خرید بک لینک
جک: خب! اینم از این!

طناب دست نیکا رو محکم کشید.....

نیکا: آی! اییییشششش!!!

جک: بهت پیشنهاد میدم که اصلا کاراگاه نشی! چون اگه بخوای کسی رو

نجات بدی خودت هم گیر میوفتی! فکر کنم قبل اینکه میخوای دست به کاری

بزنی اصلا نقشه نمیکشی! نه؟

نیکا: سعی میکنم جوابتو ندم!

جک: باشه! هر جور مایلی! خانوم دکتر؟ نمیخوای چیزی به دختر بهترین

دوستت بگی؟

توایلایت: نیکا!

نیکا: من معذرت میخوام! بدون فکر عمل کردم!

توایلایت: مهم نیست! اینا اشتباهاتتن که بهت درس میدن!

نیکا: هوی تو! نمیخوای عینکمو بدی؟ من واقعا هیچی نمیبینم!

جک: اوه یادم رفته بود نمره چشمت ۳ شده!

توایلایت: تو.....تو.....عینک میزنی؟...... ولی چطور؟

نیکا: بله!...... نمیخواستم بهتون بگم اینو...... ولی درسته من الان تقریبا

۱ ماهه که عینک میزنم!

توایلایت:

جک عینک نیکا رو زد به چشمای نیکا.........

نیکا: فلورا کجاست؟

جک: گفتم که پیش من نیست! ولی حالش خوبه!

نیکا: داری با پوزخند میگیا!

جک: خب واقعا حالش خوبه!

نیکا:

توایلایت: نیکا! اونا میخوان......

جک: آ! آ! آ! قرار شد حرفی در این باره نزنی خانوم دکتر!

دهن توایلایت رو بست........

جک: مکالمه ی خوبی بود! درضمن!...... نیکا سعی نکن فرار کنی!......

اینجا برات امن تره!........ همینجا بمونید تا من برگردم.

جک رفت بیرون و درو قفل کرد......

نیکا: نمیدونم منظورش چی بود ولی باید یجوری اینا رو باز کنم!.... باید

بفهمم که شما چی داشتی میگفتی!..... مکس کجاست؟

نیکا سوت زد.........

- واق! واق! واق!

نیکا: مکس! زودباش! اینارو باز کن!

مکس رفت و با دندوناش طنابای نیکا رو جوید و باز کرد.......

نیکا: خیله خب!

نیکا رفت و توایلایت رو هم باز کرد........

نیکا: چی داشتین راجب به فلورا بهم میگفتین؟

توایلایت: فلورا؟

نیکا: آره دیگه! اونا میخوان چه کارش کنن؟

توایلایت:

نیکا:

توایلایت: نمیتونم بگم!....... وگرنه میکشنش قبل اینکه!.....

نیکا: خب پس نگو!

نیکا رفت سمت پنجره........

توایلایت: کجا؟

نیکا: دارم فرار میکنم!

توایلایت: با چی؟ کیفت!

نیکا رفت کیفشو برداشت و توشو نگاه کرد.......

نیکا: گوشیم هست!....... اون چیزا هم هست!

توایلایت: کدوم چیزا؟

نیکا: دیگه!

نیکا رفت روی سقف خونه بغلی نشست و و چون سقفش شیب داشت

سُر خورد پایین.......

توایلایت و مکس هم رفتن روی سقف و سُر خوردن.......

نیکا: خاله! زود برو خونه مواظب خودت هم باش! منم میرم مدرسه!

توایلایت: باشه! ولی از دستم ناراحت نشو!

نیکا: نع!

نیکا با مکس دویدن و از توایلایت دور شدن........

توایلایت: اگه بهش بگم که فلورا قراره بکشتش و جک هم بفهمه فلورا

رو میکشه! ولی....... میدونم چه کار کنم!

در دبیرستان........

نیکا داشت میدوید و دم در خورد به رامونا و افتادن روی زمین......

رامونا: اوووف!!! سرم!

نیکا: عذر میخوام!

رامونا: از کجا بدین شتابان میای؟

نیکا: خیابون! فلورا چی شد؟

رامونا: فلورا و کامیلا و اپریل و جازمین و سلنا اینجان! اومدم دنبال تو

که ببینم کجایی!

نیکا بلند شد و رفت داخل......

نیکا: فلورا!

فلورا: سلام نیکا!

نیکا رفت فلورا رو بغل کرد......

نیکا: تو کجا بودی؟

فلورا: راستش خودمونم یادمون نمیاد!

بریتنی: راستی! امروز تولد امیلی هستشا! یادتون هست که؟

کامیلا: درسته! باید بیاین همتون!

نیکا: باید برم یه چیزی واسش بگیرم خب!

فلورا: منم همینطور! باهات میام!

نیکا: اوکی.

رامونا هم باهاشون رفت و بقیه رفتن که آماده بشن........

سه تایی رفتن به یک فروشگاه بزرگ نزدیک مدرسه......

نیکا: من میرم به این بخش فروشگاه! شما دوتا هم برین یه بخش دیگه!

فلورا و رامونا:

بخش پوشاک.......

فلورا: امشب باید یک سره کنم کارشو؟

آروشکا: نه! زوده! باهاش یکم صمیمی شو و خوش رفتاری کن! هر وقت

که لازم شد بهت میگم!...... حالا برو اگه ببیننت شک میکنن!

بخش لوازم الکترونیکی.......

نیکا: هوووفففف!!!!

- می بینم فرار کردی و موفق شدی!

نیکا: ببینم! تو همه جا دنبال سرمی نه؟

جک: نباید ببینم دخترم کجا میره؟

نیکا: دست از سرم بردار! من در اصل باید ازت انتقام بگیرم! اینو بدون!

اگه از خود بی خود بشم واست پشیمونی به بار میاره!

نیکا خواست بره که جک دستشو گرفت.......

جک: یاد بگیر با بزرگترت درست صحبت کنی! تا الانش که زندگیت تو

بد مخمصه ای افتاده!...... از این بدترش نکن!

مکس: غررررررر!!!!!!

نیکا دستشو از دست جک کشید......

نیکا:

جک:

نیکا رفت.......

مکس هم دنبالش دوید.......

جک: فعلا بذاریمش به حال خودش!...... ببینیم چی میشه! بعدشم وقت

اجرای نقشه ی شماره ی ۴ هستش!

۴ ساعت بعد......

همه تو خونه کامیلا بودن و کامیلا هم رفته بود امیلی رو بیاره......

چراغا رو خاموش کردن.......

امیلی: کامیلا؟ چقدر تاریکه اینجا! مگه نگفتی تولد بریتنیه؟

کامیلا: چرا..... همه طبقه ی بالا رفتن.

کامیلا و امیلی رفتن سمت در و امیلی درو باز کرد........

- تولدت مبارک!

همه فشفشه و شرشره دستشون بود و مامان امیلی و کامیلا هم کیک

تولدش دستش بود.......

امیلی: وای!

کامیلا: تولدت مبارک خواهر کوچولو!

امیلی پرید تو بغل کامیلا.......

امیلی: ممنونم! واقعا ممنونم!

امیلی رفت و مامانش و تموم کسایی که اونجا بودن رو بغل کرد.

نیکا: امیدوارم که همیشه شاد باشی!

امیلی: مرسی نیکا.

بعد اینکه همه رفتن توی پذیرایی رامونا رفت طبقه ی بالا.......

رامونا: اَههههه!!! موهام همش خراب میشه!

در حال درست کردن موهاش توی آینه شد.......

- رامونا؟!

رامونا:

این داستان ادامه دارد......

سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ 13:30 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

صفحه بندی