
جک: نوبت تو هم میرسه کوچولو!
امیلی دوید سمت پله ها و رفت پایین و رفت توی آشپزخونه......
جک هم رفت دنبالش.....
امیلی یک چاقو از توی ظرف های شسته شده برداشت و گرفت جلو....
امیلی: نیا جلو! نیا به جون مامانم میزنمش تو پهلوت!

دستاش میلرزید.....
جک: خب پس منتظر چی هستی؟
جک یک قدم اومد جلو......
امیلی: گفتم برو عقب!

جک: ندیده بودم که یک دختر فسقلی یکی بزرگتر از خودش رو تهدید
کنه! آفرین!
امیلی: 

جک دست امیلی رو گرفت و کشیدش سمت خودش و چاقو رو از دستش
قاپید و گذاشت زیر گلوش......
امیلی: ولم کن! ولم کن!
جک: باشه! ولت میکنم! ولی بعد از اینکه باهام اومدی!
جک آروم آروم امیلی رو برد بیرون و در خونه رو بست.......
امیلی: میخوای چه کار کنی؟

جک: حرف نزن و بتمرگ تو ماشین تا ببینی!
جک ، امیلی رو پرت کرد تو ماشین و در ماشین رو بست و قفل کرد......
رفت سمت خونه درو باز کرد.......
فندکشو روشن کرد و بعد هم گرفتش روی پرده ها و فرش.......
امیلی: نههههه!!!! مامااااان!!!

جک: دیگه از جسدت هیچی نمیمونه جز خاکستر!
اومد بیرون و درو بست و رفت سوار ماشین شد.......
امیلی: نه!! خواهش میکنم! چرا داری اینکارو میکنی؟
جک: آینده ی تو و خواهرت هم کمی از این نداره!
آتیش تقریبا کل خونه رو فرا گرفته بود و همچنان گسترش میافت.....
جک ماشینو روشن کرد و حرکت کرد.......
امیلی: داری کجا میبری منو؟ بذار برم!

جک: حتما!
تفنگشو در آورد و به طرف امیلی شلیک کرد و امیلی افتاد رو صندلی و
بیهوش شد......
جک: حالا وقت عملی کردن نقشه ی شماره ۳ هستش!
در دبیرستان......
فلورا: آخه چه کارش کنم؟ اون اصلا اخلاقش عوض شده!
رامونا: فکر کنم مامانت علاوه بر اینکه سر پاش کرده اشتباهی مغزش
رو هم شست و شو داده!
کامیلا: بابا اون وضعیت زندگیش تا الان با شما فرق میکنه! یکم درکش
کنین!
رامونا: ما درکش میکنیم ولی دلیلی نداره بخواد ما رو تهدید کنه که
خون به پا میکنم!
فلورا: منم با رامونا موافقم!
بریتنی: آره ولی ببینین......
یکهو نیکا درو باز کرد......
نیکا: 

فلورا: 

رامونا: 
کامیلا: 
بریتنی: 

نیکا: داشتین راجب به من صحبت میکردین نه؟

فلورا: ن....نی.....نی...نیکا! م....ما....دا....داشتیم!
نیکا: ها؟ چی؟ چه کار داشتین میکردین؟


رامونا: نیکا! تو چت شده؟ داری با ما مثل دشمنت رفتار میکنی!
نیکا: شماها از صد تا دشمن هم بدترین! خیر سرتون میخواستین مواظبم
باشین تا حتی یک خراش هم روی بدنم نباشه!

رامونا: چرا همش به گذشته فکر میکنی لعنتی؟
بریتنی: رامونا! خواهش میکنم!
رامونا: نه! بریتنی بذار ببینم این چشه؟ چرا اینجوری با ما رفتار میکنه!
اون مسئله به خاطر بی فکری و احمق بودن خودش پیش اومده! چه طلبی
از ما داره که این رفتارو داره!
نیکا: من دارم سختی های شما رو هم تحمل میکنم! آزار و اذیت های شما
هم داره وارد من میشه! میفهمی؟

رامونا: کدوم آزار و اذیت؟ چی داری میگی؟
نیکا: اصلا به درک! امیدوارم آخرش بابام همتونو بکشه! بکشتتون تا از
دست همتون خلاص شم! برین به درک!

رفت بیرون و درو محکم بست......
فلورا: 

رامونا: مریض روانی!
رامونا رفت روی مبل نشست.......
رامونا: دیگه نمیشه اسمشو دوست گذاشت!
بریتنی: 

نیکا پشت در ایستاده بود.......
نیکا: ( توی دلش ) معذرت میخوام! شاید بتونم اینطوری شما رو از
خودم دور کنم تا سالم بمونین! معذرت میخوام!

فلورا: اینطوری پیش بره! دیوونه میشه!

کامیلا رفت فلورا رو بغل کرد.......
کامیلا: ما نمیذاریم فلورا جون! نگران نباش!
نیکا از پشت در رفت توی اتاقش.......
گوشیش رو برداشت و طبق قولی که به امیلی داده بود یک ساعت بعد
بهش زنگ زد......
نیکا: جواب بده دیگه!

جک گوشی امیلی رو برداشت و نگاه کرد......
جک: 

گوشیش رو انداخت بالای داشبورد.......
نیکا: چرا جواب نمیدی امیلی؟

تق! تق! تق!
نیکا در اتاقشو باز کرد........
کامیلا پشت در ایستاده بود و خشکش زده بود......
نیکا: کامیلا؟

کامیلا: 

نیکا: کامیلا؟ خوبی؟ صدامو میشنوی؟ چرا چیزی نمیگی؟

کامیلا یکهو پاهاش شل شد و افتاد روی زمین.......
نیکا: کامیلا! کامیلا! چت شد یکهو؟ کامیلا؟

کامیلا روی زمین افتاده بود و چشماش رو به خماری رفت.......
فلورا و بریتنی و رامونا هم رفتن بالا سرش......
فلورا: کامیلا؟ کامیلا جان؟ چی شده؟
نیکا دستشو گذاشت روی پیشونی کامیلا.......
رامونا: چش شد یکهو؟
نیکا: نمیدونم! در اتاقو باز کردم و دیدم خشکش زده و به من زل زده!
کلی صداش زدم و یکهو دیدم پاهاش شل شد و افتاد روی زمین!

کامیلا همچنان بی حرکت روی زمین بود ولی چشماش باز بود و داشت
بهشون نگاه میکرد و اشک از چشماش خارج میشد......
بریتنی گوشی کامیلا رو از دستش گرفت و نگاهش کرد......
بریتنی: این شماره کیه؟
نیکا: بدش ببینم!

گوشی رو از بریتنی گرفت و شماره رو نگاه کرد......
نیکا: جک اسمیت!

رامونا: 
فلورا: یعنی چی شده؟ بهش چی گفته که اینجوری شده؟
نیکا: هر چی بوده که خوب نبوده!

رامونا: هنوزم میخوای به اون رفتار ادامه بدی؟
نیکا: اون موضوع رو فراموش کن! خب؟

به کمک هم کامیلا رو بردن توی اتاق نیکا و روی تخت گذاشتنش.....
فلورا یکم آب یخ روی صورتش پاشید و کامیلا کم کم به خودش اومد.....
کامیلا: 

بریتنی: کامیلا! تو که مارو زهره ترک کردی! خب بگو چی شده؟
کامیلا: ج...جک....اسمیت به...بهم زنگ زد!..... امیلی پیش اونه!..... ما...
ما....مامانم.....ر....رو.....ه.....هم......ک....کش...ته!
نیکا: 

فلورا: 

بریتنی: چطور؟
کامیلا: ا....امیلی.....نفهمیده......ب....بود...ه......رف....رفته.....ت...تو....
ا...اتاق....ش.....خفه اش......ک....کرد....کرده!
نیکا: 

کامیلا: نکنه امیلی رو بکشه! من.... میترسم!

نیکا: اون نمیتونه! امکان نداره!

از جاش بلند شد و تفنگشو از توی کشوی دِراوِر برداشت......
فلورا: نیکا! میخوای چه کار کنی؟
نیکا: هیچکس حق نداره پاشو از این اتاق بذاره بیرون! شنیدین چی گفتم؟

بریتنی: نیکا! نه! تو نباید بری! نیکا!
کامیلا بلند شد و روی تخت نشست.......
فلورا و بریتنی و رامونا دویدن سمت نیکا......
فلورا: نه!! نیکا! نباید بری! خطرناکه! نیکا!!
بریتنی: نیکا! نه! وایسا! تو رو جون مادرت وایسا!
نیکا: ولم کنین!

کلید اتاقو از روی میز برداشت و رفت بیرون اتاق......
فلورا: نیکاااا!!! نرووو!!!!! خواهش میکنم.
نیکا درو بست و قفل کرد......
بریتنی: نیکا!! نیکا درو باز کن! نیکا!
نیکا: 

نیکا کلید رو گذاشت توی جیبش و رفت......
مکس هم رفت دنبالش.....
فلورا: نیکا!
رامونا: زود باشین! باید بریم بیرون! باید یه راهی باشه!
نیکا از مدرسه خارج شد و دوید سمت خونه ی خانواده اسمیت.....
بعد از نیم ساعت......
نیکا رسید پشت در خونه و شروع کرد به مشت زدن روی در......
ژینا ( از داخل خونه ): چه مرگته این وقت شب که اینجوری میکوبونی
به در؟
ژینا درو باز کرد......
نیکا تفنگشو در آورد و گرفت جلوی ژینا......
نیکا: 

ژینا: 
نیکا: تعجب کردی؟ هان؟

ژینا: اینجا چه غلطی میکنی؟
نیکا: برو عقب!

ژینا یکم رفت عقب.......
نیکا: اون مردیکه ی کثافت کجاست؟

جک اومد......
جک: کی بود؟
نیکا تفنگشو گرفت سمت جک......
جک: 
نیکا: امیلی کجاست؟

جک: امیلی؟
نیکا: خودتو به اون راه نزن!

جک: آهان! اون جاش کاملا امنه! نترس!
نیکا: یا میگی کجاست یا با همین میزنم تو قلب خودت و خواهرت!

ژینا: چشم بابا رو دور دیدی شجاع شدی! چی شد؟
نیکا: اِ؟ باروُن اسمیت نیست نه؟

ژینا: رفته لندن واسه یه کاری!
نیکا: برگردیم به بحث خودمون! امیلی کجاست؟

یکهو رعد و برق زد.......
ژینا به جک نگاه کرد و جک و هم به ژینا نگاه کرد و بعد هم هردوشون
به نیکا و تفنگی که تو دستش بود نگاه کردن......
جک: 
ژینا: 

نیکا: 

این داستان ادامه دارد.....
نظرات قسمت قبل کم بود! این قسمت باید از ۱۰ تا نظر بیشتر بشه ها!
در غیر این صورت قسمت بعد رو نمینویسم!
روز دختر مبارک!
سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 0:4 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی