خرید بک لینک
رامونا: نیکا! نیکا! نیکا!

نیکا با جیغ از خواب پرید.......

نیکا: چ...چیه؟ من کج....کجام؟

رامونا: تو اتاقتی! خواب دیدی! چیزی نیست!

نیکا: فلورا؟ کامیلا؟ بریتنی؟

رامونا: بریتنی که تو اتاقشه و فلورا و کامیلا هم معلوم نیست کجان!

چون وقتی به هوش اومدم تو اتاق خودم بودم!

نیکا: ی....یع....یعنی الان من صورتم سالمه؟

رامونا: سالمه سالمه! مگه قرار بوده چیزی بشه؟

نیکا گوشیشو برداشت و به فلورا زنگ زد.......

- دستگاه مشترک موردنظر خاموش میباشد!

زنگ زد به توایلایت.......

نیکا: ج...جواب داد......گرفت!

گذاشت روی آیفون........

رامونا:

- نیکااااااا!!!!!!! نیکااااااااا!!!!!!

قطع شد........

دوباره شماره رو گرفت........

- دستگاه مشترک مورد نظر خاموش میباشد!

نیکا: همین الان خاموش کرد! الان واقعا نشون میده تو بد دردسری افتاده

هم خاله توایلایت و هم فلورا!

نیکا از جاش بلند شد و رفت سمت در........

نیکا: رامونا! تو و بریتنی زود برین تو حیاط و چند تا خیابون پایین تر

رو هم بگردین! منم با مکس اینجا هستم! یه کارایی رو انجام میدم که شاید

کمکمون کنه!

رامونا: اوکی!

رامونا رفت بیرون........

نیکا زنگ زد به جک.........

نیکا: حالا وقتی بیهوشیم میارینمون مدرسه؟

جک: بله!

نیکا: میدونم فلورا و خاله توایلایت اونجان! ولشون کن برن!

جک: فلورا رو نمیدونم ولی خالت اینجاست و داره کلی کِیف میکنه!

نیکا: اگه یک مو ازش کم بشه.....

جک: داری بازم تهدید میکنی؟ کم بوده برات نه؟ ببین الان این کل زندگیش

تو دست منه! میتونم خیلی راحت بکشمش! جسدشو بیارم بهت بدم؟

نیکا: نه!

جک: فلورا هم جاش امنه ولی پیش من نیس!

توایلایت:

جک: من برم به کلی کار برسم! خداحافظ!

قطع کرد.......

نیکا: مردشورتو ببرن مردیکه ی نکبت!

گوشیشو گذاشت توی کیفش و رفت لباساش رو عوض کرد.......

شلوار کوتاه راه راه سفید مشکیش با دامن بنفشش و تاپ سرخابیش و کفشای

نسبتا پاشنه بلند مشکیش رو پوشید و ساعت مشکیشو دستش کرد......

نیکا: مکس! بیا!

سریع از کنار دفتر گذشت و از مدرسه دوید بیرون........

نیکا: خاله توایلایت یا فلورا؟

بعد کلی فکر.......

نیکا: اگه خاله توایلایتو اول پیدا کنم کارم راحت تر میشه!

در زیر زمین مدرسه.......

فلورا به هوش اومد و دید نمیتونه کاری کنه و جایی رو ببینه!

فلورا: مممممممم!!!!!!

یک نفر از پشت چشم و دهنشو باز کرد........

فلورا: تو کی هستی؟ از من چی میخوای؟

آروشکا: میفهمی عزیزم!

فلورا: آروشکا؟؟؟ تو؟ این چه مسخره بازی ایه؟ بازم کن بذار برم!

آروشکا: مسخره بازی نیست و همش واقعیه!

فلورا: یعنی چه؟ کوچیکتر از خودت گیر آوردی؟ بذار برم! من چه کارت

کردم؟

آروشکا: هیچ کار عزیزم! هیچ کار!

فلورا: کامیلا! اون کجاست؟

آروشکا: همینجا!

بشکن زد و چراغای رو به رو روشن شد.......

دستای کامیلا و اپریل و جازمین و سلنا با زنجیر به دیوار بسته شده بود....

کامیلا: نباید بهت اعتماد میکردم! این جواب اعتماد من به تو نبود!

آروشکا: یادت باشه که! دیگه همینجوری به کسی اعتماد نکنی!

فلورا: ازمون چی میخوای؟

آروشکا: به قتل رسوندن نیکا و رامونا!

فلورا: نه! من اینکارو نمیکنم!

کامیلا: آروشکا! خواهش میکنم! تو همون آروشکای مهربونی که من میشناسم.

خواهش میکنم!

آروشکا: نه! تو اشتباه میکنی! تو خیلی لطف داشتی بهم اعتماد کردی! منم

میخوام جبران کنم!

تیغشو در آورد و دست کامیلا رو برید......

کامیلا: آاااییییی!!!!!!

دستشو فرو کرد تو شکمش و روی زمین نشست.......

فلورا: ولش کن روانی!

آروشکا: چشم! پس اول نوبت خودته!

فلورا: نوبت چی؟....... ولم کن....... نیکاااااا!!!!!!

آروشکا: نیکا؟ اون دختره ی روانی و عصبی؟ چرا باید کمکت کنه؟ اون

که الان تو مدرسه نیست! هر چقدر هم میخوای جیغ و داد کن ولی هیچکس

صداتو نمیشنوه!

فلورا: اون روانی و عصبی نیست!...... اون زندگیش با تو فرق میکنه

خانووووم!

آروشکا: زیادی حرف میزنی!

با دستاش یه چیز سبز رنگی درست کرد و فرستادش سمت فلورا......

فلورا: نههههههههه!!!!!!

کامیلا: فلورا نه!

سلنا:

چشمای فلورا سبز شد و دوباره برگشت به رنگ اولیش......

فلورا: چی شده؟

آروشکا: فلورا عزیزم!

دست و پای فلورا رو باز کرد.......

فلورا: من چطوری؟.....

آروشکا: این! این دختره این بلا رو سرت آورده!

عکس نیکا رو نشونش داد.......

فلورا: میکشمش! همین بلا رو سر خودش میارم!

کامیلا: فلورا! نه! اون دوستته!

آروشکا: دیگه دوست شما هم نیس! دشمنتونه!

یه چیز سبز رنگ هم فرستاد سمت کامیلا و سلنا و جازمین و اپریل.....

کامیلا: ( تو دلش ) میدونم که نیکا رو نمیکشیم!

آروشکا:

ساعت ۱۷........

نیکا: طوری که گوشیش نشون میده باید اینجا باشن!

نیکا جلو رفت و به یک ساختمون خیلی بزرگ اداری رسید و مکس هم

همراهش میرفت.........

نیکا در زد و در خود به خود باز شد......

نیکا: چقدر تاریکه!

نور گوشیشو انداخت اطراف........

نیکا: خاله توایلایت؟ صدامو میشنوی؟ نیکا ام!

انعکاس صداش تو فضا میپیچید........

رفت سمت راه پله ها و ازشون ۲ طبقه بالا رفت........

یک مرتبه دید مکس غیب شده........

نیکا: مکس؟

صدای پاشنه ی کفشش هم مثل صدای خودش توی فضای ساختمون

میپیچید و همچنان میرفت بالا........

نیکا: مکس؟ خاله؟ کی اینجاست؟ زود باش خودتو نشون بده!

جیییییررررر!!!!!!

نیکا برگشت به پشت سرش......

نیکا: کی اینجاست؟

بالاتر رفت و به طبقه ی پنجم رسید.......

یه در باز بزرگ اونجا دید و رفت سمتش.......

جییییرررررر!!!! ( صدای باز شدن در )

نیکا:

-

یکهو یک نفر دستشو گذاشت جلوی دهنش و دوتا دستاشو گرفت.......

- میبینم که بازم خانوم کاراگاه گیر افتادن!

نیکا: مممممممممم!!!!!!

یکی گوشیشو ازش گرفت........

- ببریدش پیش اون ببندینش!

نیکا:

همون شخصی که گوشیشو گرفته بود عینکشو از روی چشماش برداشت.....

- حالا بهتر شد!

نیکا: ممممممممم!!!!!!

سعی کرد دستاشو آزاد کنه که دست یارو رو از جلوی دهنش برداره

اما موفق نشد......

نیکا:

-

این داستان ادامه دارد........

سه شنبه بیستم تیر ۱۳۹۶ 3:41 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: يکشنبه 25 تير 1396 ساعت: 23:11

صفحه بندی