خرید بک لینک
نیکا از اتاق آروشکا بیرون اومد و عینکشو داد بالا و درو بست.......

آروم آروم از پله ها پائین رفت و رفت سمت اتاقش.....

نیکا:

پائین پله ها به رامونا برخورد کرد.......

رامونا: کجا بودی؟

نیکا: طبقه رو اشتباهی رفته بودم!

رامونا: آه.....آهان!

نیکا: ببخشید!

از کنار رامونا رد شد و رفت داخل اتاقش و درو بست.....

رامونا: چرا انقدر عجیب رفتار میکرد؟

رامونا رفت طبقه ی پائین......

نیکا به در اتاقش تکیه داده بود......

نیکا: هووووووفففف!!!! ( نفس عمیق )

رفت سمت تختش و روش نشست......

براش پیام اومد.....

گوشیش رو برداشت و نگاه کرد......

- امشب ساعت ۹ بیا بیرون مدرسه! کارِت دارم!

نیکا:

- جیییییییییغغغغغغغغغ!!!!!

نیکا:

از روی تخت بلند شد و رفت در اتاقو باز کرد.....

نیکا: چی شده؟

فلورا: نمیدونم!

نیکا رفت بیرون و در اتاقو بست.......

همه ی بچه ها داشتن میرفتن طبقه ی بالا.......

- پائین! برید پائین!

خانوم لایت و خانوم نایت همه بچه ها رو بردن پائین تو حیاط.......

رامونا: یعنی چی شده؟

فلورا: کی اون بالا بود و جیغ زد؟

بریتنی: فکر کنم اونطور که بچه ها میگن تینا اون بالا بوده!

نیکا: تینا کیه؟

فلورا: همکلاسی ما! یادته؟ اون دختر مو قهوه ایه با چشمای روشن که

اکثراً لباس های صورتی و آبی میپوشه!

نیکا: آهان! فهمیدم!

بریتنی: اونجاست! همه دورش جمع شدن!

نیکا ، بریتنی ، فلورا و رامونا رفتن سمت تینا و دانش آموزایی که

دورش جمع شده بودن......

- موضوع از چه قراره تینا؟ چی دیدی که جیغ زدی؟

تینا: جسد یکی از بچه هارو! در واقع هم اتاقیم!

فلورا: کی؟

تینا: آروشکا مِرولاین!

فلورا:

رامونا:

بریتنی:

نیکا:

بریتنی: ببینم! تو مطمئنی که جسدش بود؟ شاید زنده بوده!

تینا: کاملا مطمئنم! یک نفر با گلدون بهش حمله کرده! زده تو سرش و

صحنه ی جُرم رو ترک کرده!

نیکا:

رامونا: کار کی بوده؟

تینا: منم دوست دارم مثل شما بدونم!

- دانش آموزان عزیز! لطفا همه برن سر کلاسشون. با تشکر!

همه ی دانش آموزا رفتن بالا و هر گسی رفت تو کلاس خودش.......

نیکا نرفت سر کلاس و پشت دیوار جای راه پله ها قایم شد......

دوتا دکتر ، آروشکا رو روی تخت گذاشته بودن و از پله ها پائین میرفتن....

نیکا:

خانوم لایت و خانوم نایت هم اومدن پائین......

خانوم نایت: باید بهش خبر بدم حتما!

خانوم لایت: به کس خاصی مشکوکی؟

خانوم نایت: آره! مشکوکم چجورم!

نیکا:

خانوم لایت: خب کیه؟

خانوم نایت یه چیزی تو گوش خانوم لایت گفت......

خانوم لایت: اوه! اوکی!

خانوم لایت و خانوم نایت رفتن تو دفتر.....

نیکا یواشکی از پله ها بالا رفت و رفت داخل اتاق آروشکا......

نیکا: شناسنامه اش باید یه جایی همین جاها باشه!

کل کشوهاش رو گشت و از آخر زیر لباساش پیداش کرد.......

نیکا: ایناهاش!

بازش کرد و توشو نگاه کرد......

نیکا: نام پدر و مادر! نام پدر و مادر!

بالاخره به نام پدر و مادر رسید.......

نیکا: چیییی؟؟؟

نام پدر: دیوید کالنر نام مادر: اریکا مِرولاین

نیکا: د....دیوید......ک....کا.....کالنر؟....... ی....یع....نی......ج...جک

.....اس.....اسمیت!

عینکشو در آورد و تمیزش کرد و دوباره زد به چشماش اما چشماش

درست دیده بود!

نیکا شناسنامه اش رو گذاشت توی جیبش و خواست بره بیرون که

در باز شد......

نیکا سریع رفت پشت در.......

خانوم نایت: ( در حال صحبت کردن با گوشی ) آره! میدونم!

نیکا:

خانوم نایت: باور کن! کشتتش!

نیکا: ( تو دلش ) این کیه؟ حالا که بیشتر دقت میکنم صداش خیلی

آشناست!

خانوم نایت: میخوای چه کار کنی حالا؟

نیکا:

جییییرررر!!!! ( صدای در )

نیکا:

خانوم نایت: یه لحظه!.....

خانوم نایت آروم آروم سمت پشت در رفت.......

نیکا: ( تو دلش ) فکر کن! فکر کن!

خانوم نایت: کی اونجاست؟

یکهو یکی مچ دست نیکا رو گرفت و کشیدش پشت کمد آروشکا......

نیکا:

اون شخص دستشو گذاشت جلوی دهن نیکا......

خانوم نایت پشت در رو نگاه کرد.....

خانوم نایت:

رفت بیرون و درو بست.....

نیکا دست اون شخص رو از جلوی دهنش برداشت و رفت بیرون.....

نیکا: تو کی هستی؟

دنیرا از پشت کمد رفت بیرون......

نیکا: دنیرا!؟

دنیرا:

نیکا: تو چطوری......؟

دنیرا: هیش! قصه اش طولانیه!

نیکا: از کِی اینجایی؟

دنیرا: فکر کنم ۱۰ دقیقه اس!

نیکا: من نمیفهمم!

دنیرا: بعدا میفهمی! بجنب!

دست نیکا رو گرفت و با هم از پنجره فرار کردن......

نیکا: کجا؟

دنیرا: چقدر حرف میزنی!

سریع رفتن تو زیر زمین......

دنیرا: خب! اینجا در امان هستیم!

- من اینطور فکر نمیکنم فراری های زرنگ!

نیکا و دنیرا: خا....خا.....خانوم لایت!

خانوم لایت:

نیکا: شما چی دارین میگین؟ من فکر میکنم که راه رو اشتباهی اومدیم

باید بریم بالا!

نیکا و دنیرا خواستن برن بالا که خانوم نایت جلوشون ایستاد.......

خانوم نایت: نچ! نچ! نچ! شما جایی تشریف نمیبرید!

دنیرا: میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟

خانوم نایت: الان بهت میگم عزیزم!

یکهو یک چاقو در آورد و فرو کرد تو پهلوی دنیرا.....

دنیرا جیغ کشید......

دنیرا: آاااایییی!!!!

نیکا: دنیرا!!

دنیرا پاهاش شل شد و افتاد روی زمین.......

نیکا: تو چه کار کردی مدیر دیوونه؟ تو کی هستی؟

خانوم نایت: آهان!..... این شد یک سوال به جا و خوب!

یکهو خانوم نایت و خانوم لایت روی خودشون یک پودر پاشیدن و

به صورت واقعی خودشون تبدیل شدن......

نیکا: ژینا اسمیت!؟!

ژینا: سلام عزیزم!

نیکا: تو کی هستی؟

- کسی که اسمش رو خیلی زیاد شنیدی! کابوس شب!

نیکا:

ژینا: میخوای پنهون کاری کنی؟ فکر کردی نمیفهمم که تو آروشکا

رو به قتل رسوندی؟

کابوس شب: اول از همه! یه الماس دست توئه! اونو باید بدیش به

من!

نیکا: کدوم الماس؟

کابوس شب: همونی که خاله توایلایتت بهت داده! خودتم خوب میدونی

توی اون الماس چیه! پس ردش کن بیاد!

نیکا: امکان نداره! اون دست کسی مثل شماها بیوفته همه چی

نابود میشه!

کابوس شب: پس بدون! دست از سرت بر نمیدارم!

یک بشکن زد و ناگهان نیکا دید روی دیوار پشت سرش ترک برداشته شد.....

نیکا:

ژینا: اینو یه انتقام هم در نظر بگیر!

کابوس شب: اگه از این بلایی که قراره سرت بیاد سالم بمونی و مثل

همیشه شانس باهات همراه باشه ، باز هم راحتت نمیذارم!

یک بشکن محکم تر زد و ترک دیوار با سرعت زیادی خیلی بیشتر

شد......

نیکا احساس کرد که قراره دیوار روش بریزه و یکهو صدای ریختن دیوار اومد.....

نیکا: نهههههه!!!!!

عینکشو سریع در آورد و پرتش کرد و دیوار روش ریخت و همه جارو گرد و

خاک برداشت......

کابوس شب:

ژینا: خوبت شد!

این داستان ادامه دارد.....

شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۶ 0:3 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

صفحه بندی