انتقام جو قسمت دوم فصل دوم ( قسمت بیست و دوم ) - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:41
امیلی: تو..... تو......مامانمو کشتی! جک: نوبت تو هم میرسه کوچولو! امیلی دوید سمت پله ها و رفت پایین و رفت توی آشپزخونه...... جک هم رفت دنبالش..... امیلی یک چاقو از توی ظرف های شسته شده برداشت و گرفت جلو.... امیلی: نیا جلو! نیا به جون مامانم میزنمش تو پهلوت! دستاش میلرزید..... جک: خب پس منتظر چی هستی
شروعی تازه قسمت پونزدهم - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:41
آنیسا ماشینشو خاموش کرد و ازش پیاده شد. وارد یه آپارتمان نسبتا کوچیک شد و از پله ها بالا رفت. جلوی یکی از درا کلیدشو از تو کیفش در آورد و درو باز کرد. آنیسا: بهت گفتم میام حسابتو میرسم!xa0 چراغارو روشن کرد. یه پسر روی کاناپه دراز کشیده بود و با پلی استیشن بازی میکرد و پیتزا میخورد. پسر: وقتی پیداش ک...
عکسای لعودر - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:41
ببخشید کم مطلب میذاریم آخه داریم میریم کلاس شیشم،تیزهوشان هم که کلی درس میخواد... کپی ممنوع xa0 xa0 این برچسبه. کپی ممنوع.xa0 سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 20:39 ♫ فلاترشای دازل و رنگین کمان بلیز ♫
انتقام جو قسمت سوم فصل دوم ( قسمت بیست و سوم ) - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:41
جک: بزن دیگه! از چی میترسی؟ نیکا: بترسم؟ جوک نگو! اتفاقا اگه بخوام شلیک کنم اولین گلوله رو میزنم به مغز تو تا بفهمی که میترسم یا نه! جک: آخ که دلم میخواد یه فرصتی گیرم بیاد! اون زبون دراز تو رو قششششنگ کوتاه کنم تا دیگه انقدر واسه من زبون نریزی دختره ی خیره سر! نیکا: فکر نکنم دیگه فرصتی گیرت بیاد! چ
عشق تمام نشدنی قسمت پنجم - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:41
♫آپارتمان باحال پونی ها♫ عشق تمام نشدنی قسمت پنجم http://cinemastories.mihanblog.com/post/13 برید بخونید جمعه ششم مرداد ۱۳۹۶ ♫ 0:58 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
انتقام جو قسمت چهارم فصل دوم ( قسمت بیست و چهارم ) - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:41
نیکا از اتاق آروشکا بیرون اومد و عینکشو داد بالا و درو بست....... آروم آروم از پله ها پائین رفت و رفت سمت اتاقش..... نیکا:xa0 پائین پله ها به رامونا برخورد کرد....... رامونا: کجا بودی؟ نیکا: طبقه رو اشتباهی رفته بودم! رامونا: آه.....آهان! نیکا: ببخشید! از کنار رامونا رد شد و رفت داخل اتاقش و درو بست...
قسمت پنجم لعودر - تاریخ: 1396/5/7 ساعت: 19:41
رنگین:مگه...تو جانور شناس نبودی؟xa0 سانست چشماش درشت شد:چرا؟....!xa0 بعد از دور یه سانست اومد که دست و پاهاش بسته بود و همینطورهم دهنش.xa0 فلاترشای دست و پاهاشو باز کزد و با چاقو گره ی محکم پارچه ای که به دهن سانست بسته بودن رو پاره کرد.xa0 پی نوشت:گمونم تا اینجا فهمیدین چرا نگفتم سانست شیمر نه؟xa0 ...
اخطار - تاریخ: 1396/4/27 ساعت: 3:34
این چه وضعشه؟ این همه نویسنده اینجان ولی هیچکدوم به غیر از خودم پست نمیذارن! زود باشید نویسنده ها! بهونه نیارید مطلب ندارم! چون گوش نمیدم! پست بذارید و هر کی تا آخر هفته یک پست نذاشته باشه متاسفانه باید بگم که حذف میشه و خودش رو هم بکشه دیگه نویسنده نخواهد شد! زود باشید! دوشنبه بیست و ششم تیر ۱۳۹۶ ♫
انتقام جو قسمت پانزدهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
رامونا: نیکا! نیکا! نیکا! نیکا با جیغ از خواب پرید....... نیکا: چ...چیه؟ من کج....کجام؟ رامونا: تو اتاقتی! خواب دیدی! چیزی نیست! نیکا: فلورا؟ کامیلا؟ بریتنی؟ رامونا: بریتنی که تو اتاقشه و فلورا و کامیلا هم معلوم نیست کجان! چون وقتی به هوش اومدم تو اتاق خودم بودم! نیکا: ی....یع....یعنی الان من صورتم
انتقام جو قسمت شانزدهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
جک: خب! اینم از این! طناب دست نیکا رو محکم کشید..... نیکا: آی! اییییشششش!!!xa0 جک: بهت پیشنهاد میدم که اصلا کاراگاه نشی! چون اگه بخوای کسی رو نجات بدی خودت هم گیر میوفتی! فکر کنم قبل اینکه میخوای دست به کاری بزنی اصلا نقشه نمیکشی! نه؟ نیکا: سعی میکنم جوابتو ندم! جک: باشه! هر جور مایلی! خانوم دکتر؟ ن...
پیشنهاد من - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
سلام دوستان من میخوام یه وب دیگه تو میهن بلاگ بزنم اما میگه که نمیتونم چون که آدرس ایمیلم تکراریه....... میخواستم بهتون پیشنهاد بدم که با هم یک وب بزنیم........ البته منظورم یک نفره. یک نفر دختر....... میخوام تو اون وب یک داستان بنویسم که البته جدا از داستان انتقام جو در این وبه..... فقط اون شخصی که
وب جدید - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
وب جدید بابت راهنمایی دوست عزیزم کیرا جون متشکرم :) برید به این آدرس و نظر هم فراموش نشه! http://cinemastories.mihanblog.com/ xa0 چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ ♫ 17:23 ♫ اداجیو دازل(هیوا) ♫
انتقام جو قسمت هفدهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
رامونا: فلورا! چرا اومدی اینجا؟ کارم داشتی؟ فلورا: هوم؟..... نه! چه کاری؟ xa0رامونا: آخه یجوری گفتی رامونا فکر کردم اتفاقی افتاده! فلورا: نه چیزی نیست! راستش اسمتو صدا میزدم که ببینم کجایی! در حیاط...... نیکا از خونه خارج شد و با مکس رفت توی حیاط و روی پله های ورودی در نشست...... نیکا:xa0 تو ذهن نیک...
انتقام جو قسمت هجدهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
صبح روز بعد در مدرسه....... نیکا: کامیلا واقعا بابت مهمونی دیشب ممنون. خیلی خوش گذشت. کامیلا: خوشحالم که بهتون بد نگذشته. به امیلی هم خیلی خوش گذشت. نیکا: راستی امیلی کجا بود؟ موقع خدافظی ندیدمش! کامیلا: خب راستش...... اون رفت خونه ی دوستش که دوستش انگار بهش زنگ زده بود که کارش داره. واسه همین رفت.
داستان جدیدم و قسمت اول:) - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
از زبون رینبودش من: مامان این جعبه رو کارگرا نبردن چیکارش کنم ویندی: بزارش صندق عقب ماشین جعبه یکم سنگین بود خم شدم و برش داشتم که از دستم افتاد! چن نفر گرفتنش سرم گرفتم بالا من: بچه ها! توایلایت: فکر کردی برای خداحافظی نمیایم جعبه رو زمین گذاشتن همو بغل کردیم بعد اشکمو پاک کردم من: دلم برای همتون ت
انتقام جو قسمت نوزدهم فصل اول - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
یک ساعت گذشت و توایلایت ۵ بار دیگه هم به نیکا زنگ زد ولی نیکا جواب نداد....... نیکا: شماها چتونه؟ مگه من باهاتون چه کار کردم؟ خون دور لبشو پاک کرد........ جازمین: خفه! فلورا و کامیلا و سلنا داخل اتاق شدن و درو بستن....... نیکا از جاش بلند شد....... نیکا: حسابتو میرسم جوجه فُکُلی! جازمین و اپریل ، نی
انتقام جو قسمت آخر فصل اول - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
رامونا: نمیدونم چرا ولی به این پسره دنیِل اعتماد ندارم! فلورا: چرا؟ رامونا: چونکه راستش رفتارش خیلی عجیبه! صداش هم خیلی آشناست! اما اصلا نمیدونم کیه! ولی میشناسم اون صدا رو! xa0فلورا: خب مشکلی نداره! جاسوسیشو میکنیم! رامونا: آره! چون که بازم بوی خطر میاد! در راهروی مدرسه ساعت ۳ بعد از ظهر....... نیک...
کمک - تاریخ: 1396/4/25 ساعت: 23:11
کمک یک نفر رفته با اسم من نظر داده (میشه منو از نویسنده ها حذف کنی) اداجیو باورکن من اون نظرو ندادم . آهای یارو اگه می خوای حرف بزنیم توی نظرات همین مطلب باهم حرف میزنیمxa0 یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۶ ♫ 15:30 ♫ توایلایت اسپارکل ۲ ♫
انتقام جو قسمت پنجم فصل اول - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
نیکا بعد از خارج شدن از دفتر خانوم لایت یکراست رفت توی اتاق و روی تخت دراز کشید. صدای اومدن پیغامی به لپ تاپش اومد و از روی تخت بلند شد و رفت سمتش. لپ تاپ رو باز کرد و رفت روی پیغام. - بعد از ناهار ساعت ۱۵:۵۰ از سالن غذاخوری خارج شو و برو از مدرسه بیرون. یه درختی توی حیاط هست که کنار استخر قرار داره
برای تینا - تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 5:50
تینا! باور کن اگه به خدا قسم دوباره بخوای مثل قبل عید بری و خودتو گم و گور کنی ناراحت میشم و ازت نمیگذرم! هم وباتو پاک کردی و هم لغو عضویت دادی از آپارات؟ چی شده؟ چرا نمیای حرف بزنیم تا ببینم مشکلت چیه؟ دارم میگم...... اگه این پستو میخونی که صد در صد میخونیش...... شب برو وبم احتمالا ساعتای ۱۲:۴۵ آن

برچسب‌های مرتبط

داستان زندگی جفری دامر | یک سوال پژوهشی | یک سوال علمی | یک سوال | to force one out of the church is to | to force one's hand | to force one's beliefs on another | sbl (p) limited | یه چیزی بگو | یه چیزی بگم بهت بیاد