خرید بک لینک
صبح روز بعد در مدرسه.......

نیکا: کامیلا واقعا بابت مهمونی دیشب ممنون. خیلی خوش گذشت.

کامیلا: خوشحالم که بهتون بد نگذشته. به امیلی هم خیلی خوش گذشت.

نیکا: راستی امیلی کجا بود؟ موقع خدافظی ندیدمش!

کامیلا: خب راستش...... اون رفت خونه ی دوستش که دوستش انگار بهش

زنگ زده بود که کارش داره. واسه همین رفت.

نیکا: اوه. آهان!

فلورا: سلام دخترا.

نیکا: تو کدوم جهنم دره ای بودی؟

فلورا: مگه مامانمی که همه چی رو برات توضیح بدم؟

نیکا: هوی! بزرگترم ازت ها!

فلورا: باشی! چه ربطی داره؟

نیکا: زبونت درازه!

نیکا با عصبانیت رفت......

بیرون دبیرستان.......

جک: ژینا! زودباش! باید این جادو رو بکنی!

ژینا: جک! این جادو خیلی خطرناکه! ممکنه هر اتفاقی بیوفته!

جک: زود باش! هر چی شد پای خودم!

ژینا: خودت گفتیا!

داخل دبیرستان......

تق! تق! تق!

نیکا در اتاقشو باز کرد......

نیکا: خانوم پریس!

آنجلا: چائو! ببخشید که مزاحم شدم!

نیکا: مزاحم چیه؟ بفرمایید!

آنجلا: راستش دنبال کامیلا میگشتم ولی پیداش نکردم ! شما به ذهنم

رسیدی! به هر حال دوست صمیمی کامیلا هستی!

نیکا: خوب کاری کردین. بفرمایید.

آنجلا: راستش...... امروز هر چی امیلی رو صدا میزدم جوابمو نمیداد!.....

منم دیشب فکر کردم تو اتاقش خوابه و واسه همین بالا سرش نرفتم!.....

دیگه وقتی برای بار پنجم صداش زدم و جوابی نداد رفتم تو اتاقش ولی

تو اتاقش نبود!...... کل اتاقو گشتم و بعدم داخل کمد رو نگاه کردم که.......

دیدم بیهوش افتاده تو کمد!

نیکا: چییییی؟؟....... آخه چطور؟

آنجلا: نمیدونم!...... فکر کنم مُرده!

نیکا: نفس نمیکشید؟

آنجلا: نه!....... بردمش بیمارستان و بهم گفتن که منتظر شنیدن هر خبری

باشم!

نیکا:

آنجلا:

نیکا: من پیگیری میکنم خانوم پریس!

آنجلا: گرسیاس! ممنونم.

نیکا با عصبانیت در اتاقو بست و رفت.........

توی راهرو فلورا رو پیدا کرد........

نیکا: فلورا!

فلورا:

نیکا: تو......تو....... دیشب چه مرگت بود؟....... فکر نکن نفهمیدم که تو.....

رامونا رو پرت کردی پایین!....... تو چته؟

فلورا: تو چی داری میگی؟

نیکا: چه بلایی سر امیلی آوردی؟..... اون دختره بیگناه رو انداختی تو کمد!

تو کشتیش فلورا! میفهمی؟

فلورا: نیکا تو چی داری میگی؟

نیکا دست فلورا رو گرفت.......

نیکا: خودتو به اون راه نزن.

فلورا: تو واقعا خُلی!

نیکا: اگه من خُلم!....... تو هم یک قاتلی!...... تو امیلی رو کشتی!.... کی تو

رو تحریک کرده؟...... کی داره کنترلت میکنه؟...... حرف بزن لعنتی!

آروشکا پشت دیوار به حرفاشون گوش میداد......

آروشکا:

فلورا: تو واقعا عقلتو از دست دادی! به نظرم بهتره خودتو به یک

دکتر نشون بدی!

نیکا: حرف بزن وگرنه همین الان خونتو اینجا میریزم!

فلورا دستشو کشید.......

فلورا: جرئتشو نداری!

نیکا: باور کن فلورا! کاری میکنم که مرغای آسمون به حالت زار زار

گریه کنن! دختره ی عوضی! قاتل کثافت!

فلورا: خواهیم دید!

فلورا رفت......

نیکا هم رفت سمت اتاقش.......

سرش تو گوشیش بود که یکهو خورد به یک پسره ای!....

پسره: اوه! من عذر میخوام!

نیکا: نه! نه! تقصیر من بود! من اصلا حواسم به جلوم نبود!

پسره:

نیکا:

چند ثانیه چشم تو چشم شدن.......

پسره: اوه! ببخشید! من دَنیِل پارمینس هستم!..... و شما؟

نیکا: نیکا...... نیکا دازل!

دَنیِل: خوشبختم...... سال اولی هستی؟

نیکا: بله.

دَنیِل: چه عالی! منم سال اولی هستم.

نیکا: بل.....بله..... خیلی عالیه! عذر میخوام. اجازه میدید؟

دنیِل: بله البته.

نیکا سرشو انداخت پایین و رفت.......

دنیِل:

نیکا رفت توی اتاق و درو بست......

نیکا: هووووفففففف!!!!!

۱ ساعت بعد......

تق! تق! تق!

نیکا در اتاقو باز کرد......

اپریل و جازمین پشت در بودن.......

اپریل:

جازمین:

نیکا: بعد این یک ماه! شما دوتا کجا بودین؟

جازمین:

نیکا: چرا اینجوری نگاه میکنین؟ طلب کارین؟

اپریل از پشتش چیزی رو در آورد.......

نیکا:

جازمین: دختره ی خیره سر! تو فلورا رو تهدید میکنی؟

یکهو جازمین و اپریل پریدن داخل......

نیکا: کمممممک!!!!!

اپریل در اتاقو بست........

در اتاق شماره ی ۲۶۷........

- یعنی چی؟ یعنی میگی نجاتش بدم؟ امشب؟

- بله!

- دیوانه ای ها! من میخوام درستش کنم بعد برم نجاتش بدم؟

- خب اونجوری میکشنش! خودت که نقشتو یادت نرفته؟

- راست میگی! خب ساعت چند؟

- دقیقا...... ساعت ۱۲ نیمه شب!

در بیمارستان........

آنجلا: چی شد؟

توایلایت: شانس آورده! زندست!

آنجلا توایلایت رو بغل کرد.......

آنجلا: ممنونم! ممنونم! واقعا ممنونم!

توایلایت: وظیفه ام بود عزیزم.

امیلی رو با تخت بردن تو اتاق و آنجلا هم رفت دنبالش......

توایلایت: فلورا که الان سر کلاس فوق العادشه! بذار به نیکا زنگ

بزنم!

گوشیشو در آورد و شماره ی نیکا رو پیدا کرد......

توایلایت: زود بااااش! بردار دیگه!

جازمین گوشی نیکا رو برداشت و نگاه کرد........

جازمین: هه!

توایلایت: تو دیگه کجایی؟

جازمین: موقع خوبی واسه زنگ زدن نبود!

علامت قرمز رو کشید و تماس قطع شد.......

بوق! بوق! بوق! بوق!

توایلایت: یک ساعت دیگه بهش زنگ میزنم! فکر کنم کلاسشون

یک ساعت دیگه تموم میشه!

جازمین: اینم از این!

نیکا:

این داستان ادامه دارد.....

پنجشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۶ 14:59 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

صفحه بندی