
نیکا همچنان بیهوش بود...... توایلایت و فلورا بالای سرش بودن و توایلایت هم کمی آب سرد پاشید روی صورت نیکا....... نیکا قطرات آب سرد رو روی صورتش احساس کرد و کم کم چشماشو باز کرد...... نیکا: من کجام؟ توایلایت: نگران نباش! به محض اینکه فلورا به بیمارستان زنگ زد خودمون رو رسوندیم اینجا! فکر میکنم دلیل بیهوشیت اینه که وحشت زیادی کردی! چیز مهمی نیست! فلورا: راستش خاله رینبو هم فهمیده رامونا ربوده شده! داره خودشو میکشه! نیکا: از کجا فهمیده؟ مگه مرخص شده؟ توایلایت: آره عزیزم. امروز ظهر مرخص شده! نیکا: کی بهش گفت؟ فلورا: به جون خودم اگه من چیزی به خاله رینبو گفته باشم! چندتا مامور پلیس اومدن داخل اتاق....
ادامه مطلب
رامونا: نیکا! نیکا! نیکا! نیکا با جیغ از خواب پرید....... نیکا: چ...چیه؟ من کج....کجام؟ رامونا: تو اتاقتی! خواب دیدی! چیزی نیست! نیکا: فلورا؟ کامیلا؟ بریتنی؟ رامونا: بریتنی که تو اتاقشه و فلورا و کامیلا هم معلوم نیست کجان! چون وقتی به هوش اومدم تو اتاق خودم بودم! نیکا: ی....یع....یعنی الان من صورتم ...
ادامه مطلب
مرسی بابت نظراتتون. برین ادامه. ...
ادامه مطلب