توایلایت سعی میکرد یا قدرتش دستاشو باز کنه و البته بعد از کلی تلاش موفق شد. چشم ها، دهنش و پاهاشم باز کرد. با قدرتش تونست یکم نور درست کنه چون اتاق خیلی تاریک بود. بعدش رفت سمت در و سعی کرد اونو باز کنه.
توایلایت: کسی اینجا نیست؟ 
یکم عقب رفت و با قدرتش درو منفجر کرد و از اتاق بیرون رفت. طولی نکشید که راه خروج از ساختمون پیدا کرد ولی اصلا نمیدونست که کجاست؟ همینطوری به سمت جاده راه افتاد.
بیمارستان...
رینبودش، رریتی و فلاترشای روی صندلی ها نشسته بودن و سعی میکردن آرامش خودشون حفظ کنن.
رریتی: تا الان سه تا از دوستامون از دست دادیم، همینطوری پیش بره هیچکدوممون زنده نمیمونیم! 
یهو بیگ مک و اپل بلوم وارد بیمارستان شدن.
اپل بلوم: خواهرم کجاست؟ 
فلاترشای رفت سمت پل بلوم.
فلاترشای: من واقعا متاسفام اپل بلوم... اما خواهرت... دیگه پیش ما نیست. 
اپل بلوم: ن...نه! 
فلاترشای، اپل بلوم بقل کرد. بیگ مک هم بدنش شل شد برای همین به دیوار تکیه داد.
اداره پلیس...
آنیسا با گوشیش شماره یکی گرفت.
آنیسا: الو... باید یه کار خیلی مهم برام انجام بدی! 
- چه کاری؟ 
آنیسا: باید بری یه جایی و یه نفر نجات بدی. 
غروب - جاده...
توایلایت دیگه به زور راه میرفت. هیچ ماشین و کسی اون اطراف نبود. کم کم دیگه نتونست راه بره و افتاد روی زمین. اشک از چشماش سرازیر شد و چند لحظه بعد کاملا بیهوش شد.
یهو یه ماشین جلوی توایلایت توقف کرد. یه پسر از توی ماشین پیاده شد، توایلایت بقل کرد و توی ماشین گذاشت. خودشم سوار شد و ماشین حرکت کرد.
چند دقیقه بعد...
توایلایت به سختی چشماشو باز کرد. هنوز توی ماشین بود، به راننده نگاه کرد اما نتونست صورت اونو ببینه. دوباره بیهوش شد!
یک ساعت بعد - بیمارستان...
حالا رینبودش، رریتی، فلاترشای، بیگ مک و اپل بلوم توی راهرو بودن. رریتی، فلاترشای و اپل بلوم مشغول گریه بودن و رینبودش و بیگ مک هم توی فکر بودن. یهو چندتا پرستار، توایلایت آوردن توی بیمارستان.
رینبودش: توایلایت! 
رریتی: چه اتفاقی افتاده؟ 
یکی از پرستار ها اومد پیش اونا.
پرستار: یه پسر نوجوون ایشون همینطوری آوردن اینجا. 
پرستار دنبال بقیه پرستار ها راه افتاد و توایلایت بردن توی اتاق عمل. رینبودش سریع از بیمارستان خارج شد و به اطراف نگاه کرد اما فرد مشکوکی اون اطراف نبود.
اداره پلیس...
آنیسا توی دفترش همش دور خودش میچرخید و به گوشیش نگاه میکرد تا اینکه گوشیش زنگ خورد؛ سریع جواب داد.
آنیسا: الو؟ 
- کاری که خواسته بودی انجام شد. 
آنیسا: سالم رسوندیش؟ 
- مطمئن نیستم کاملا سالم بوده باشه ولی هفتاد درصد احتمال داره زنده بمونه. 
آنیسا: من از دست تو چیکار کنم؟ 
- به هرحال من رسوندمش. 
آنیسا: الان میام حسابتو میرسم. 
آنیسا گوشی قطع کرد، کیفشو برداشت و از دفترش خارج شد.
بیمارستان...
رینبودش، رریتی و فلاترشای دم در اتاق توایلایت منتظر بودن تا اینکه دکتر اومد بیرون.
فلاترشای: حال توایلایت خوبه؟ 

دکتر: به خاطر اینکه به موقع رسوندنش بیمارستان حالش خوب میشه. 
رریتی: هوف خدارو شکر حداقل توایلایت زنده موند. 

دکتر رفت.
رینبودش: منم فکر میکردم اپل جک سالم میمونه ولی الان مرده. 
رریتی و فلاترشای: 
رینبودش: هردوتون گوش کنید، تا وقتی توایلایت مرخص نشده نباید اینجا خالی بمونه؛ شما برید خونه هاتون منم اینجا مواظب توایلایتم صبح هم خودتون برسونید تا یکی دیگه مواظبش باشه. 
فلاترشای: مطمئنی فکر خوبیه تو اینجا تنها بذاریم؟ 

رینبودش: چاره دیگه ای نیست. 
ررتی: خیله خب پس... صبح من میام. 
رینبودش: باشه حالا برید دیگه. 
فلاترشای: خدافظ. 
رریتی و فلاترشای از بیمارستان خارج شدن و رینبودش روبه روی اتاق توایلایت نشست.
این داستان ادامه دارد...
ببینید چقدر این قسمت طولانیه، نظر نمیدید؟:/
دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 23:30 ♫ توایلایت اسپارکل ( تینا ) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی