من: مامان این جعبه رو کارگرا نبردن چیکارش کنم
ویندی: بزارش صندق عقب ماشین
جعبه یکم سنگین بود خم شدم و برش داشتم که از دستم افتاد! چن نفر گرفتنش سرم گرفتم بالا
من: بچه ها!
توایلایت: فکر کردی برای خداحافظی نمیایم
جعبه رو زمین گذاشتن همو بغل کردیم بعد اشکمو پاک کردم
من: دلم برای همتون تنگ میشه
در جعبه رو باز کردم تمام عکسام با دوستام بود
سانست شیمر: ما هم دلمون تنگ میشه!
من: اگه مامانم زورم نمیکرد باهاشون برم اصلا ولتون نمیکردم
فلاترشای: قول میدی بیای دیدنمون
من: حتما
سعی میکردم خودمو خوشحال نشون بدم دوباره هم دیگه رو بغل کردیم
ویندی و بئو (مادر و پدر رینبودش) رفتن داخل ماشین
ویندی: بیا دخترم
جعبه رو بلند کردم نمی تونستم جلو اشکامو بگیرم مجبور بودم خونم، دوستام و مدرسه کانترلات رو ترک کنم
سوار ماشین شدم جعبه رو کنارم گذاشتم و برگشتم و برای دوستام دست تکون دادم و بعد سرمو برگردوندم و در حالی که از اونجا دور میشدم به عکسا خیره شدم
بقیش تو وبم یادتون نره هم اونجا هم اینجا نظر بدین:)
جمعه بیست و سوم تیر ۱۳۹۶ ♫ 11:22 ♫ Rainbow dash ( سارا ) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی