انتقام جو قسمت ششم فصل اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
نیکا: تو کی هستی؟ - وقتی این گلوله رو زدم به قلبت بعدا میفهمی! نیکا دستاشو گذاشت جلوی عینکش...... نیکا: ( جیغ کشید )xa0 بنننننننگگگگگگ!!!!!!........ در دنیای واقعی...... نیکا از خواب پرید و جیغ بلندی کشید....... نیکا: خ.....خواب بود..... خواب بود!....... xa0نفس عمیقی کشید و عینکشو برداشت و زد به چشم...
داستان پایان ( END ) قسمت اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
پونی ( انسان ) های اصلی در قصر بودند. پوستچی نامه ای از طرف سلستیا و لوناxa0 به توایلایت داد کهxa0در آن نوشته بود ( توای تو و دوستانت خیلی زود اینجا بیایید خبر خیلی خوبی برای همه ی شما دارم ) . آنها سریع به آنجا رفتند . اما وقتی که رسیدند آنجا به هم ریخته بود و فقط یک سرباز آنجا بود . سرباز گفت : کس...
انتقام جو قسمت هفتم فصل اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
فلورا: نمیدونم چرا خوابم نمیبره! از روی تخت بلند شد و نشست...... فلورا: شاید بهتر باشه برم اتاق نیکا. حداقل نه من تنها میشم نه اون. بلند شد و از اتاق بیرون رفت. به پشت در اتاق نیکا رسید و صداهایی شنید..... - هر حرفی داری بزن که داری میری از این دنیا! - حرف؟ چه حرفی؟ کی رو دارم که بخوام بهش بگم؟ مادر
انتقام جو قسمت هشتم فصل اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
نیکا بیدار شد...... چشماش اطراف رو تار میدید........ فلورا: نیکا!! نیکا: چ.....چرا من همه جارو تار میبینم؟...... ما کجائیم؟ رامونا: نمیدونم! شاید تو یک انباری خیلی بزرگ و تقریباً تاریک هستیم که دست و پاهامون رو هم تو این انباری به صندلی بستن و احتمالا باید بگم راه فراری نداریم!xa0 کامیلا: انقدر زود ...
انتقام جو قسمت نهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
فلورا: نکن! خواهش میکنم! غلط کردم! ژینا:xa0 چارلی یکهو چاقو رو به طور ناگهانی از روی گردن فلورا کشید کنار...... فلورا جیغ بلندی کشید و چشماشو بست...... چارلی:xa0 نیکا:xa0 فلورا چشماشو باز کرد...... فلورا: چ......چی شد؟xa0 چارلی: نچ! نچ! نچ! اونقدرا هم شجاع نیستی! رفت پشت سر رامونا..... رامونا:xa0 یک...
انتقام جو قسمت دهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
نیکا: ت.....تو.....چ.....چطور تونستی....؟ باروُن:xa0 ژینا: چارلی! ژینا رفت بیرون و باروُن هم پشت سرش رفت...... چارلی همونطور که از پشت سر کامیلا و رامونا و فلورا میگذشت طناباشون رو برید و رفت بیرون..... ژینا درو بست و قفل کرد..... فلورا رفت سمت در..... فلورا: نه!!! باز کنین! نه! کامیلا: بریتنی! رامو...
انتقام جو قسمت یازدهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
رامونا: دخترا؟ کامیلا نیومد که! فلورا: باید دنبالش بگردیم! همه پخش شدن و دنبال کامیلا میگشتن....... بریتنی: کامیلااا؟ کامیلااااا؟ نیکا همینطور که داشت کامیلا رو صدا میزد پشت درختی صداهایی شنید...... - زود باش! باید ببریمش! نیکا یکهو پرید پشت درخت...... نیکا: آقایون! اینجا چه خبره؟ - تو اینو ببر تو م
جسم موقتی(قسمت اول) - تاریخ: 1396/3/26 ساعت: 15:44
سال جدید، مدرسه ی جدید و کلاس جدید سه چیز ک ازشون متنفرم تنها امید امسالم اینع ک وایولت و ملوشا هم تو دبیرستانن مدرسه ای که هیچی ازش نمدونم دانش آموزاش:| معلماش:| کلاساش:| به هر حال من مد و طراحی لباس می خونم درسی که عاشقشم بعدش می رم پاریس و یه مدل و طراح لباس مشهور و محبوب میشم خعیلی سخت بود خداح
تغییر در داستان - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
اسم داستان رو عوض کردم اسمش شد "جسم موقتی" اسم فصل دوش "زندگی دوباره" اسم فصل 3 "انتقام یا مرگ؟" زود تر ب پست "ژانر داستان" 10 نظر دیگع بدید خودم خیلی بی قرارم بزارمش سن ها هم عوض شد هر کدوم رو 10 سال بیارین پایین تر :| بابای شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ ♫ 14:40 ♫ tt :| (دخیــ خیالیــــ) ♫
محل تولد؟؟؟ - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
ژینا اهل کجاست؟ یعنی کجا به دنیا اومده؟ جک اسمیت چطور؟ راهنمایی: دوتاشون محل تولدشون فرق میکنه ولی از یک مادرن..... شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ ♫ 15:14 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
انتقام و مرگ قسمت سوم - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
انتقام و مرگ قسمت سوم {توایلایت1 - دنیای انسان ها}فردای اون روز من با اون یکی توایلایت رفتم به خونشون و همه بچه ها به جز سانست رفتن خونه هاشون تا وسایلشون جمع کنن و بعدش همه رفتیم به دبیرستان کنترلات وقتی رسیدیم دیدیدم چند تا اتوبوس جلوی اونجا پارک کرده بودن. وقتی وارد مدرسه شدیم به سمت کلاس ها رفتی
خیلی ممنون:| - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
خیلی ممنون ب خاطر نظراتون همش دعوا با توایلاییت 2 بود چرا هیوا ی پست می زارع بارش نظر ها ب پستش شروع می شع اما واسع من نع؟؟ اگرم توایلایت 2 اونو نمی گفت ک اصلا نظر نمی دادید این طوریع من میرم از وب تا 15 دقیقع آیندع هر چی خواستید بگید من راس ساعت 4 انصراف می دم شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ ♫ 15:43 ♫ t
مهم!!!! - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
دوستان من از همگی خواهش میکنم که به طهورا جون هم نظر بدین. فقط به من نظر ندین. به همه ی نویسنده ها نظر بدین. با تشکر.xa0 شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۶ ♫ 15:48 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
بازم مهم - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
[unable to retrieve full-text content]شعبه ی ۲ وبم تغییرات زیادی پیدا کرده برید بهش بسرید http://pony-joon.mihanblog.com/ xa0
و باز هم مهم - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
[unable to retrieve full-text content]خو داستانم رو ی جا دیگع می نویسم xa0 آدرسش http://www.tt-wonderland.mihanblog.com
انتقام و مرگ قسمت چهارم - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
انتقام و مرگ قسمت چهارم {توایلایت 1}بالاخره رسیدیم و همه از اتوبوس ها پیاده شدیم. همزمان با ما کریستال پرپ و مدرسه ی سوم هم رسیدن و پیاده شدن. وقتی اعضای مدرسه ی سوم که هنوز اسمشو نمیدونستم و کریستال پرپ پیاده شدن خیلی تعجب چون در بین اونا افرادی بودن که از قبل میشناختمشون! مثل مون دنسر و استارلایت!
بای - تاریخ: 1396/3/23 ساعت: 6:01
خدانگهدار دوستان. فکر میکنم که بهتره یه یک ماهی خودمو گم و گور کنم تا ببینم چی میشه. وب رو بهتون میسپارم و امیدوارم که خوب توش مطلب بذارین. فعلا داستان رو هم نمیذارم. چطوره که دیگران برای من داستان رو بنویسن؟ حرفی ندارم دیگه. شاید تو شعبه ی ۲ یه پست بذارم ولی دیگه اینجا تا یه ماه نمیام تا ببینم چی م
بای فور اور - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:22
خداحافظ بچه ها هیوا از دستم شاکیع و حالا ک این طوره نمی خوام بیشتر از این اذیتش کنم. من می خوام از نویسندگی انصراف بدم. تا 30 دقیقه دیگ انصراف می دم تا اون موقع هر چی خواستید بگید :| بای بای :( جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ ♫ 16:56 ♫ tt :| (دخیــ خیالیــــ) ♫
سعلام - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:22
بچول بخاطر هیوا ژون نمی رم اما دیگعxa0 حتی نگاxa0 ب پست هایع دیگع هم نمی ندازم :| و اینکع شخصیت جدیدم رو ساختم :) :|xa0 تو پست بعد معرفش می کنم :| فعلا (وبمم دوباره باز شد ) xa0 جمعه نوزدهم خرداد ۱۳۹۶ ♫ 17:26 ♫ tt :| (دخیــ خیالیــــ) ♫
معرفی شخصیت 1 داستان جدیدم یع سوال - تاریخ: 1396/3/20 ساعت: 17:22
xa0 شخصیت خودم یعنی تی تی کپی ممنوع خودم کشیدم :| معرفی: نام: تی تی (اسم اصلیش ملودی هس) نام خانوادگی : پارکر نوع: آلیکورن سن: 24 رشتع تحصیلی: مد و طراحی لباس اخلاق: شوخ، مهربون،کمی خجالتی ، کنجکاو و باهوش و تو دل برو داستان: اون بچع بودع گم میشع دوستاش: وایولت، ملوشا، الکساندرا، سلنا،آریانا، ماتیل

برچسب‌های مرتبط

داستان زندگی جفری دامر | یک سوال پژوهشی | یک سوال علمی | یک سوال | to force one out of the church is to | to force one's hand | to force one's beliefs on another | sbl (p) limited | یه چیزی بگو | یه چیزی بگم بهت بیاد