خرید بک لینک
رامونا: فلورا! چرا اومدی اینجا؟ کارم داشتی؟

فلورا: هوم؟..... نه! چه کاری؟

رامونا: آخه یجوری گفتی رامونا فکر کردم اتفاقی افتاده!

فلورا: نه چیزی نیست! راستش اسمتو صدا میزدم که ببینم کجایی!

در حیاط......

نیکا از خونه خارج شد و با مکس رفت توی حیاط و روی پله های ورودی در

نشست......

نیکا:

تو ذهن نیکا.......

جک: یاد بگیر با بزرگترت درست صحبت کنی! تا الانش که زندگیت تو

بد مخمصه ای افتاده!...... از این بدترش نکن!

نیکا:

بیرون از ذهن نیکا.......

نیکا: تو زندگیم رو واسم زهره مار کردی!

یک سنگ برداشت و انداخت توی استخر........

صدای شکستن شاخه ی درخت از پشت خونه اومد......

نیکا از جاش بلند شد و نور گوشیشو انداخت جلوی پاش........

مکس: غررررررررر!!!!!!

نیکا: کی اونجاست؟

جوابی نیومد.......

نیکا: جواب بده!

دستشو کرد تو جیب پشتیش و به تفنگش گرفت.......

آروشکا یکهو سرشو آورد بالا......

آروشکا: اوی!

نیکا: آروشکا؟

آروشکا: اوه! سلام نیکا!

نیکا: چه کار داشتی میکردی؟

آروشکا: امممم...... راستش داشتم این شاخه ی خشکو میشکوندم!

نیکا: واسه چی؟

آروشکا: چون که...... خیلی زشت بود!

نیکا: توضیحت غیر طبیعیه!

جیییییییغغغغغغع!!!!!!

نیکا:

آروشکا:

نیکا: رامونااااا؟؟؟؟؟

نیکا با تمام سرعت دوید سمت خونه.......

بریتنی: رامونا! رامونا؟ چی شده؟ حرف بزن!

نیکا همه رو زد کنار.......

رامونا: آی!آی!آی!آی!

نیکا: چی شده؟

امیلی: ما که حواسمون نبود ولی یکهو دیدم از بالای پله ها پرت شد

پایین!

نیکا: جاییت نشکسته؟

رامونا: نه! چیزی نیست! راستش فکر کنم سرم گیج رفت اون بالا

و همین باعث شد بیوفتم!

فلورا: ( )

نیکا دست رامونا رو گرفت و بلندش کرد.......

آنجلا: مامامیا! خوبی عزیزم؟

رامونا: بله خانوم پریس. متشکرم.

بعد از شام........

ساعت ۱۲ نیمه شب........

نیکا برای قدم زدن رفت توی حیاط........

ستاره های نگین دار روی کفشاش و موهاش زیر نور حیاط برق میزدن....

بعد کلی راه رفتن بریتنی رو روی تاب دید......

نیکا: میتونم بشینم؟

بریتنی: البته!

نیکا روی تاب نشست........

نیکا: بریتنی! راستشو بگو! چی رو داری پنهون میکنی؟

بریتنی: نمیتونم بهت بگم نیکا! اون روز هم بهت گفتم!

نیکا: من واسه اون حرفایی که بهت زدم عذر میخوام! کنترل خودمو

از دست دادم چون دل خوشی هم از اونا ندارم! ولی اگه از باروُن اسمیت

یا جک میترسی باید بگم که نگرانیت بیهوده است! اونا هیچ غلطی نمیتونن

بکنن!

بریتنی:

نیکا: خب؟

بریتنی: راستش مامان من........

نیکا:

بریتنی: رریتنی اسپارکله!

نیکا: ی.....یع.....نی......تو......؟

بریتنی: درسته!...... من دختر خاله ی تو اَم!

نیکا: ولی تو چرا اینو پنهون کردیش؟

بریتنی: چون که..... اونا پدر منو میشناسن!....... تو هم که دختر خانواده

محسوب میشی!....... با مادر منم آشنایی دارن!........ اینجوری علاوه بر

خودم تو رو هم اذیتت میکردن!

نیکا: الانشم کم اذیتم نمیکنن!

بریتنی: خب به هر حال!

نیکا: یه چیز دیگه هم هست!

بریتنی: راستش...... یکی دو سال پیش یکی از دانش آموزا..... با یکی

از بچه های دیگه ی مدرسه رفته بودن بیرون...... ساعت ۱۱ شب!..... موقعی

که به دم در مدرسه رسیده بودن همه جا مِه بود و جایی دیده نمیشد!......

یکهو دوتا چشم سبز دیدن و وقتی خواستن برن تو..... اون دانش آموز

دید که دوستش نیست!....... روی زمین هم کلی خون ریخته بود!.......

میگفت یک نفر دستمو گرفت تو مِه و منم ترسیدم و فرار کردم داخل

مدرسه....... میگفت که روز بعد رفتن و جسد دوستشو پشت در مدرسه

پیدا کردن!

نیکا: اون دانش آموز کیه؟

بریتنی: امسال رفت از این مدرسه! اسمش زیاد یادم نیست!

نیکا:

بریتنی:

نیکا به جلو خم شد و به دور و بر نگاه کرد.......

یکهو چشمش به دوتا چشم سبز بزاق تو بوته ها افتاد و ازش گذشت و

دوباره به اون بوته ها نگاه کرد اما اون چشما نبودن!.......

نیکا:

یکهو رعد و برق زد.........

بریتنی: میخواد بارون بیاد!

نیکا: اوهوم!

بارون شدیدی بعد از چند تا رعد و برق دیگه شروع به بارش کرد.......

نیکا از جاش بلند شد و رفت زیر بارون........

لباساش ، موهاش و عینکش خیس شدن و اون فقط زیر بارون ایستاده بود....

بریتنی: سرما نخوری!

نیکا: نه! ایستادن زیر بارون آرومم میکنه!

داخل خونه.........

امیلی از پله ها بالا رفت و خواست داخل اتاق کامیلا بشه که........

فلورا: خواستم رامونا رو بکشم ولی خیلی خوش شانس بود و نمرد!

کامیلا: خب پس بهتره از خیرش بگذریم فعلا!

امیلی گوش وایستاده بود......

امیلی:

سلنا: میریم سراغ اصل کاری!...... یعنی.......

فلورا: نیکا!

امیلی:

کامیلا: ولی مواظب باشید چون دیوار موش داره موشم گوش داره!

امیلی:

یکهو یک نفر دست امیلی رو گرفت و کشیدش داخل اتاق........

کامیلا ، امیلی رو پرت کرد داخل........

امیلی: شماها چتونه؟ این حرفا چی بود؟

فلورا: پس همه رو فهمیدی!

امیلی: بله! فهمیدم و قراره به همه بگم!

کامیلا: فکر نکنم بتونی خواهر گلم!

امیلی: تو کامیلا نیستی! چرا میخواین نیکا و رامونا رو بکشین؟

کامیلا:

فلورا یک چاقو از توی جیبش در آورد و آروم آروم نزدیک امیلی رفت......

امیلی: جلو نیا! جلو نیا! جلو بیای جیغ میکشم!

کامیلا: خواهرمو نکشی!

فلورا: نمیکشمش! نترس!

امیلی: پس اون چاقو تو دستت چه کار میکنه؟

فلورا یک قدم نزدیکتر رفت.......

امیلی با تموم سرعت خواست در بره که کامیلا گرفتش.......

کامیلا: شما جایی نمیری عزیز دلم! حداقل تا وقتی که نیکا و رامونا

رو نفله کنیم!

امیلی: ماماااان!!!! ماماااان!!!! کامیلا دیوانه شده! اینا دیوانه ان!

کامیلا امیلی رو برد توی کمد پرت کرد و درو بست و قفل کرد........

امیلی: نههههه!!!! کامیلااااا!!!! درو باز کن!!!! باز کن!!!! خواهش میکنم!

کامیلا: خوش بگذره خواهر جون!

همشون از اتاق رفتن بیرون........

امیلی: کممممممک!!!!!!...... یکی منو بیاره بیرون!...... اینجا خیلی

اکسیژن کمه!!....... کامیلاااااااا!!!!! خواهر جون!!! برگرد به خودت!

مدام به در کمد مشت میکوبید و یکهو از بی اکسیژنی افتاد روی زمین........

امیلی: کامیلا!....... کامیلا!

کم کم چشماش بسته شد و........

این داستان ادامه دارد.......

چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ 21:0 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

صفحه بندی