آنیسا: بهت گفتم میام حسابتو میرسم! 
چراغارو روشن کرد. یه پسر روی کاناپه دراز کشیده بود و با پلی استیشن بازی میکرد و پیتزا میخورد.
پسر: وقتی پیداش کردم داغون بود منم که قدرت شفادهندگی نداشتم که سریع خوبش میکردم. 
آنیسا چشماشو چرخوند.
آنیسا: حالا چرا اونو دقیقا بردی به همون بیمارستانی که دوستاش توش بودن؟ 
پسر: نزدیک ترین بیمارستان بود. 
گوشی آنیسا زنگ خورد. آنیسا گوشیش از تو کیفش بیرون آورد و جواب داد.
آنیسا: الو؟ 
- یه نفر اون دختره... توایلایت اسپارکل از اونجا نجات داده! 
آنیسا: اوه... میخواید من بفهمم کی بوده؟ 
- نه، چون ما میدونیم که این کار تو بوده... این کار برات گرون تموم میشه آنیسا! 
طرف گوشیو قطع کرد.
(نکته: خسته شدم از بس نوشتم پسره، اسمش ایوانه:/)
ایوان: بذار حدس بزنم، فکر میکنن تو اونو نجات دادی؟ ![]()
آنیسا: آره. 
آنیسا شروع کرد به راه رفتن تو خونه.
ایوان: اگه میتونستم کمکی کنم حتما میکردم ولی حیف که نمیتونم! 
آنیسا: چرا میتونی! 
ایوان: 
آنیسا: مدرسه رفتی؟ 
ایوان: 
یک هفته بعد - خونه توایلایت...
توایلایت مشغول شونه کردن موهاش مقابل آینه بود.
اسپایک: تو مطمئنی؟ 

توایلایت: آره. 
اسپایک: هنوز کامل خون نشدی ها. 
توایلایت: نمیشه که تا ابد تو خونه بمونم. 
توایلایت موهاش مثل همیشه، دم اسبی بست. (نکته: محض اطلاع میگم که توایلایت به جای عینکش، لنز گذاشته:/) از اتاق خارج شد و رفت سمت در.
اسپایک: توایلایت...
توایلایت ایستاد و به اسپایک که از پله ها پایین میومد نگاه کرد.
اسپایک: مواظر خودت باش. 
توایلایت سرشو تکون داد، یه لبخند زد و از خونه خارج شد و سوار ماشینی شد که رینبودش، رریتی و فلاترشای توش بودن. توایلایت جلو نشست و رریتی وفلاترشای هم عقب بودن؛ رینبودش هم راننده.
فلاترشای: کجا میریم؟ 

توایلایت: کمپ اورفری! 
رینبودش ماشین روشن کرد و به سمت کمپ اورفری رفت.
نیم ساعت بعد...
رینبودش مقابل کمپ توقف کرد و همگی پیاده شدن.
رریتی: اینجا چقدر تغییر کرده! 
رینبودش: نه بهتره بگی چقدر داغون شده! 
گیاه ها زیادی رشد کرده بودن، همه جا خاک نشسته بود، تار عنکبوت همه جا دیده میشد و بیشتر درها و پنجره ها شکسته شده بودن! توایلایت رفت سمت دفتر کمپ ولی روی درش یه کاغذ چسبیده بود کخ روش نوشته بود: "این کمپ به دلیل نداشتن مسئول، بسته است!"
توایلایت: 
مدرسه کنترلات...
آنیسا و ایوان توی یه ماشین جلوی مدرسه نشسته بودن.
ایوان: نقشت افتضاحه چرا خودت این کارو نمیکنی؟ 
آنیسا: اولا اون دختره، توایلایت منو دیده و میشناسه دوما به نظرت من شبیه بچه دبیرستانیام؟ 
ایوان: مطمئن باش همین روز اول اخراج میشم. 
آنیسا: خب توهم یکم تو این مدت که مدرسه نمیرفتی یکم درس میخوندی تا شاید یه ذره بیشتر از ای بی سی دی یاد بگیری حالا هم پیاده شو. 
ایوان از ماشین پیاده شد و آنیسا هم سریع از اونجا رفت.
ماشین رینبودش...
توایلایت کاملا توی فکر بود و اصلا نفهمید که کی به مدرسه رسیدن.
رینبودش: توایلایت... رسیدیم! 
توایلایت: ها... اوه آره درسته. 
رریتی: نگران تیمبر و گلوریسایی؟ 
توایلایت: آره! 
فلاترشای: نگران نباش حتما حالشون خوبه. 
توایلایت: ممنون بچه ها ولی بهتره زودتر بریم تا همین الانم خیلی دیر شده! 
هر چهار نفر از توی ماشین پیاده شدن و وارد دبیرستان کنترلات شدن.
این داستان ادامه دارد...
مدیونی اگه نظر ندی:/
راستی ببینید چقدر دقیق گذاشتمش، ساعت 19:19 :/
سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 19:19 ♫ توایلایت اسپارکل ( تینا ) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی