خرید بک لینک
آنیسا چشماشو باز کرد و متوجه شد که نمیتونه تکون بخوره، وقتی کاملا به هوش اومد متوجه شد اونو به یه صندلی بستن! سعی کرد با تکون خوردن خودشو باز کنه.

- الکی تلاش نکن آنیسا!

آنیسا: تو کی هستی؟

- چطوری منو نمیشناسی؟ تو دقیقا برای من کار میکنی!

اون فرد از توی سایه بیرون اومد.

آنیسا: اس(s)؟

اس: درسته!

آنیسا: من چرا اینجام؟

اس: چون تو توی این مدت که برای ما کار میکردی خیلی چیزا فهمیدی و اگه بخوای از کارت استعفا بدی خیلی بد میشه!

آنیسا: من به کسی چیزی نمیگم.

اس: فایده ای نداره، من نمیگم برای خودت بد میشه بلکه میگم...

آنیسا:

اس: برای برادرت بد میشه؛ اسمش چی بود؟ ایوان؟

قلب آنیسا ریخت، سرشو پایین انداخت.

اس: پس بهتره بیخیال این ماجرای استعفا بشی و برگردی سر کارت!

اس در اتاق باز کرد و از اونجا خارج شد و ناگهان از توی هوا کش یه دود عجیب توی اتاق پخش شد.

آنیسا: اوهو اوهو (سرفه) گاز خواب آورد!

کم کم آنیسا کاملا بیهوش شد.

کافی شاپ...

توایلایت، رینبودش، رریتی و فلاترشای دور میز همیشگیشون نشسته بودن.

توایلایت: خب بچه ها بهتره یه مروری بکنیم؛ اول سانست شیمر میمیره...

رریتی: دو سال بعدش پینکی پای.

رینبودش: یکی دو هفته بعدشم به اپل جک تو خونش حمله میشه و بعدش پلیس میرسه.

توایلایت: دوتا از پلیسا منو میبرن توی یه ساختمون بیرون شهر و بعدش که فرار میکنم یه فرد ناشناس منو به بیمارستان میرسونه.

رینبودش: اپل جک چند ساعت قبلش میمیره!

رریتی: گلوریسا و تیمبر ناپدید میشن.

فلاترشای: دوربینایی که مال کریستال پرپ هستن تو کل مدرسه کار گذاشته شدن.

توایلایت: یه فرد عجیب که قدرتای گلوریسا و پینکی پای داشت به اپل جک حمله کرده بود.

رینبودش: خب، نتیجه؟

توایلایت: باید یه سر به کریستال پرپ بزنیم!

جلوی در کریستال پرپ...

توایلایت، رینبودش، رریتی و فلاترشای جلوی در کریستال پرپ بودن. توایلایت درو با کلید قدیمیش باز میکنه و همیگی وارد ساختمون میسن.

فلاترشای: مطمئنی کسی اینجا نیست؟

توایلایت: آره همگی رفتن اردو!

اونا تو راهرو ها راه میوفتن تا اینکه به دفتر سنچ میرسن! توایلایت در قدرتش باز میکنه و سریع پشت کامپیوتر میشینه. فلاترشای نگهبانی میداد و رینبودش و رریتی هم تو اتاق راه میرفتن. رریتی چشمش به یه نامه روی قفسه کتاب ها افتاد، اونو برداشت و بازش کرد:

خانم سنچ عزیز، باید به اطلاعتون برسونیم که یکی از دانش آموزان شما که توی سازمان ما زندانی بود فرار کرده! لطفا سریعا به دفتر من بیاید.

با تشکر، اس

رریتی به تاریخ نامه نگاه کرد و متوجه شد تاریخ مال دو سال پیشه!

توایلایت: بچه ها بیاید اینجا!

رریتی نامه گذاشت توی جیبش و همراه رینبودش و فلاترشای رفتن کنار توایلایت. اونا داشتن به تصاویری نگاه میکردن که دوربین های مداربسته از کل دبیرستان کنترلات میگرفتن نگاه میکردن!

خونه آنیسا و ایوان...

ایوان وارد خونه.

ایوان: آنیسا خونه ای؟

از سکوتی که بر فضا حکم فرما بود فهمید آنیسا اونجا نیست. ایوان از توی ظرف میوه ها که روی میز میز وسط خونه بود یه سیب برداشت و یه گاز به اون زد. ناگهان صدای ضربه های آرومی که به در وارد میشد سکوت شکست. ایوان درو باز کرد و با آنیسا مواجه شد. قیافش خیلی نگران و پریشون بود.

ایوان: آنیسا، اتفاقی افتاده؟

آنیسا: ن... نه فقط روز سختی داشتم!

آنیسا وارد خونه شد و ایوان درو بست.

ایوان: بیخیال آنیسا؛ بعد این همه مدت خوب میشناسمت هروقت اینطوری هستی بعنی یه اتفاقی افتاده!

آنیسا: گفتم چیزی نشده!

آنیسا به سرعت وارد اتاقش شد و درو قفل کرد. ایوان اومد پشت در و چند ضربه آروم به در وارد کرد.

ایوان: آنیسا میدونم یه اتفاقی افتاده اما اگه نمیخوای بهم بگی خب نگو ولی اینو بدون که اگه درمورد منه لازم نیست نگران من باشی.

ایوان از پشت در کنار رفت. آنیسا مشغول گریه کردن شد.

کریستال پرپ...

فلاترشای از در دفتر سنچ بیرون نگاه کرد و متوجه سایه عجیبی شد که از راهرو داشت عبور میکرد.

فلاترشای: بچه ها، یکی داره میاد!

این داستان ادامه دارد...

یکشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۶ 2:10 توایلایت اسپارکل ( تینا )

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 0:34

صفحه بندی