
بیمارستان مرکزی.....ساعت ۱۴:۴۴ دقیقه...... رینبودش: چی شد آقای دکتر؟ آقای دکتر: خوشبختانه دختر ۱۲ ساله زندست! اما از قراره معلوم شخصی که مچ دستش رو بریده قصد زدن رگشو داشته اما موفق نشده و فقط تاندون های دستش بریده شدن! رینبودش: خب این یعنی چی؟ آقای دکتر: تا یه مدت بدلیل اینکه تاندون پاره شده نمیتونه زیاد دستش و انگشتاش رو تکون بده ولی مدت طولانی ای نیست! رینبودش: مادرش چی؟ دکتر اسپارکل. آقای دکتر: خانوم توایلایت اسپارکل هم از قراره معلوم بدلیل فشار زیاد روانی قبلش قرص بسیار زیادی مصرف کرده و همینم باعث غش کردنش شده! اما الان مشکل برطرف شده! نگران نباشید! رینبودش: خیلی ممنون. آقای دکتر: کاری د...
ادامه مطلب
صبح روز بعد در مدرسه....... نیکا: کامیلا واقعا بابت مهمونی دیشب ممنون. خیلی خوش گذشت. کامیلا: خوشحالم که بهتون بد نگذشته. به امیلی هم خیلی خوش گذشت. نیکا: راستی امیلی کجا بود؟ موقع خدافظی ندیدمش! کامیلا: خب راستش...... اون رفت خونه ی دوستش که دوستش انگار بهش زنگ زده بود که کارش داره. واسه همین رفت. ...
ادامه مطلب
برین ادامه! تو این قسمت آخرین نفر هم میمیره و بعدم کُشت و کشتار تموم! دو قسمت بیشتر نمونده تموم بشه و بعدشم تا تابستون بعدی.... البته تو عید خبر داستان جدیدمو میذارم! ...
ادامه مطلب