دکتر: من میرم باند بیشتر بیارم! 
دکتر از اتاق خارج شد و درو بست. چند دقیقه گذشت.
رینبودش: بهتره برم به اپل جک سر بزنم. 
رینبودش بلند شد و خواست در اتاق باز کنه اما در قفل بود.
رینبودش: آهای، کسی اون بیرون نیست؟ 
توی ماشین...
ماشین جلوی یه ساختمون قدیمی و مخروبه توقف کرد. دوتا پلیسا توایلایت به زور پیاده کردن و اونو داخل ساختمون بردن.
بیمارستان - اتاق اپل جک...
اپل جک روی تخت دراز کشیده بود و کلی دستگاه و سیم بهش وصل بودن. کسی به جز اون توی اتاق نبود تا اینکه یه پرستار که صورتشو پوشونده بود وارد اتاق شد و به سمت اپل جک رفت. گردنبند اپل جک و از توی گردنش کند و یه با آمپول یه چیزی بهش تزریق کرد. بعد چند ثانیه دستگاه شروع کرد به بوق بوق کردن!
اتاق رینبودش...
در بالاخره باز شد و همون دکتره وارد شد.
دکتر: در چرا قفل بود؟ 
رینبودش: از من میپرسی؟ 
رینبودش با اینکه هنوز کتفش درد میکرد از اتاق خارج شد و رفت سمت اتاق اپل جک. توی راه چندتا دکتر و پرستار سریع از کنارش رد میشدن!
ساختمون قدیمی...
پلیسا توایلایت بردن و توی یه اتاق کوچیک و تاریک که پنجره ای نداشت؛ دست و پاشو به یه صندلی بستن و بعد دهن و چشماشو بستن و خیلی سریع از ساختمون خارج شدن و از اونجا رفتن!
بیمارستان...
رینبودش توی راه با رریتی و فلاترشای رو به رو شد.
رریتی: تا خبرو شنیدیم خودمون رسوندیم حال توایلایت و اپل جک چطوره؟ 
رینبودش: توایلایت نمیدونم اپل جک هم الان داشتم میرفتم پیشش. 
هر سه خیلی سریع دویدن سمت اتاق اپل جک اما وقتی رسیدن دیدن کلی دکتر و پرستار داره ازش میاد بیرون.
فلاترشای: چه اتفاقی افتاده؟ حال اپل جک چطوره؟ 

دکتر: متاسفم اما... دوستتون فوت کرده! 
رینبودش: 
فلاترشای: این امکان نداره! 
رریتی: 
اداره پلیس...
آنیسا: با دختره چیکار کردین؟ 
همون پلیسه: اینش به تو ربطی نداره، تو فقط باید کارتو انجام بدی و پولتو بگیری. 
این داستان ادامه دارد...
دوشنبه دوم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 2:2 ♫ توایلایت اسپارکل ( تینا ) ♫
برچسب:
نویسنده: رضا رحیمی