خرید بک لینک
نیکا: چی میگی فلورا؟

فلورا: تو این عکس رو دیدی؟

عکس مکس رو نشونش داد.....

نیکا: نه! اولین باره که میبینمش!

فلورا: ولی به نظرم اینا رد انگشتای توئه!

رامونا: فلورا! چی داری میگی؟

فلورا: رامونا! من میدونم که دارم چی میگم!

نیکا: فکر کنم به سرت هم ضربه خورده!

فلورا: نیکا! این عکس درست پشت در اتاق آروشکا بود! تو که تو کشتن

آروشکا دست نداشتی؟

نیکا: چرا داری چرت و پرت بلغور میکنی تو؟

فلورا: تو همیشه همین حرفو میزنی وقتایی که تو یک کاری دست

داشتی و داری پنهون کاری میکنی!

نیکا:

رامونا:

نیکا: اصلا آره! من کشتمش! اما اصلا همچین قصدی نداشتم! فقط با

گلدون زدم تو سرش چون بهم توهین کرد! منم اعصابم خورد شد و اونکار

رو کردم! نمیدونستم که باعث میشه بمیره! خوب شد؟

فلورا:

رامونا:

فلورا: تو چطور تونستی اینکار رو بکنی؟ نیکا! چرا داری آدم میکشی؟

تو چه مرگته؟ چرا داری این همه بدرفتاری میکنی با ما؟ چرا نسبت به

اتفاقات انقدر بی تفاوتی؟ چرا انقدر داری به همه دروغ میگی؟ چرا؟

نیکا: خفه شو! حرف نزن! فلورا باور کن! اگه دهنتو باز کنی و به همه این

موضوع رو بگی باور کن بلایی سرت میارم که تا به حال به سر هیچکس

نیاوردم! مخصوصا تو رامونا!

رامونا:

فلورا:

نیکا: از هیچکس و هیچ چیز هم ترسی ندارم!

تفنگشو در آورد و دستشو رو ماشه گذاشت......

نیکا:

فلورا و رامونا: نی.....نیکا!

ماشه رو فشار داد! " کلیک "

فلورا: وای!

نیکا: نترررررس! خالیه! ولی ممکنه یه روز پر باشه!

تفنگشو گذاشت تو جیبش و رفت طبقه پائین.....

فلورا: دیوانه!

رامونا:

نیکا رفت طبقه پائین و رفت تو اتاقش.....

برف شدیدی شروع به بارش کرده بود!

نیکا: اوه!

سریع رفت پنجره اتاقشو بست.......

رفت از توی کشوش و چند تا گلوله برداشت و کرد داخل تفنگش......

نیکا:

تفنگو گذاشت داخل کیف و رفت سمت حمام......

ساعت ۹ شب......

نیکا یک شلوار لی با بلوز آستین بلند سرخابی پوشید و یک کاپشن

مشکی هم روشون پوشید با چکمه های مشکیش و کیفشو برداشت و

از اتاق خارج شد.....

فلورا: کجا؟

نیکا: میرم بیرون! مشکل داری؟

رامونا: نیکا! بیرون برف شدیدی میاد! نرو! یه وقت یه اتفاقی برات

میوفته!

نیکا: من میخوام برم بیرون! به شماها هم هیچ ربطی نداره! اینجا بمونم

از دست همتون دیوونه میشم!

فلورا: ( زیر لب ) تو دیوونه هستی!

نیکا: بله؟

فلورا: هی....هیچی!

نیکا: خوبه!...... خدافظ!

کیفشو روی شونه اش درست کرد و رفت......

فلورا: باور کن! بازم یه اتفاقی براش میوفته! من مطمئنم!

رامونا: از بس که لجبازه!

نیکا از مدرسه خارج شد......

کلاه کاپشنشو گذاشت روی سرش......

توی یک ماشین سیاه با چراغ های خاموش سمت چپ خیابون.....

- اوناهاش جک! اونجاست!

- آره! دیدمش! الان یک کاری میکنم که اعتمادش بره بالا!

نیکا رفت سمت کوچه بغلی......

جک ماشین رو روشن کرد و آروم دنبالش کرد......

نیکا:

دستاشو توی جیبش کرد و به راهش ادامه داد.......

رفت داخل یک خونه کوچیک......

نیکا: لارا؟ لارا؟

لارا: اوه! نیکا! سلام! خوش اومدی!

لارا نیکا رو بغل کرد......

لارا: چقدر سردی! بیا کنار شومینه! بیا!

نیکا رو برد کنار شومینه.....

نیکا: ممنون!

لارا: خواهش میکنم. چیزی شده؟

نیکا: ازت یه چیزی میخوام! یک سِحری! یه جادویی! خواهش میکنم!

لارا: چه جادویی؟

نیکا: که وضع زندگیمو بهتر کنه!

لارا: اگه بخوای میتونم یکاریش بکنم ولی مطمئنی به اینکار؟

نیکا: آره! مطمئنم!

لارا: دستتو بده!

نیکا دستشو داد به لارا.......

لارا: چه جالب! تو یکی از قدرت های مامانت توی بدنت فعال شده!

نیکا: چی؟

لارا: نه! این قدرت مخصوص خودته! کنترل آب! میتونی هر کار که دلت

میخواد با آب بکنی!

نیکا: باید چه کار کنم؟

لارا: هیچی! فعلا ازش استفاده نکن تا بتونی کنترلش کنی! حالا....!

دست نیکا رو ول کرد......

لارا: با من بیا! ولی نباید به چیزی نگاه کنی!

نیکا: چرا؟

لارا: چون تو عینکی هستی و ممکنه یوقت مشکلی واسه چشمات پیش

بیاد! دیگه دلیلشو نپرس! باشه؟

نیکا: خیله خب! باشه!

نیکا عینکشو در آورد و دستش گرفت و لارا هم با یک پارچه چشماشو

بست......

لارا: بیا! دست منو بگیر!

نیکا دست لارا رو گرفت......

لارا نیکا رو جلو جلو برد.......

لارا: همینجوری! آره!

نیکا احساس کرد وارد جای گرم و تاریکی شد.....

لارا: مواظب باش! جلوی پات یک پله است!

نیکا آروم از پله پائین رفت......

لارا چشماشو باز کرد.....

نیکا: وووواااااوووو!!!!!

لارا: خب! از جایی که دیگه سِحر و جاو روت عمل نمیکنه باید بهت

یک معجون بدم!

نیکا: هر کاری که لازمه بکن!

لارا رفت جلوی یک دیگ بزرگ و کلی چیز میز عجیب و غریب توش

ریخت.....

لارا: نیکا! اون چیه؟

نیکا: کدوم؟

نیکا روشو به سمت دیگه کرد و یکهو لارا یک تار از موهاشو کَند.....

نیکا: آخ!

لارا تار مو رو انداخت توی دیگ و همش زد.....

لارا: خیله خب!

یکم از معجون رو ریخت توی یک لیوان تقریبا بزرگ و دادش به نیکا.....

لارا: اینو بخور! ولی همشو سریع و یکجا باید بخوری!

نیکا: باشه!

نیکا لیوان رو گرفت و همه ی معجون رو یکجا خورد.....

لارا: ( )

نیکا: ممنون! تا کِی جواب میده؟

لارا: تا ۲ ساعت دیگه! البته من نمیتونم معجونی بدم که زندگیت رو

دگرگون کنه چون منجر به مرگت میشه! اما تونستم بهت یه قدرتی بدم

که فکرت تو مشکلات بیشتر کار کنه!

نیکا: آهان! باشه!

نیکا عینکشو در آورد و لارا چشماشو بست و دوباره همون راه رو

برگشتن.....

نیکا: ببخشید که مزاحمت شدم!

لارا: چه مزاحمتی عزیزم؟ بازم اگه کمکی از دستم بر میومد بگو!

نیکا کیفشو برداشت و از خونه خارج شد......

لارا به در تکیه داد.....

لارا: کی میدونست که بهت یه معجونی دادم که باعث میشه دیوونه

بشی؟ البته این دیوونگی بیشتر روی دوستات خودشو نشون میده!

جک ماشین رو روشن کرد و آروم نیکا رو دنبال کردن.....

ژینا: ممنون!

لارا:

نیکا همچنان میرفت و برف شدیدی هم همچنان میبارید.....

نیکا: باید از این تپه ها رد بشم و بعد هم برم سمت راست سمت

مدرسه!

- نیکا دازل؟

نیکا:

برگشت و پشت سرشو نگاه کرد......

نیکا: ج....ج.....جک.....ت....تو.......

جک: فکر میکنم که قرار بود هر شب به حرف گوش بدی و کاری که

گفتم رو انجام بدی نه؟

نیکا: من که بهت قول ندادم!

جک: که قول ندادی!

جک تفنگشو از جیب پالتوش در آورد......

نیکا:

نیکا شروع کرد به دویدن و جک هم دنبالش دوید.....

نیکا و جک از بین درختا عبور کردن.....

نیکا: برو گمشو! دست از سرم بردار!

جک: فکر کردی خیال کردی!

نیکا رفت پشت یک درخت قایم شد......

جک: نیکا؟.... نیکا؟..... کجایی؟

نیکا:

نیکا یکم برف برداشت و اونو با دستش گرد کرد و پرت کرد سمت جک....

جک: پس اونجایی!

نیکا: نه!

نیکا دوباره شروع کرد به دویدن که یکهو پاش گیر کرد به ریشه ی یک

درخت که بیرون زده بود و افتاد روی زمین و سرش محکم خورد به تنه ی

درخت و بیهوش شد.....

جک رفت بالا سرش.....

جک: داری فیلم بازی میکنی! زنده ای!

ژینا از ماشین پیاده شد و از روی برفا رد شد و رفت پیش جک.....

ژینا: چه کار کردیش؟

جک: من کاریش نکردم! پاش گیر کرد به ریشه درخت و سرش خورد به

اینجا و بعدم افتاد!

ژینا رفت بالا سر نیکا.....

ژینا: فکر کنم مُرده! ضربه محکمی به سرش خورده! نفسش هم.........

قطع شدههههههه!!!!!

جک: خودش کار خودشو ساخت!

ژینا: باید یه جا دفنش کنیم ولی اینجا که خاکی نیست!

جک: درسته! زیر برف دفنش میکنیم! چون اگه هم زنده باشه اون زیر

از سرما میمیره!

ژینا: ولی اگه برفا آب شن چی؟ اثر انگشتمون! رد پاها!

جک: میتونی کاریش کنی نه؟

ژینا: آره فکر کنم.

جک: خوبه!

با هم نیکا رو زیر کلی برف دفن کردن و فرار کردن و ژینا هم با قدرتش

کاری کرد تمام اثر انگشتا و رد پاها از بین بره......

ژینا: قدم بعدی؟

جک: باید مطمئن شیم که نیکا مُرده!

این داستان ادامه دارد.....

دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶ 0:0 اداجیو دازل(هیوا)

برچسب: نویسنده: رضا رحیمی تاريخ: دوشنبه 9 مرداد 1396 ساعت: 7:14

صفحه بندی