
مرکز ترک اعتیاد...... دوتا پرستار اومدن و نیکا رو گرفتن و داشتن میبردنش تو یکی از اتاق های اونجا...... نیکا خودشو میکشید..... نیکا: نه! خاله رریتنی! نذارین منو با خودشون ببرن! نذاررریییینننن!!! پرستار ۱: بیا عزیز دلم....بیا بریم. نیکا: نهههه!!! به زور بردنش تو اتاق...... رریتنی: رئیس مرکز ترک اعتیاد: چهار ماه کامل باید اینجا تحت درمان باشه! رریتنی: خواهش میکنم باهاش مهربون باشید! اون تو این چند ...
ادامه مطلب
رئیس زندان: خب....چی شد؟ تصمیمتو گرفتی خانوم دازل؟ نیکا: بله! رئیس زندان: و تصمیمت چیه؟ نیکا: اعدام! رریتنی: بریتنی: توایلایت: فلورا: رینبودش: رامونا: رئیس زندان: پس این برگه رو امضا کنید! نیکا یک خودکار برداشت..... برگه رو گذاشت جلوش و امضا کرد..... رئیس زندان: تا ده دقیقه دیگه در حیاط پشتی میبینمتون! تنها! رئیس زندان از اتاقش رفت بیرون...... نیکا: قبول کردم ولی دلشوره دارم! رریتنی: نیکا!...
ادامه مطلب
بارون شدیدی همچنان میبارید...... داخل ماشین رریتنی...... توایلایت: حالا کجا باید بریم؟ رریتنی: گفتم که! بازم بگم؟ رینبودش: رریتنی! از کجا معلوم خوابت درست باشه؟ بی خیال! رریتنی: هووووووففففف ( نفس عمیق ) ماشینو روشن کرد و برف پاک کن رو زد و حرکت کرد....... از شهر خارج شدن....... توایلایت: ساعت ده و چهل و هفت دقیقه است! واااای! زمان داره میگذره! رینبودش: اگه اینبار هم اشتباه کنیم نیکا رو برای همیش...
ادامه مطلب
اتاق تزریقات....... فلورا و رامونا هنوز بیهوش بودن....... زنه سریع درو باز کرد و رفت داخل و درو بست و قفل کرد...... - اگه پیداشون کنن چی؟ به ساعتش نگاه کرد..... - فعلا بیهوش هستن ولی به هوش بیان بدبخت میشم! رفت بالای سر فلورا و رامونا...... - مخصوصاً این دوتا که خیلی رو مُخن! نمیتونم اینطوری هم ببرمشون بیرون وگرنه ممکنه مُچَم رو بگیرن! چه کار کنم؟ یکم تو اتاق راه رفت....... - میدنایتا کجان؟ هر ل...
ادامه مطلب
جسیکا: سلام! جک: جسیکا؟!؟ جسیکا: هوم؟ جا خوردی نه؟ فکر کردی مُردم دیگه! یک فنجون قهوه توی دستش بود و آروم فنجون رو تکون داد و رفت جلوی جک..... جسیکا: میدونی این چیه؟ جک: قهوه! چی قراره باشه؟ جسیکا: یک فنجون قهوه که قراره پاشیده بشه رو صورت تو! قهوه رو روی صورت جک پاشید...... جک قهوه ی روی چشماشو با دستش پاک کرد و با عصبانیت به جسیکا نگاه کرد..... جسیکا: چیه؟ فکر کردی من مثل تو یک آدم عوضی هستم که قهوه ی داغ رو صورتت بریزم؟ با اینکه تو خواستی منو بسوزونی ولی من اهل زجر دادن نیستم! جک خواست بره نزدیک جسیکا که جسیکا تفنگشو گرفت سمت جک...... جسیکا: گمشو عقب! جک: چششششم! هر چی حضرت عالی بفرمایند! ...
ادامه مطلب
بیمارستان مرکزی.....ساعت ۱۴:۴۴ دقیقه...... رینبودش: چی شد آقای دکتر؟ آقای دکتر: خوشبختانه دختر ۱۲ ساله زندست! اما از قراره معلوم شخصی که مچ دستش رو بریده قصد زدن رگشو داشته اما موفق نشده و فقط تاندون های دستش بریده شدن! رینبودش: خب این یعنی چی؟ آقای دکتر: تا یه مدت بدلیل اینکه تاندون پاره شده نمیتونه زیاد دستش و انگشتاش رو تکون بده ولی مدت طولانی ای نیست! رینبودش: مادرش چی؟ دکتر اسپارکل. آقای دکتر: خانوم توایلایت اسپارکل هم از قراره معلوم بدلیل فشار زیاد روانی قبلش قرص بسیار زیادی مصرف کرده و همینم باعث غش کردنش شده! اما الان مشکل برطرف شده! نگران نباشید! رینبودش: خیلی ممنون. آقای دکتر: کاری د...
ادامه مطلب
در دفتر رئیس پلیس باز شد...... رامونا: مامان؟ رینبودش و توایلایت به رامونا و فلورا و بریتنی نگاه کردن....... بریتنی: رریتنی: بریتنی! بریتنی: ما....ما.....ما....ما...... رریتنی: بریتنی شناختی؟ من مامانتم! رریتنی! بریتنی یکهو سرش گیج رفت و افتاد روی زمین....... رریتنی: بریتنی؟ بریتنی دخترم؟ رامونا: بریتنی! رئیس پلیس: یکم آب قند بیارید! زود! بریتنی رو بغل کردن و گذاشتن روی صندلی...... براش آب قند آوردن و رریتنی آب قند رو گرفت....... رریتنی: بریتنی؟ دخترم؟ بیا! اینو بخور تا حالت جا بیاد! توایلایت: رریتنی! من نمیدونم که دارم خواب میبینم یا بیدارم! ولی بهم بگو چرا ۸ سال ما رو ول کردی و رفتی! تو الا...
ادامه مطلب
اداره ی پلیس...... توایلایت: فهمیدین؟ رینبودش: ولی اول باید پیداشون کنیم تا این نقشه رو عملی کنیم دیگه! توایلایت: پیدا میکنیم! فلورا: خاله رریتنی کجاست؟ رامونا: فکر کنم رفته بیرون زیر بارون رو پله ها نشسته. توایلایت: میرم باهاش صحبت کنم! توایلایت رفت بیرون...... رریتنی روی پله ها نشسته بود....بارون شدیدی میومد.... توایلایت: رریتنی؟ سرما نخوری! هوا سرده! رریتنی داشت آروم آروم اشک میریخت..... رریتنی: نگران من نباش! توایلایت: رریتنی! تو داری گریه میکنی؟ از یک پله رفت پایین و کنار رریتنی نشست...... رریتنی: توایلایت! من چجور مادر و خاله ای هستم؟ دخترم رو که فقط چند ساعت دیدم بعد ۸ سال! خواهر زادمم ...
ادامه مطلب
رریتنی: اینجاست! از ماشین پیاده شد...... توایلایت: فلورا! رامونا! شما دوتا همینجا بمونید! فلورا و رامونا: باشه. توایلایت و رینبودش از ماشین پیاده شدن...... رریتنی: هر چی در میزنم درو باز نمیکنه! مثل اینکه خونه نیست! در خونه رو شکستن و رفتن داخل خونه...... رریتنی: باید کل خونه رو بگردیم! هر کسی رفت یک جای خونه و خونه رو گشتن...... نیم ساعت بعد..... افسر پلیس ۱: از قراره معلوم با گروگان فرار کرده! توایلایت: با جک اسمیت! رینبودش: چرا همچین چیزی میگی؟ رریتنی: توایلایت: من بارها ماشین جک اسمیت رو دیدم! رریتنی: خب؟..... توایلایت: پس باید رد این چرخارو بشناسم دیگه! به روی زمین اشاره کرد...... رینبو...
ادامه مطلب
داخل ماشین جک........ جک: حالا چرا داری فرار میکنی؟ نیکا: حوصله توضیح ندارم! فقط تا دو روز منو از اینجا دور کن! جک: باشه! هر چی تو بگی! نیکا دستشو گذاشت زیر چونه اش و بیرون رو تماشا کرد...... نیکا: صبح روز بعد...... رامونا از خواب بیدار شد و بعد از عوض کردن لباسش از اتاق خارج شد...... رامونا: اوه! صبح بخیر کامیلا! کامیلا: سلام! صبح تو هم بخیر. رامونا: امیلی کجاست؟ کامیلا: تو اتاقه. خواب بود نخواستم بیدارش کنم! دیشب تا صبح خواب بد میدید و بلند میشد گریه میکرد! رامونا: آهان! کامیلا: فلورا و نیکا هنوز خوابن؟ رامونا: آره بابا! اون دوتا ساعت ۷ صبح بیدار نمیشن هیچوقت! ولی بیا بریم بیدارشون کنیم! ک...
ادامه مطلب
نیکا ، توایلایت رو ول کرد و چاقو رو گذاشت توی کیفش....... توایلایت: چی شد؟ ترسیدی؟ نیکا: نه! به من باشه میتونم راحت خونتو بریزم ولی اینکه دلم نمیاد فلورا رو بی مادر کنم و یکی اینکه خودم رو تو دردسر بندازم! توایلایت: فکر نمیکردم در این حد باشی که با خودت چاقو اینور اونور ببری! نیکا: من اگه میخوام کشته نشم باید با خودم چاقو اینور اونور ببرم در غیر این صورت کلکم کندست! توایلایت: کجا؟ نیکا: دارم برمیگردم مدرسه! نترس! با دخترت کاری ندارم! نیکا رفت...... توایلایت: باید بیشتر حواسمو بهش جمع کنم! دبیرستان....... نیکا وارد دبیرستان شد....... رامونا: نیکا! کجا بودی این چند روز؟ نیکا: خودت میبینی کجا ...
ادامه مطلب
تینا: نقدیه یا چک؟ نیکا: چک. تینا: خب برو بده به بانک نقدیش کن! نیکا: آخه دادن این همه پول اصلا فکر خوبی نیست تینا! یکم فکر کن! تینا: نیکا! به من اعتماد کن! نیکا: ۲ ساعت بعد.....بانک...... نیکا یک سوئیت شرت سرخابی با شلوار لی و کفش ورزشی سرخابی پوشیده بود و کیف آبیش رو هم برداشته بود و رو شونه اش انداخته بود..... - شماره ی ۲۳۳ به باجه ی ۷.......شماره ۲۳۳ به باجه ی ۷....... نیکا از روی صندلی بلند شد و رفت باجه ی ۷...... نیکا: سلام. خانومی که در باجه ی ۷ بود: سلام عزیزم. بفرمائید؟ نیکا ، چک رو گذاشت روی میز...... نیکا: میشه یه لطفی بکنید و مبلغ این چک رو به صورت نقدی بهم بدید؟ خانومه: بله حتما...
ادامه مطلب
نیکا: یکهو لارا پخش زمین شد...... نیکا یواشکی تفنگشو از توی جیبش برداشته بود و به پهلوی لارا شلیک کرده بود..... نیکا: نه! دیگه نمیذارم بلایی سرم بیاری! میکشمت! میکشمت! تفنگشو گرفت سمت مغز لارا...... نیکا: برو به دررررررررررک! بننننننگگگگگ!!!!! کلی خون روی لباس و دست و کفشای نیکا پاشید....... نیکا: باید قایمش کنم! جسد لارا رو کشید روی زمین و بردش داخل کمد کلاس انداخت و در کمد رو بست و قفل کرد....... نیکا: باید برم لباسام رو عوض کنم! سریع از کلاس خارج شد و رفت توی اتاق...... ساعت ۹ صبح....... سر کلاس....... فلورا: نیکا کجا بودی تو؟ چرا صبح انقدر دیر اومدی تو اتاق؟ نیکا: اممممم......راستش آب خور...
ادامه مطلب
نیکا همچنان بیهوش بود...... توایلایت و فلورا بالای سرش بودن و توایلایت هم کمی آب سرد پاشید روی صورت نیکا....... نیکا قطرات آب سرد رو روی صورتش احساس کرد و کم کم چشماشو باز کرد...... نیکا: من کجام؟ توایلایت: نگران نباش! به محض اینکه فلورا به بیمارستان زنگ زد خودمون رو رسوندیم اینجا! فکر میکنم دلیل بیهوشیت اینه که وحشت زیادی کردی! چیز مهمی نیست! فلورا: راستش خاله رینبو هم فهمیده رامونا ربوده شده! داره خودشو میکشه! نیکا: از کجا فهمیده؟ مگه مرخص شده؟ توایلایت: آره عزیزم. امروز ظهر مرخص شده! نیکا: کی بهش گفت؟ فلورا: به جون خودم اگه من چیزی به خاله رینبو گفته باشم! چندتا مامور پلیس اومدن داخل اتاق....
ادامه مطلب
نیکا همچنان توی پیاده رو شلوغ داشت راه میرفت و گریه میکرد....... توی ذهن نیکا..... نیکا ( وقتی ۵ سالش بود ): مامان! قول بده هیچوقت تنهام نمیذاری! اداجیو: من بهت قول میدم که تا جون دارم باهات باشم و ولت نکنم! نیکا ، اداجیو رو بغل کرد....... بیرون ذهن نیکا...... نیکا: ولی ولم کردی مامان! بهم قول دادی ولی نتونستی بهش عمل کنی! رفت داخل یک کوچه و گوشه ی دیوار نشست....... نیکا: آخه مدرک از کجا پیدا کنم؟ ۱۶ روز بیشتر وقت ندارم! در یک عمارت بزرگ........ توی یکی از اتاق ها که پنجره ی خیلی کوچیکی داشت فلورا گوشه ی دیوار نشسته بود و پاهاشو تو شکمش جمع کرده بود و خیلی آروم گریه میکرد...... باروُن کنار پن...
ادامه مطلب
فلورا با کلی دست و پا زدن بالاخره تونست طنابای دستشو باز کنه...... دهنش و پاهاشو باز کرد و رفت بالای سر نیکا و تکونش داد....... فلورا: نیکا! نیکا! سرفه کرد..... فلورا: گاز کربن مونواکسید! وای نه! نیکا رو بلند کرد...... فلورا: نیکا! خواهش میکنم بیدار شو! خیلی سنگینی! خواهش میکنم! نتونست نیکا رو با خو...
ادامه مطلب
اتاقی تاریک در ته راهرو ۲۱۴...... در اتاق باز شد و یک دختر رفت داخل...... - اون فسقلی رو چه کارش کردی؟ - بردمش موتور خونه! - عالیه! اینطوری یه مقدار آروم میگیره! - تا ابد اونجا نمیمونه! بالاخره میفرستمش اون دنیا! - عجله نکن! اول باید نیکا رو نرم کنی! بعدش! - میدونم! اتاق نیکا...... نیکا روی تخت دراز...
ادامه مطلب
خونه لارا...... نیکا به هوش اومد و وقتی به خودش اومد دید به صندلی بسته شده و هر چی تقلا کرد نتونست حرکتی انجام بده. انقدر برای اومدنش عجله کرده بود که یادش رفته بود کیفشو بیاره...... بعد از کلی وول خوردن یکهو چشمش به سیم برق افتاد...... نیکا: سیم برق بریده شده جرقه ی وحشتناکی زد........ نیکا سرشو ا...
ادامه مطلب
فلورا مدام توی اتاق چرخ میزد و دور خودش میچرخید..... رامونا: ببین! اگه یه جا وایسی هم درسته ها! باور کن سر گیجه گرفتم انقدر که چرخیدی! فلورا: ۲ ساعته! ۲ ساعته رفته بیرون هنوز نیومده! برف هم در هر دقیقه سرعتش بیشتر میشه! رامونا: میدونم! منم حال خوشی ندارم باور کن! فلورا: باید بریم اداره ی پلیس! هر ط...
ادامه مطلب
کریستال پرپ... اون فرد وارد دفتر سنچ شد. یه نظافتچی بود که داشت یه آهنگ زیر لب زمزه میکرد. یه داخل دفتر نگاهی انداخت و دید کسی توش نیست به همین دلیل در بست و رفت. توایلایت، رینبودش، رریتی و فلاترشای از زیر میز بیرون اومدن. رریتی: فکر کنم بهتره زود از اینجا بریم! رینبودش رفت تا در باز کنه اما در ق...
ادامه مطلب