
جسیکا: سلام! جک: جسیکا؟!؟ جسیکا: هوم؟ جا خوردی نه؟ فکر کردی مُردم دیگه! یک فنجون قهوه توی دستش بود و آروم فنجون رو تکون داد و رفت جلوی جک..... جسیکا: میدونی این چیه؟ جک: قهوه! چی قراره باشه؟ جسیکا: یک فنجون قهوه که قراره پاشیده بشه رو صورت تو! قهوه رو روی صورت جک پاشید...... جک قهوه ی روی چشماشو با دستش پاک کرد و با عصبانیت به جسیکا نگاه کرد..... جسیکا: چیه؟ فکر کردی من مثل تو یک آدم عوضی هستم که قهوه ی داغ رو صورتت بریزم؟ با اینکه تو خواستی منو بسوزونی ولی من اهل زجر دادن نیستم! جک خواست بره نزدیک جسیکا که جسیکا تفنگشو گرفت سمت جک...... جسیکا: گمشو عقب! جک: چششششم! هر چی حضرت عالی بفرمایند! ...
ادامه مطلب
رامونا: فلورا! چرا اومدی اینجا؟ کارم داشتی؟ فلورا: هوم؟..... نه! چه کاری؟ رامونا: آخه یجوری گفتی رامونا فکر کردم اتفاقی افتاده! فلورا: نه چیزی نیست! راستش اسمتو صدا میزدم که ببینم کجایی! در حیاط...... نیکا از خونه خارج شد و با مکس رفت توی حیاط و روی پله های ورودی در نشست...... نیکا: تو ذهن نیکا......
ادامه مطلب
بذارین یه نکته به همگی بگم. در این داستان کسان زیادی مردن و هنوز دو نفر دیگه موندن که یکیشون در این قسمت و اونیکی در قسمت بعدی میمیره. من بعضی از شخصیت هارو تو این داستان کشتم چون در داستان بعدی که ایشاالله میوفته تابستون بعدی شخصیت ها کمتر باشن چون قراره کار بچه ها وسط بیاد و نقششون پر رنگ تر میشه. حالا برین ادامه لطفا....
ادامه مطلب