
نیکا: یکهو لارا پخش زمین شد...... نیکا یواشکی تفنگشو از توی جیبش برداشته بود و به پهلوی لارا شلیک کرده بود..... نیکا: نه! دیگه نمیذارم بلایی سرم بیاری! میکشمت! میکشمت! تفنگشو گرفت سمت مغز لارا...... نیکا: برو به دررررررررررک! بننننننگگگگگ!!!!! کلی خون روی لباس و دست و کفشای نیکا پاشید....... نیکا: باید قایمش کنم! جسد لارا رو کشید روی زمین و بردش داخل کمد کلاس انداخت و در کمد رو بست و قفل کرد....... نیکا: باید برم لباسام رو عوض کنم! سریع از کلاس خارج شد و رفت توی اتاق...... ساعت ۹ صبح....... سر کلاس....... فلورا: نیکا کجا بودی تو؟ چرا صبح انقدر دیر اومدی تو اتاق؟ نیکا: اممممم......راستش آب خور...
ادامه مطلب
ساختمون قدیمی... توایلایت سعی میکرد یا قدرتش دستاشو باز کنه و البته بعد از کلی تلاش موفق شد. چشم ها، دهنش و پاهاشم باز کرد. با قدرتش تونست یکم نور درست کنه چون اتاق خیلی تاریک بود. بعدش رفت سمت در و سعی کرد اونو باز کنه. توایلایت: کسی اینجا نیست؟ یکم عقب رفت و با قدرتش درو منفجر کرد و از اتاق بیرون...
ادامه مطلب
مرسی بابت نظرات. برین ادامه. ...
ادامه مطلب