: بزن! بکش! بکش که قاتل واقعی شناخته بشی! اینجا دو تا شاهد هستن!
بزن دیگه!

فلورا: بعد تو اونارو هم میکشم! فکر کردی!
فلورا تیغو بلند کرد و نیکا هم روشو برگردوند و جیغ کشید.......
کامیلا: نهههههههه!!!!!!
نیکا یکهو برگشت و دید که کامیلا دست فلورا رو درست وقتی که داشته
تیغ رو نزدیکش میکرده گرفته.........
کامیلا: فلورا! نکشش! مگه خُل شدی؟ میخوای دوست خودتو بکشی؟
آروشکا ( از پشت در ): لعنتی! چون اون ۴ تا جادو دارن طلسم مدت زیادی
روشون نموند!


فلورا: دوست؟...... اون دشمن منه! کجاش دوسته؟

کامیلا: نه! تو نباید اینکارو بکنی!....... نیکا! بلند شو!
نیکا از روی زمین بلند شد.......
کامیلا دست فلورا رو ول کرد و رفت پیش رامونا و بریتنی.......
فلورا: 

کامیلا: خوبین؟
رامونا: آ.....آره!
نیکا: 

یکهو فلورا جلوی دهن نیکا رو گرفت و تیغ توی دستشو روی دست نیکا کشید.....
نیکا خودشو آزاد کرد.....
نیکا: فلورااااااااااا!!!!!!

کامیلا: فلورا!
بریتنی: نیکا!!!
فلورا: نمیتونین به من بگین چه کار کنم و چه کار نکنم! برین عقب!

کامیلا: خیله خب! باشه!
کامیلا و بریتنی و رامونا و سلنا و اپریل و جازمین رفتن عقب.......
نیکا: بیا برو گم شو! این چه کاریه؟ تو چت شده؟ تو فلورا نیستی!

فلورا: تازه قراره بکشمت جلوی چشم اینا!
دنیِل( از پشت فلورا ): 
نیکا: 

بریتنی: 
رامونا: 
فلورا: چرا همتون ساکت شدین؟

دنیِل: نیکا بیا!
دست نیکا رو گرفت و کشید سمت خودش و پشت خودش قایمش کرد......
فلورا: جنابعالی کی باشن؟
دنیِل: دنیِل پارمینس هستم! تازه هم با نیکا آشنا شدم و باید بگم اگه میخوای
بکشیش باید از روی جنازه ی من رد بشی! اوکی؟
نیکا: دنیِل! دنیِل! تو رو جون هر کی دوست داری بگیرش! بگیررررش!!!


فلورا: بیا بیرون ترسو!

کامیلا: انورمینگ کالاواس! 
کامیلا این وِرد رو گفت و باعث شد فلورا بیوفته روی زمین.......
رامونا: چه کارش کردی؟
کامیلا: طلسم شده!...... طلسمو باطل کردم!
فلورا: آخ! سرم!
بریتنی: فلورا! خوبی؟ چه بلایی سرت اومده؟ چرا میخواستی مارو بکشی؟
فلورا: من؟ بکشمتون؟ نیکا؟ تو چرا دستت خونیه؟
کامیلا: وای نه! این جادو فراموشی موقت داره! البته در مورد این اتفاق!
ازش بپرسین کی طلسمش کرده یادش نمیاد!
فلورا: م.....من چه کار کردم؟
کامیلا: هیچی عزیزم! هیچی! بیا بریم کافی شاپ یه فنجون قهوه بخور
که یکم آروم بشی!
کامیلا دست فلورا رو گرفت و بردش کافی شاپ........
دنیِل: نیکا! دستت خوبه؟
نیکا: درد میکنه!...... من واقعا ازت ممنونم دنیِل!

دنیِل: قابلی نداشت. خوشحالم که کمکتون کردم.
رامونا: شما از کجا فهمیدی؟
دنیِل: راستش من شبا تا دیروقت بیدارم! وقتی اتاقا رو چک میکنن و
میرن من میرم تو راهروها قدم میزنم و آهنگ گوش میدم و این جور کارها!
داشتم از اینجا میگذشتم که دیدم صدای جیغ و داد میاد و منم فکر کردم
کسی به کمک نیاز داره و واسه همین خیلی آروم درو باز کردم که کسی
نفهمه و بعدم که دیدید خودتون.
نیکا: اووووووففففف!!!!!

دنیِل یک پارچه ی سفید در آورد و دست نیکا رو گرفت و پارچه رو دور
بریدگی دستش بست......
نیکا: 

دنیِل: اینو بذار یه مدت دور دستت باشه.
چند لحظه نیکا و دنیِل چشم تو چشم شدن......
بریتنی: اِهِم! 
نیکا: اوه! امممممم...... ممنونم دنیِل!
دنیِل: راستی! شنیدم فردا مهمونی دبیرستانه! من میتونم.....؟
نیکا: البته که میتونی با من باشی.

دنیِل: واقعا؟
نیکا: بله!

دنیِل: ممنون نیکا. حالا نوبت منه بگم ممنون.
نیکا: فردا با هم تو حیاط یکم گفت و گو میکنیم تا آشنا بشیم بیشتر!

دنیِل: چرا که نه؟
بعد کلی حرف دنیِل رفت تو اتاقش......
نیکا: سلنا! جازمین! اپریل! کی شما رو طلسم کرده بود؟ زود! تند! سریع!
جواب بدین!

اپریل: آ.....آ.....آروشکا!
نیکا: 

رامونا: 
سلنا: تو رو خدا بهش نگین ما گفتیم! وگرنه میکشتمون!
نیکا: که اینطور!..... نگران نباش!...... بهش نمیگیم! میتونید برید......
شب بخیر!

سلنا و جازمین و اپریل و رامونا رفتن.......
نیکا: میدونستم این دختره یه چیزیش درست نیست!

صبح روز بعد......
نیکا بلند شد و دوش گرفت و کت و شلوار لیش رو پوشید با تاپ راه راه
سفید صورتی با کفشای پاشنه بلند صورتیش........
نیکا: مکس! چطور شدم؟

مکس: 
نیکا: خیله خب! تو اتاق بمون و بیرون نرو! من زود میام!

گوشیشو برداشت و رفت.......
در حیاط.......
بعد کلی سلام و احوال پرسی.......
دنیِل: من کلا ماجرایی تو زندگیم ندارم! تو چطور؟
نیکا: دارم! ولی میترسم سرتو به درد بیارم!

دنیِل: نه! بگو.
نیکا کل ماجرای زندگی خودش و مادرشو براش تعریف کرد......
دنیِل: نگران نباش! من تا آخرش باهاتم! واقعا زندگی دردناکی داشتی!
نیکا: 

دنیِل: 
موهای نیکا رو ناز کرد.......
دنیِل: هم خوشگلی هم خوش برخورد!
نیکا: ممنون ولی به نظرم خوش برخورد نیستم!

دنیِل: چرا! هستی!
نیکا: اوه! ساعت ۹ شده! الان کلاسم شروع میشه! امممم...... شب میبینمت!
ساعتِ........ ۸.

دنیِل: باشه عزیزم. خدافظ.
ساعت ۱۲:۳۰ ظهر........
- امشب از فرصتت استفاده کن! اون نمیخواد با تو باشه؟ پس علاوه بر
خودش تموم دانش آموزای بیگناه اینجارو نفله کن!
- نگران نباش ژینا! میدونم چه کار کنم!
این داستان ادامه دارد......
جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ ♫ 21:23 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی