خرید بک لینک
جک: بزن دیگه! از چی میترسی؟

نیکا: بترسم؟ جوک نگو! اتفاقا اگه بخوام شلیک کنم اولین گلوله رو میزنم

به مغز تو تا بفهمی که میترسم یا نه!

جک: آخ که دلم میخواد یه فرصتی گیرم بیاد! اون زبون دراز تو رو قششششنگ

کوتاه کنم تا دیگه انقدر واسه من زبون نریزی دختره ی خیره سر!

نیکا: فکر نکنم دیگه فرصتی گیرت بیاد! چون که اول و آخرش من به این

ماجرا خاتمه میدم!

جک: اِ؟ راس میگی؟ خب پس.....تمومش کن!

اتاق نیکا......

فلورا: زود باشین یه کاری کنین! اون الان نمیفهمه داره چه غلطی میکنه!

بریتنی: فکر کنم اون همیشه یک کلید یدکی تو کشوش میذاره!

بریتنی رفت سمت کشوی میزش و یک کلید برداشت......

بریتنی: امیدوارم جواب بده!

کلید رو گذاشت تو قفل در و درو باز کرد......

رامونا: بجنبین!

فلورا: ولی ما که نمیدونم اونا کجان!

کامیلا: من یه چیزایی میدونم! چون قبلا اونجا بودم!

بریتنی: همه به دنبال کامیلا!

خونه ی اسمیت ها......

رعد و برق دیگری زد......

نیکا: چرا جواب نمیدی لامصب؟ میگم امیلی کجاست عوضی؟

جک: گوش کن نیکا! یک تهدید دیگه! مصادف میشه با مرگ امیلی کوچولو!

و اگه اونو بکشیم! کامیلا دلیل مرگ امیلی رو میندازه گردن تو! پس این

تهدید کردناتو بذار کنار! وگرنه تا آخر عمر بدبختت میکنم!

نیکا:

فلورا ، رامونا و بریتنی به دنبال کامیلا میدویدن تا اینکه رسیدن......

پریدن داخل و نیکا رو گرفتن......

بریتنی: نیکا! بیخیال شو! داری چه کار میکنی؟

فلورا: میدونی اینکار چه عواقبی داره؟

نیکا: ولم کنین!

جک:

ژینا:

کم کم تونستن نیکا رو آروم کنن......

کامیلا: تو! تو چطور تونستی مامان بیگناه منو بکشی؟ چطور تونستی؟

جسدش کجاست؟ جسدشو کجا پنهون کردی؟ هان؟

جک: فکر کنم تا الان خاکستر شده باشه!

نیکا:

کامیلا:

فلورا:

رامونا:

بریتنی:

کامیلا: چ.....چی؟.....ت....تو......جسدشو.....سو....سوزوندی؟

جک: بله!

کامیلا رفت جلوی جک و بهش مشت زد......

کامیلا: تو چطور تونستی؟ چطور تونستی کثافت؟ خواهر بیچاره ی

من اون وسط چه کاره بود؟ اون کجاست؟ چه بلایی سرش آوردی؟

امیلیییی!!! امیلییییی!!!

جک دستای کامیلا رو گرفت......

جک: گوش کن! مادرت مُرده! خواهرت زندست و کاملا سالمه! نترس!

تو نگران خودت باش!

کامیلا: اگه حالش خوبه چرا اینجا نیست؟ چرا جواب منو نمیده؟ تو داری

دروغ میگی! یه بلایی سرش آوردی! بگو اون کجاست؟

کامیلا دستاشو از دست جک کشید......

نیکا یکهو چشمش به یک سیاه پوش افتاد که با تفنگش بریتنی رو

نشونه گرفته بود.......

نیکا:

سیاه پوش:

نیکا: بریتنیییییییییییی!!!!!

نیکا بریتنی رو هل داد و قبل اینکه سیاه پوش شلیک کنه بهش شلیک

کرد......

بریتنی: وای!

ژینا: ( زیر لبی ) لعنتی!

سیاه پوش افتاد روی زمین.......

نیکا: نقشه بود نه؟ فکر کردین من الان اون نیکای قدیمم؟

جک: نه! ولییییی...... بعدش تازه جالب میشه!

کامیلا:

چارلی، لیام و کلی دیگه از زیر دستای جک دور نیکا و فلورا و رامونا و

بریتنی جمع شدن......

چارلی: وقتی یکی از ما رو میکشی! باید تقاصشو پس بدی خانومی!

نیکا ، فلورا و رامونا و بریتنی رو پشتش قایم کرد......

نیکا: تکون نخورین!

کامیلا: نه! نباید!.....

جک و ژینا ، کامیلا رو گرفتن.......

کامیلا: ولم کنین!

ژینا دستشو گذاشت جلوی دهن کامیلا......

جک: زود باش! تا کسی ندیده باید ببریمش پایین!

جک و ژینا بدون اینکه کسی بفهمه کامیلا رو بردن تو زیر زمین......

بعد کلی تیر اندازی چارلی و بقیه سریع دویدن پشت خونه......

نیکا: چی شد؟ ترسیدین؟

فلورا: نیکا! کامیلا!

نیکا: چی؟ ای وای! وقتی حواسمون نبوده بردنش!

بریتنی: اینم از دومین نفر! لابد بعدی منم دیگه! مگه ندیدی میخواست

منو بکشه؟

نیکا: هر کاری که بکنه به کسی آسیب نمیزنه! بعید میدونم!

رامونا: پس مامان کامیلا و امیلی چی؟ اونو کشته نیکا!

نیکا: دست کم بعد از امشب!

دوباره رعد و برق زد و بعد هم بارون شروع به بارش کرد......

در راه برگشت......

نیکا: این بار دومه که کامیلا رو میدزدن!

فلورا: آره! بار دومه! ولی چجوری باید پیداش کنیم؟

نیکا: هر جا باشن همین نزدیکی هان! پیداش میکنیم!

بریتنی: ( تو دلش ) نمیدونم چرا مدام اون دوتا چشم سبز ترسناک

میان جلو روم!

رامونا به بریتنی نگاه کرد......

رامونا:

در زیر زمین خونه اسمیت ها......

ژینا: اینم از این!

کامیلا: آی! نکن!

ژینا: آخی؟ دردت اومد؟ آخه نمیشه طنابات شُل باشه! وگرنه فرار

میکنی!

کامیلا: من که بهتون گفتم! نمیدونم اون سند هارو بابام کجا گذاشته!

من خبر ندارم!

جک: که خبر نداری آره؟

ژینا صندلی ای امیلی رو بهش بسته بودن رو آورد جلو......

امیلی: کامیلا!

کامیلا: امیلی!

جک از روی صندلی بلند شد......

جک: دوست ندارم که زیاد خون کسی رو بریزم ولی.......

رفت پشت سر امیلی......

جک: تو که نمیخوای عزیزترین خواهرت صورت خوشگلشو از دست

بده میخوای؟

کامیلا سرشو به معنای " نه " تکون داد.....

جک یک بطری تیره از کتش در آورد.....

جک: پس اون مدارک و سند هایی که بابات به من قول داده بود که

بده به من رو بگو کجان؟

کامیلا: آخه اون مدارک چی دارن که به دردت بخورن؟

جک: لای اون مدارک و سند ها ۷۶۵۰۰۰ دلار پول هستش! که اونا رو

به تو داده!

امیلی:

کامیلا:

جک: حالا فهمیدی؟ یا اینکه بعد خالی کردن این بطری رو صورت

خواهرت میفهمی؟

امیلی: نه!

کامیلا: فهمیدم! فهمیدم!

جک آروم در بطری رو باز کرد......

جک: اون اسناد و مدارک کجان؟

در مدرسه......

فلورا و رامونا و بریتنی رفتن تو اتاق......

نیکا داشت از پله ها بالا میرفت که رسید به طبقه ی سوم.......

وسط راه به آروشکا برخورد کرد.......

آروشکا: مگه الان تو نباید خواب باشی عزیزم؟

نیکا: ممنون که بهم گفتی مامان جون!

آروشکا: هر! هر! هر! خندیدیم! تا به حال کسی بهت گفته که دبه ی

خیارشوری؟

نیکا: نگفتم بخندی! گفتم که ببندی!

اروشکا: زیادی داری بزرگتر از دهنت حرف میزنیا!

نیکا: همینه که هست!

آروشکا: برو بگیر بکپ خانوم کوچولو!

نیکا: نمیرم! تا وقتی که به همه چیز اعتراف نکنی نمیرم! باید با زبون خودت

بگی من فلورا و کامیلا و سلنا و اپریل و جازمین رو طلسم کرده بودم!

باید اعتراف کنی که از نقشه ی قتل عام آنجلا پریس و ربودن امیلی

خبر داشتی! تو با جک اسمیت همدستی آروشکا!

آروشکا: مریض! روانی! دیوانه! من اصلا جک اسمیت نمیشناسم کیه!

چرا الکی تهمت میزنی؟ من اون ۵ نفر رو طلسم نکرده بودم و اصلا هم تو

ربودن امیلی دست ندارم! اینو تو گوشای کَرِت فرو کن!

نیکا: چرا داری دروغ میگی؟ تازشم! میتونم حدس بزنم که تو اونشب

سارا رو از پله ها پرت کردی پایین! نمیدونم چرا ولی بی دلیل کاری رو

نکردی!

آروشکا: تو واقعا مریضی! مشکل داری! خودت رو حتما به یک دکتر

نشون بده!

نیکا:

آروشکا: اوه! در ضمن! حالا باید یه هشداری هم بهت بدم! اون شب

که سارا پرت شد پائین.... کار من نبود!..... کار کابوس شب بود!

حالا نمیدونم میشناسیش یا نه ولی حتما بریتنی برات تعریف کرده!

اون قراره اینبار سراغ تو بیاد! البته دوست داشتم خودم تو رو بکشم

ولی مثل اینکه قراره اون اینکارو بکنه چون وقتی بهت نگاه کنه همه چیز

تموم شده و رفته!

داشت میرفت که ایستاد......

آروشکا: در مورد مکس هم فکر کنم یادت رفته! همراهت نیست!

اینم عکسش!

یک عکس بهش نشون داد که مکس کشته شده بود کنار یک رودخونه....

آروشکا: ولی یک بدی ای داره! این سگ تو بود! کاش میتونستم همین کار

رو با خودت بکنم!

آروشکا در حین رفتن به اتاقش خودشو به نیکا زد و نیکا یکم به طرف

دیگه پرت شد......

نیکا توی راهرو ایستاده بود و دوباره به عکس نگاه کرد......

نیکا: ( توی دلش ) کِی؟ کِی که من نفهمیدم؟

اخم کرد و عینکشو داد بالا و عکس رو انداخت روی زمین......

سرشو گرفت بالا و نفس عمیقی کشید و برگشت به پشت سرش و

یک گلدون روی میز دید.......

آروم دوید و گلدون رو برداشت و رفت توی اتاق آروشکا........

جرینگ! ( صدای شکستن گلدون )

این داستان ادامه دارد.....

پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ 3:11 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: شنبه 7 مرداد 1396 ساعت: 19:41

صفحه بندی